دل خوار کرد در بر هر خار و خس مرا نگذاردم به حال خود این بوالهوس مرا از بس که غم کشیده مرا سر به زیر پر خوشتر ز عالمی شده کنج قفس مرا پرسد طبیب درد دلم را چه گویمش چون نیست اهل درد همین درد بس مرا با هرکسی ز مهر زدم دم چو خود نبود اهل وفا نگشت یکی دادرس مرا مستم رها کنید بگریم به حال خویش مست آنقدر نیم که بگیرد عسس مرا چون نورسیدهام ز ره ای پیر میفروش از آن شراب کال یکی کام رس مرا چنگی به دل نمیزندم نغمههای عود ای تار و نی شوید دمی همنفس مرا گفتم که بد معرفی عارف شدی و گفت «این نام نیک تا ابدالدهر بس مرا!»
آهای فرصت کم آهای راه زیاد یه عمر فاصله بود از تو به این آغوش بین من و تو هنوز یه ریز برف میاد به دیدنم که میای ، لباس گرم بپوش به دیدنم که میای برام گلاب بیار که مزه مزه کنم نفس کشیدن تو را
دلی دیرم که بهبودش نمیبو سخنها میکرم سودش نمیبو به بادش میدهم نهش میبرد باد در آتش مینهم دودش نمیبو