بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده بخونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی چون در خانه ببستم ، دگر از پای نشستم ، گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من ؟ که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل ، به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدائی ؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم بعدی مسعود سعد سلمان
غم بگذرد از من چو به من برگذری تو آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو از نازکی پای تو ای یار دل من رنجه شود ار سوسن و نسرین سپری تو وین دیده روشن چو من از بهر تو خواهم خواهم که بدین دیده روشن گذری تو . . بعدی (صائب تبریزی)
قرص خورشیدست اول لقمه مهمان صبح چون توانم داد شرح نعمت الوان صبح؟ می توان اسباب مجلس را قیاس از شمع کرد آفتاب گرمرو شمعی است از ایوان صبح صیقل روح است فیض صحبت اشراقیان سینه خود را مصفا ساز از یونان صبح می شود در شش جهت حکمش روان چون آفتاب هر که را بر سر گذارد تاج زر سلطان صبح خضر ازین سرچشمه عمر جاودانی یافته است ساغری بستان ز دست چشمه حیوان صبح می شود سرپنجه خورشید تابان پنجه اش هر که آویزد ز روی صدق در دامان صبح مد احسانی که نامش بر زبانها مانده است می کشد کلک قضا هر روز در دیوان صبح عقده های مشکل خود را یکایک عرض کن تا نگردیده است خونین از شفق دندان صبح دیده بیدار خود را حلقه فتراک کن تا مگر صیدی توانی برد از میدان صبح قوت بازوی توفیقی ز حق دریوزه کن خوش برآر این گوی زر را از خم چوگان صبح در لحد با خود مبر زنهار این مار سیاه نامه خود را بشو در بحر بی پایان صبح صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است سرمکش تا می توانی از خط فرمان صبح هیچ کافر را الهی کودک بدخو مباد! خون شد از بدخویی من شیر در پستان صبح زحمت روزی نباشد بر دل روشندلان پخته می آید برون از خوان قسمت نان صبح چون شدی محروم صائب از گل شب بوی فیض برگ عیشی در گریبان ریز از بستان صبح اخوان ثالث
یکی دان و یکی بین و یکی گوی! یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی! ز هر ذره بدو رویی و راهی ست بر اثبات وجود او گواهی ست مولانا
تا گل لعل روی بنمودست بلبل از خرمی نیاسودست دیرگاهست تا چو من بلبل عاشق بوستان و گل بودست محمدعلی بهمنی لطفا
بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم نپرس تازه چه داری که هر دقیقه که هر آن بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم مرا به قلب خود، این متن نا نوشته ببر -تا- نه از حواشی از قلب ماجرا بسرایم زبان دست صمیمی است، ای زبان صمیمی! بخواه از تو ببخشید! از شما بسرایم سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند که از زبان «غریبان آشنا» بسرایم چه بارها به یقین میرسم که باید از این پس در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم! چه بارها به خودم گفته ام که: شاعر ساده! چرا، چرا، به هزاران چرا، چرا بسرایم؟ و سال هاست که به خود پاسخی نمی دهم ای دست که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم بعدی از فخرالدین عراقی
شاد کن جان من ، که غمگین است رحم کن بر دلم ، که مسکین است روز اول که دیدمش گفتم آنکه روزم سیه کند این است روی بنمای ، تا نظاره کنم کارزوی من از جهان این است دل بیچاره را به وصل دمی شادمان کن ، که بیتو غمگین است بیرخت دین من همه کفر است با رخت کفر من همه دین است گه گهی یاد کن به دشنامم سخن تلخ از تو شیرین است دل به تو دادم و ندانستم که تو را کبر و ناز چندین است بنوازی و پس بیزاری آخر ای دوست این چه آیین است ؟ کینه بگذار و دلنوازی کن که عراقی نه در خور کین است بعدی از فریدون مشیری
شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش غم عشق تو را نازم چنان در سینه رخت افکند که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش . . . از علیرضا اذر لطفا