دلتنگی های من... چگونه می توان به گوشهایی که هیچ گاه نتوانستند بشنوند .فهماند..لفظ های ساده را آوا هارا هجی ها را چگونه می توان به آن مرد که گوشهایش را به بهای ناچیز چراغی فروخت فهماند که من حرف می زنم من حرف می زنم وصدایم پرواز میکند بالاتر از صدای کلاغهای داغدار من نجوا بلدم... تمامی شعرهای عاشقانه را آرام آرام نجوا میکنم اما چگونه می توان به آن مرد عاشق بود نمی دانم! من حرف می زنم و در رقص لبان گوشتی ام آوایی بارور میشود من حرف می زنم و صدایم مثل پسرکان تازه بالغ به گوشم محکم است! من حرف می زنم و کمی بیشتر از حرفهای تنم /فریاد می کنم حرف می زنم! و می توانم در لحظه های رخوتناک یک هماغوشی او را دعوتی کنم به شرابی سرخ /چند ساله! می توانم همچنان که دستان خسته اش را می بویم/می بوسم فراتر از فریاد چشمانم حرف بزنم! می توانم خوابش را قبل از خورشید بدزدم و صدایش کنم اسمش رابا تمامی شهوت لبانم از باکره گی اش رهسپار صدا کنم! ولی چگونه می توان به آن مرد عاشق بود ؟ چگونه!؟ من دنیای نورها وچراغهای الوان را و حرفهایشان را گوشهایم الکن است! چگونه می توانم زیر نور مهتاب-هما غوشی لمس ها_دست ها و داغی شرابی چندساله بکارت یک صدا را به شب رهسپار نکرد با ...لفظی ساده! چگونه می توان چراغها را خاموش کرد به بستر خزید و حرف نزد! اما میتوان حرف زد و عاشق بود به آن مرد! بعد از دیوار!
سیاه مشق های یک دیوانه ... زمان زیادی می گذرد از با هم بودنمان، و حالا خیلی طول می کشد پاک کردن آنهمه خاطره از ذهنم، آنهمه حضور، آنهمه خواستن، من تمام این مدت دوستت داشتم، حتی حالا هم که دارم می نویسم دوستت دارم، اصلا دوست داشتن من ربطی به بودن و نبودنت ندارد، دوست داشتن من ریشه دارد، ریشه در خیلی چیزها، آنقدر ریشه دارد که میدانم هیچوقت تمام نمی شود، حتی اگر هزارسال دیگر هم بگذرد باز دوستت خواهم داشت.. ولی میدانم روزی کمرنگ می شوی، به پررنگی الان نخواهی بود، حتی خاطراتت، زمان خیلی چیزها را با خودش می برد حتی خاطرات را، اما بالاخره میرسد روزی که خیلی آروم از کنارت رد شوم و حتی سرم را بالا نکنم که نگاهت کنم و فقط ته دلم ضعف میرود برای آن آغوش گرمت شاید، میدانی خیلی وقتها دلم تنگ میشود برایت، حتی بی هوا، دقیقا توی شلوغ ترین روزهای زندگیم، وسط کارهایم، درگیرهایم، یه هو یادت می افتم و لبخندی از سر خواستن روی لبهایم می نشیند و فقط میگویم یادش بخیر، و بعد دوباره مشغول کارم می شوم، میدانی آدمها می آیند و میروند ولی همیشه یه جایی در زندگی آدم ثابت می مانند، و آن جا را برای همیشه برای خودشان می کنند، من این ثبات را دوست دارم، این ماندگاری را دوست دارم، شاید تو هم روزی دلت برای همه آنچه بوده تنگ شود، میدانم که این روزها سرت خیلی شلوغ است و درگیر کار هستی، اما روزی سرت خلوت می شود و پشت همان پنجره می ایستی و به فکر فرو می روی و ناگهان دلت هوای مرا می کند من دلم ضعف میرود برای همان لحظه حتی اگر دیگر نباشم.
سیاه مشق های یک دیوانه ... آخرین لحظه های حضورت را فراموش نخواهم کرد، آخرین شب دیدارمان را که همان اولین شب هم بود، آخرین حرفها و صحبتهایمان را فراموش نخواهم کرد، آخرین شبی که صدایت را شنیدم نیز، آخرین واژه ها را حتی و آخرین عشقبازی ها را ، آخرین نگاهت را هنوز به یاد دارم، آخرین لبخندت حتی باورت نمیشود آخرین لباسی که بر تن داشتی.. آخرین ها ماندگار می شوند برای آدمها ... آخرینها ته نشین می شوند، آخرین ها جای خودشان را پیدا می کنند و می مانند، آخرینها گاهی آنقدر عمیق اند که میشوند اولین ها و باز می شوند آخرین ها...
سیاه مشق های یک دیوانه ... عریانم می کند خیالت، وقتی که هجوم می آورد بی پروا در من! در من می پیچید صدایت بی آنکه بخواهم! می لرزم و تمام بدنم خیس عرق می شود! یادت مرا برهنه می کند! ویران می شوم در نبودنت! تنم به تمامی فرو می ریزد برای لحظه ی که میدانم دگر نیستی! همینطوری : پنجره را باز می کنم شاید نسیمی از جانب تو برسد بر ما ...!
دلِ تنگ سر خود را مزن اينگونه به سنگ دل ديوانه تنها، دل تنگ منشين در پس اين بهت گران ودر آن جامه جان را مدران مكن اي خسته در اين بغض درنگ دل ديوانه تنها، دل تنگ پيش اين سنگ دلان قدر دل و سنگ يكيست قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكيست ديدي آنرا كه تو خواندي يار ترين سينه را ساختي از عشقش سرشارترين آنكه ميگفت منم بهر تو عمخوار ترين چه دل آذار ترين شد، چه دل آذار ترين نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند نه همين در غمت اينگونه نشاند با تو چو دشمن دارد سر جنگ دل ديوانه تنها، دل تنگ ناله از درد مكن آتشي را كه در ان زيسته اي سرد مكن با غمش باز بمان سرخ رو باش از اين عشق و سر افراز بمان راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ دل ديوانه تنها، دل تنگ
نمیدانم چه میخواهم بگویم نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است در تنگ قفس باز است وافسوس که بال مرغ آوازم شکسته است نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال نا شناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج وگمراه چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینه ام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته دردی گریه آلود نمیدانم چه می خواهم بگویم نمیدانم چه می خواهم بگویم