آی گل های فراموشی باغ مرگ از باغچه ی خلوت ما می گذرد داس به دست و گلی چون لبخند می برد از بر ما. سبب این بود، آری راه را گر گره افتاد به پای باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست آب را اشک اگر آمد در چشم زلال گل ِ یخ را پرها ریخت اگر. در تک روز، آری روشنایی می مرد شبنمی با همه جان می شد آه... اختران را با هم پچ پچی بود شب ِ پیش که می دیدم من. ابرها با تشویش هودجی را در تاریکی ها می بردند و دعاهایی چون شعله و دود از نهانگاه زمین بر می شد. شاعری دست نوازشگر از پشت ِ جهان بر می داشت زشتی از بند، رها می گردید دختر ِ عاصی و زیبای ِ گناه ماند با سنگ ِ صبورش تنها: او نخواهد آمد ((او نخواهد آمد)) اینک آن آوازی ست که بیابان را بر دارد ((او نخواهد آمد)) عطر ِ تنهایی دارد با خویش. همره ِ قافله ی ِ شاد ِ بهار که به دروازه رسیده ست کنون او نخواهد آمد و درین بزم که چتری زده یادش بر ما باده ای نیست که بتواند شستن از یاد داغ ِ این سرخ ترین گل، فریاد. کودکی را که درین مه سوی ِ صحرا رفته ست تا که تاجی بنشاند از گل بر زلفان یا که بر گیرد پروانه ی رنگینی از بیشه ی غم با چه نقل و سخنی بفریبیمش آیا بکشانیمش تا آبادی؟ پای گهواره ی خالی چه عبث خواهد بود پس از این لالایی. خواب او سنگین است و شما ای همه مرغان ِ جهان در غوغا آزادید. شعر در پنجره ی مهتابی گریه سر داد و غریبانه نشست.