1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سیخونک . لطفا افراد بالای 18 سال بخوانند!

شروع موضوع توسط Anoosh ‏27/5/21 در انجمن محفل تاپ فرومی ها

  1. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,143
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    س. سنجاقک
    از بس گفتن سرانه مطالعه در کشور کم شده و این فاجعه است و دیگه بدتر از این نمی شه، استرس گرفتم. بعدش گفتم بیام یه فکری بکنم. بعد نتیجه فکرهامو بنویسم و به اشتراک بگذارم!
    البته روی سخنم با اون مرفهین بی دردی نیست که کتاب خوندن براشون سوسول بازی حساب می شه و وقت سفرهای خارجه و غیرخارجه شونو می گیره! حتی با اونایی هم نیستم که از صبح تا شب سگ دو می زنن بعد اون یه ذره وقتی که براشون می مونه رو اگه شد غذا می خورن و می خوابن! حالا اگر این دو قشر را از جامعه کم کنیم، میمونه افراد غیر شاغل یا همون بیکارای خودمون که دارن وقتشونو صرف کار پیدا کردن می کنن. آهان، راستی یک سری هم هستن که شاغلن ولی کار نمی کنن. اینا همونایی هستند که باعث شدن میانگین "میزان کار مفید" در کشور زیر یک ساعت بشه. خسته نباشند و خدا قوت! این از این، حالا بریم سر بحث اصلی!
    برای حل مشکل فوق الذکر باید روش های غیر متعارف رو به کار برد. چون این شیوه ها روی ایرانیها خوب جواب می‎ده. مثلا یه راهش اینه که بیایم "کمپین نخواندن کتاب" راه بیندازیم. بعد که خوب قضیه رو جا انداختیم، یک وام 25 میلیونی "خرید کتاب" بدهیم. خودتون می بینید که چطور انبارهای کتاب خالی می شه. اصن یه وضعی میشه که مجبور می شن کتاب از چین وارد کنن!
    یه راه دیگه هم اینه که یک وزارتخانه "کتاب، اشتغال و تجارت" درست کنن و بعد تو هر شهری یک اداره ازش عَلَم کنند که کارش اینه که اونایی که میان اون جا استخدام می شن، کتاب می خونن و حقوق می گیرن! این جوری، هم بخشی از مشکل بیکاری حل می شه هم مشکل کتاب خوندن. البته خواهش می کنم برای استخدام افراد از بند "پ" استفاده نکنن و اگر استفاده کردن حداقل آشناهای فرهیخته شونو بیارن، نه از اونایی که کتابو بر عکس میگیرن! یا اونایی که کتابو جلوشون گرفتن ولی وسطش، تلفن همراه جاسازی کردن و پیاماشونو چک می کنن و ساعت اداری که تموم شد، می گن: وای خسته شدم چقدر کار کردم! (خلاصه اش می شه اونایی که دو در می کنن / رجوع شود به توضیحات پاراگراف اول!)
    یه راهشم اینه که یه آدم معروف که الان تو بورسه بیاد بگه من فلان کتابو خوندم همه میریزن اون کتابو می خرن. من یه فهرست از این آدما جمع کردم که اسم چند تاشونو براتون میگم: دکتر محمدجواد ظریف و افراد مرتبط(!)، کارلوس کی روش، جناب خان و ...
    یه راه دیگه هم هست، اونم اینه که به همه کتاب ها مجوز ندن! بعد یه "میدون کهنه" باز می شه که توش فقط از این کتابا می فروشن. فکر کن! مثلا پیرزنه میاد میگه : مادِر! یه کتابی بدونی مجوز به من بده.
    فروشنده: هفتاد هزار تومن می شد حج خانوم!
    پیرزنه: هفتاااااااد هَزار تومن؟؟؟! نه مادِر، اگه 10 هزار تومن می دِی ببِرم. آخر سر هم پیرزنه با 5000 تومان معامله رو جوش می ده!
    یا این که مثلا یک اسم جذب کننده برای کتاب انتخاب کنن. مثلا "این کتاب را نخوانید، جیز است" یا "فقط افراد بالای 18 سال بخوانند" کاری هم نداشته باشن کتاب در چه ژانری و با چه هدفی نوشته شده! البته دیگه معلوم نیست که کتاب مجوز بگیره یا نه! البته اسامی مانند "بیشعوری"، "بی ادبی"، "بی تربیتی" و ... هم جواب می ده.
    خود منم از همین روش آخریه استفاده کردم تا شما این مطلب رو بخونید؛ شما هم خوندید. عجب رودستی خوردینا
     
