ماجرای اشک ریختن ستارخان، خاک میخوریم ! اما خاک نمی دهیم ستارخان در خاطراتش میگوید: من هیچوقت گریه نکردم ... چون اگرگریه میکردم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران شکست میخورد. اما در زمان مشروطه یکبار اشک ریختم. آن زمان که 9 ماه بود در محاصره بودیم بدون آب بدون غذا. ازقرارگاه آمدم بیرون. مادری را دیدم با کودکی در بغل. کودک ازفرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و بدلیل ضعف شدید بوته را باخاک ریشه میخورد. با خودم گفتم الان مادر کودک مرا فحش میدهد و می گوید لعنت به ستارخان. اما مادر، فرزند رادر آغوش گرفت و گفت: " اشکالی ندارد فرزندم، خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم" آنجا بود که اشک ازچشمانم سرازیر شد ... __________________
نمیدونم ولی از یکی از دوستانم که البته تاریخ دون خوبی هم بود شنیدم که این داستان دروغیه و هیچ سندی نداره