زندگی نمایشی است که هیچ تمرینی برای آن وجود ندارد! پس آواز بخوان، اشک بریز، بخند و با تمام وجود زندگی کن قبل از آنکه پرده ها فرود آیند و نمایش تو بدون هیچ تشویقی به پایان برسد
از ميان پلکهاي نيمه باز خسته دل نگاه مي کنم مثل موجها تو از کنار من دور مي شوي... باز دور مي شوي... روي خط سربي افق يک شيار نور مي شوي با چه توان عشق را به بند جاودان کشي؟ با کدام بوسه با کدام لب؟ در کدام لحظه در کدام شب؟ مثل من که نيست مي شوم... مثل روزها... مثل فصلها... مثل اشيانه ها... مثل برف روي بام خانه ها... او هم عاقبت در ميان سايه ها غبار مي شود
دوس داشـتـم دلـیـلِ شـب بـیـداری هـام بـودنـت بـاشـه نـه نـبـودنـت... وقتی که نیستی با دیدن هر صحنه عاشقانه ای احساس یک پرانتز را دارم که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد !!!
سفر کن و به هیچ کس نگو، عشق واقعی و تجربه کن ولی به هیچکس نگو، شاد زندگی کن اما به هیچ کس نگو مردم چیزای زیبا رو نابود میکنند.
در شبان غم تنهایی خویش .. عابد چشم سخنگوی توام .. من در این تاریکی ، من در این تیره شب جان فرسا زائر ظلمت گیسوی توام..