  2. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,143
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    نمایشنامه طنز؛
    آدم ها چه وقت هایی با هم یکسان اند؟
    [​IMG]
    نویسنده : صفر چپ گوش
    معلم پیش خودش می گوید: خوبه امروز سر کلاس یه موضوع را مطرح کنم تا دانش آموزا درباره اون اظهار نظر کنن و افکارشون شکوفا بشه.
    وارد کلاس می شود و برجا می دهد. عرض کلاس را چند بار آرام طی می کند و بعد رو به بچه ها می گوید: امروز می خواهیم در مورد یک موضوع با هم گفت و گو کنیم. «خوش خط» تو بیا پا تخته.

    خوش خط خودش را زود می رساند پای تخته سیاه و گچ را برمی دارد.: چی بنویسیم آقا؟

    معلم: بنویس آدم ها در چه مواقعی با هم برابرند یا اینکه کی همه مثل هم هستند؟

    خوش خط با خط خوش جمله معلم را می نویسد و بعضی بچه ها از روی آن می خوانند

    معلم: آفرین جانم برو بنشین. حالا همه درباره این موضوع فکر کنید و هر کسی می خواهد جواب این سوال را بدهد دستش را بالا ببرد.

    «حاضر جواب» دست می گیرد.

    معلم: بفرما جانم

    حاضر جواب: وقتی پشت چراغ خطر می ایستیم.

    معلم: چرا؟

    حاضر جواب: چون بابام می گه چه ژیان داشته باشی چه بنز آخرین مدل، پشت چراغ قرمز که رسیدی باید بایستی تا سبز بشه.

    معلم: آفرین برای شروع بحث بد نیست این یک مورد از یک اصل کلیه اونم برا بری همه در برابرقانون

    چند دست بالا رفته است و معلم به «گورکن» اجازه حرف زدن می دهد.

    گورکن: توی مرده شور خونه و موقع کفن و دفن آقا!

    بچه ها همه می زنند زیر خنده و معلم می گوید: ساکت! تو بحث آزاد به جای این که نیشتون را باز کنین فکرتون را باز کنین. خب گورکن! بیشتر توضیح بده.

    گورکن: برای این که پولدار باشی یا فقیر، رییس باشی یا نباشی، یه جور با شما رفتار می شه، پارتی مارتی هم بر نمی داره.

    معلم به گورکن آفرینی می گوید و با علامت دست به «مزه چی» می فهماند که نظرش را بدهد.

    مزه چی که از نیمکت بیرون آمده و تا وسط کلاس رسیده در حالی که از شدت خنده نمی تواندحرفش را بزند بریده بریده میگوید: آقا اجازه! مثلا وقتی... وقتی... خواب هستند یا وقتی... بیدارند یا موقع حرف زدن و... حرف نزدن...

    بچه ها می زنند زیر خنده و معلم با علامت دست به مزه چی می فهماند که برود سرجایش بنشیند: داریم جدی بحث می کنیم به جای این کارا فکرت را به کار بنداز.
    بعد رو به «فکور» می گوید: شما بگو جانم

    فکور: آقا روز قیامت و اونوقت که خدا به حساب و کتاب همه رسیدگی می کنه همه آدم ها با هم برابرن، یعنی در حساب رسی با اونها یکسان برخورد می شه، فرقی هم نمی کنه که تو دنیا چه کاره بودن و چه مقامی داشتن، سفید بودن یا سیاه، زن بودن یا مرد؟ فقط اعمال اونا مهمه.

