جواد فراهانی پاییز برگشته حتما برگی افتادنش را فراموش کرده بود آن قدر ها مهربان هست به خاطر یکی هم از سفر باز گردد
هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمیکنم یعنی خودم را ذخیره ای که از تابستان داشتم را هیچکس نداشت تو از باغ خرمالوهای کال امدی و در من رسیدی هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمیکنم یعنی تو را
این عصرهای پائیزی، عجـیب بـوی ِنـفس هـای ِتـو را می دهـد...! گـویی تـو اتـفاق می افـتی و مـن دچـار می شـوم... تـمام ِ "مــن" دارد "تـــو" می شـود... بـاور مـی کنـی؟!
فكر كن ! در شلوغيِ تهران، عصر پاييز... در به در باشي شهر را با خودت قدم بزني غرقِ روياي "يك نفر باشي"