نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد که راه ِعشق، آری! طاقتی مردانه می خواهد کمی هم لطف باید گاهگاهی مرد عاشق را پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد چه حُسن اتفاقی! اشتراک ما پریشانی ست که هم موی تو هم بغض من، اینک شانه می خواهد تحمّل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست تسلّی دادن این فاجعه میخانه می خواهد اگر مقصود تو عشق است، پس آرام باش ای دل! چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد سجاد رشیدی پور
پای مرا اگرچه به دام ِهوس کشید پایی که هیچ پیش نیاورد، پس کشید عمری میان بیشه کمین کرد و عاقبت دست از «شکار ِآمده در تیررس» کشید گفتم: «کهای؟» به خنده درآمد که: هیچکس آتش به جانم -آه- همین هیچکس کشید پر داشتم، هوای پریدن نداشتم کارم به آب و دانهٔ کنج قفس کشید حوّای من، هوایی ِبیگانه بود و رفت دیگر چگونه می شود اینجا نفس کشید سجاد رشیدی پور
به چشم های من ِ از قرار برگشته هوای گریهی بی اختیار برگشته بگو به آن مژه های سیاه رفته مگر؟ که بخت ِ عاشق ِ چشمانتظار، برگشته منم همانکه خودش را رسانده با امید سر ِ قرار ِ تو و بی قرار برگشته! اسیر آهوی چشمت شده دل ِ شیرم پی ِ شکار تو رفته، شکار برگشته! به حکم ِ اهل دل، این مرد را شهید بدان اگرچه زنده از این کارزار برگشته خوشم به این که از این عشق برنمی گردم چه غم اگر ورق روزگار برگشته؟ سجاد رشیدی پور
رفت آبرویش مثل آب از جو.. چه خواهد کرد؟ شیری که شد بازیچهی آهو چه خواهد کرد؟ از دستهای دوست جز این انتظاری نیست جز زخم ِ پی در پی مگر چاقو چه خواهد کرد؟ سنگم مزن مومن! که دست از شیشه بردارم بیمار معلوم است با دارو چه خواهد کرد! من ماندهام یک عمر این دل، زندگانی را دور از طناب ِ دار ِ آن گیسو چه خواهد کرد؟ از ردّ پای رفتنش پیداست دیگر، عشق خون ِ مرا امروز فرش کوچه خواهد کرد حاشا حسادت وَرزَم احوال ِ رقیبم را با من چه کرد او تا مگر با «او» چه خواهد کرد؟ سجاد رشیدی پور
او که میپنداشت من لبریز از خوشحالیام پی نبُرد از خندهی تلخم به دست ِ خالیام نارفیقانم چه آسان انگ ِ بیدردی زدند تا که پنهان شد به لبخندی، پریشانحالیام سالها کُنج قفس آواز ِ خوش سر دادهام تا نداند هیچکس زندانی بی بالیام شادم از عمری که زخمم منت ِ مرهم نبُرد گفت هرکس حال و روزت چیست؟ گفتم عالیام! بارها افتادم اما باز هم برخاستم سخت جانم کرد - خوشبختانه - بداقبالیام سجاد رشیدی پور
نمی توانم از این بغض ِ بی اراده بگویم که با سواره چه حرفی من ِ پیاده بگویم؟ به او که در دلش آبی تکان نخورده، چگونه از آتشی که نگاهت به جا نهاده بگویم؟ چه سود اگر که هوای تو را نداشته باشد؟ سرم کم از بدنم باد اگر زیاده بگویم نه طاقتی که از آن چشم ِ مست، دست بدارم نه فرصتی که از این حال ِ دست داده بگویم پناه می برم از شرّ ِ شهر ِ بی تو، به غربت به گوشه ای که غمم را به گوش ِ جاده بگویم چه سخت «منزوی»ام کرده است عشق تو، بشنو «دلم گرفته برایت، سلیس و ساده بگویم» سجاد رشیدی پور
همین دلی که پُر است از شکایت و گله دارد برای از تو شنیدن، هنوز حوصله دارد دو چشم ِ با همهٔ شهر بی تفاوتِ مستت هزار شُکر که با من سر ِ مجادله دارد! تو نومسافری، از عشق و از فراز و فرودش مگو به او که در این راه، پای آبله دارد مگو برای من از سختی ِ صبوری و دوری چه اعتنا دل ِ دیوانه ام به فاصله دارد؟ هزاربار برنجانی ام، چه جای شکایت؟ چراکه عشق از امّید و شوق شاکله دارد سجاد رشیدی پور
در چشم ِ تو دیدم غم ِ پنهان شدهات را پنهان نکن احساس ِ نمایان شدهات را یا دست بر این قلب پریشان شده بگذار یا جمع کن آن موی پریشان شدهات را جز شانهی پُر مهر ِ تو، کو شاخهی امنی؟ گنجشک ِ -کم و بیش- هراسان شدهات را گاهی به نگاهی شده، یک پنجره وا کن این عاشق ِ پابند ِ خیابان شدهات را از هرچه به جز چشم تو، کافر شده این مرد آغوش گشا تازه مسلمان شدهات را سجاد رشیدی پور
راه میآمد و خوش بود اوایل با من دارد امروز اگر این همه مشکل با من صبر کن ای دل دیوانه! ببین تا چه کند عاقبت رفتن معشوقهی عاقل با من نام «دل» بردم و از سینهام آتش برخاست تا بدانی که چه کردهست همین دل با من عمری از عشق چنان بوده نصیبم که شدهست معنی «حسرت» و «اندوه» معادل با «من» با چنین بخت سیاهی چه امیدی به وصال؟ نیست از مزرعهی سوخته، حاصل با من «مرگ بهتر که از او دور بمانم» این را گفت یک ماهی افتاده به ساحل با من سجاد رشیدی پور