    معلم عینکش را بالا می برد و دست ها را پشت کمرش قفل کرده و شروع به قدم زدن می کند: آفرین، همینطوره اون جا دیگه مثل این جا نیست که بشه با پول و زور حق را پس و پیش کرد.

    بعد رو به کلاس می ایستد: خب شوت زاده تو هم مثه اینکه می خواستی نظر بدی، هان؟

    شوت زاده: آقا تو صف پمپ بنزین همه آدما مثل هم هستن چون همه می خوان بنزین بزنن.

    دوباره بمب خنده بچه ها می ترکد و معلم با صدای بلند می گوید: فقط اونا که حرف حسابی دارن دست بگیرن.

    و رو به «آسیب پذیر» که انگشتش را بالا گرفته می گوید: آسیب پذیر! اگه حرف حسابی داری بگو.

    آسیب پذیر: آقا اجازه! موقع ثبت نام برای دریافت یارانه.
    معلم و بچه ها همه با تعجب به آسیپ پذیر نگاه می کنند و معلم رو به آسیب پذیر می گوید: متوجه نمی شوم، بیشتر توضیح بده.

    آسیب پذیر: آقا! ما مستاجر یه آدم پولدار هستیم. همیشه وقتی می یاد اجاره بگیره به بابامون می گه که فکر نکن من محتاج این چندر غاز تو هستم اما هر کاری حساب داره من چند تا خونه دیگه دارم، کارخونه دارم، ویلا دارم ولی نمی ذارم کسی زرنگ بازی در بیاره و پولما بالا بکشه. سر برج باید اجاره مرا بدین... اما چند روز پیش که برای یارانه ها ثبت نام می کردن زن حاجی اومد خونه ما و کلی با مادرم درد دل کرد که ما هم مثه شما به نون شب محتاجیم. به پسرت بگو برا ما هم تو کامپیوتر یارانه تقاضا کنه.

    معلم چند لحظه سرجایش می ایستد و می گوید: خب؟

    آسیب پذیر ادامه می دهد: هیچی دیگه آقا! به سوال «میزان درآمد» که رسید، گفت بنویس 600 هزار تومن در حالی که فقط از بابای ما ماهی 700 هزار تومن اجاره می گیره! آقا اجازه! ما اونجا فهمیدیم که برای گرفتن یارانه همه با هم برابریم!

    تا معلم می رود بحث را جمع و جور کند زنگ می خورد و بچه ها هورا کشان از کلاس خارج می شوند.
     
  3. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,143
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    اموال من


    حکایاتی از اسرار الکبر فی حالات المستکبر
    اموال من
    باز گویم ترا که در آن وقت که رییس ما به مسند کار بود بر هر چه از مال دیگران طمع می کرد درآن ،
    پس به صاحب مال پیکی و پیغامی می فرستاد که:« ما را معلوم نیست که فلان چیز که در دست توست، از چه راه به دست آورده ای؟» و این اشارت به آن بود که رییس «المستکبر» در مال او استری باشد یا ملکی و یا کوشکی طمع برده است و باید آن یا قسمتی از آن مال به او دهد.
    صاحب مال اگر عافیت خویش خواستی و مهتری خود مدام خواستی جواب باز می فرستاد که :«فلان چیز نه از آن ماست که از لطف و کرم رییس المستکبر عمرش دراز باد در دست ماست و نه در دل ما، امانت هر گاه صاحب آن خواهد در دم باید بازپرداخت و لحظه ای نزد خود نگه نداشت که بار آن سنگین باشد.»
    و بدین طریق و سیاق املاک و احشام رییس ما هر روز افزونی یافت و قدرت او بیش از پیش گردیدی و به این نمط و راه و روش مال و منال و خدم و حشم روز به روز می افزودی و زور خویش گسترده می کردی به گونه ای که کسی را توان مقابله با او نمی بود.