یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همیگردید و نظر میکرد. سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است. بس نامور به زیر زمین دفن کردهاند کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند وآن پیر لاشه را که سپردند زیر گل خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند زندهست نام فرّخ نوشیروان به خیر گر چه بسی گذشت که نوشیروان نماند خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زآن پیشتر که بانگ بر آید: فلان نماند
حکایت از باب اول در سیرت پادشاهان درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را. ای زبردست زیر دست آزار گرم تا کی بماند این بازار به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری ***
سبب سرودن گلستان توسط سعدی یک شب تأمل ایام گذشته میکردم و بر عمرِ تلفکرده تأسف میخوردم و سنگ سراچهٔ دل به الماسِ آبِ دیده میسفتم و این بیتها مناسب حال خود میگفتم: هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه میکنم نمانده بسی ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی خجل آن کس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت وآن دگر پخت همچنین هوسی وین عمارت بسر نبرد کسی یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدّار نیک و بد چون همی بباید مرد خنک آن کس که گوی نیکی برد برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس ز پیش فرست عمر برف است و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفتهای پریشان بشویم و منبعد پریشان نگویم. زبان بریده به کنجی نشسته صمٌّ بکمٌ به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس، به رسم قدیم از در درآمد. چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم. رنجیده نگه کرد و گفت: کنونت که امکان گفتار هست بگو ای برادر به لطف و خوشی که فردا چو پیک اجل در رسید به حکم ضرورت زبان در کشی کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند، تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش. گفتا: به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آن گه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهل است و کفّارت یمین سهل و خلاف راه صواب است و نقص رای اولوالالباب؛ ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام. زبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر چو در بسته باشد چه داند کسی که جوهر فروش است یا پیله ور اگرچه پیش خردمند خامشی ادب است به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی دو چیز طیرهٔ عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی فی الجمله زبان از مکالمهٔ او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاورهٔ او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق. چو جنگ آوری با کسی برستیز که از وی گزیرت بود یا گریز به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرجکنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده. پیراهن برگ بر درختان چون جامهٔ عید نیکبختان اول اردیبهشت ماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی همچو عرق بر عذار شاهد غضبان شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد، موضعی خوش و خرّم و درختان در هم. گفتی که خردهٔ مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تارکش آویخته. روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون آن پر از لالهای رنگارنگ وین پر از میوههای گوناگون باد در سایهٔ درختانش گسترانیده فرش بوقلمون بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده. گفتم: گل بستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفتهاند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید. گفتا: طریق چیست؟ گفتم: برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند. به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی گل همین پنج روز و شَش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعدَ وفا. فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسّلان را بلاغت بیفزاید. فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد.
فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عزّ نصرُه که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاه به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید هر که گردن به دعوی افرازد خویشتن را بگردن اندازد سعدی افتاده ایست آزاده کس نیاید به جنگ افتاده اول اندیشه وآنگهی گفتار پای بست آمده است و پس دیوار نخلبندم ولی نه در بستان شاهدم من ولی نه در کنعان لقمان را گفتند حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند قدّم الخروجَ قبلَ الولوجُ مردیت بیازمای وانگه زن کن گرچه شاطر بود خروس به جنگ چه زند پیش باز روئین چنگ گربه شیر است در گرفتن موش لیک موش است در مصاف پلنگ اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند در افشای جرائم کهتران نکوشند کلمه ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه برو خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق بماند سال ها این نظم و ترتیب ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی غرض نقشیست کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی مگر صاحبدلی روزی به رحمت کند در کار درویشان دعایی امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد باب اوّل: در سیرت پادشاهان باب دوّم: در اخلاق درویشان باب سوّم: در فضیلت قناعت باب چهارم: در فواید خاموشی باب پنجم: در عشق و جوانی باب ششم: در ضعف و پیری باب هفتم: در تأثیر تربیت باب هشتم: در آداب صحبت دراین مدت که ما را وقت خوش بود ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود مراد ما نصیحت بود وگفتیم حوالت با خدا کردیم و رفتیم
ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد. پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاجترند که خردمندان به قربت پادشاهان. پندی اگر بشنوی ای پادشاه در همه عالم به از این پند نیست جز به خردمند مفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست
درويشي را شنيدم که بغاري در نشسته بود و در بروي از جهانيان بسته و ملوک و اغنيا را در چشم همت او هيبت و شوکت نمانده هر که بر خود در سئوال گشاد تا بميرد نيازمند بود آز بگذار و پادشاهي کن گردن بيطمع بلند بود يکي از ملوک آنطرف اشارت کرد که توقع بکرم اخلاق مردان چنانست که بنان و نمک با ما موافقت کنند. شيخ رضا داد بحکم آنکه اجابت دعوت سنتست. ديگر روز ملک بعذر قدمش رفت عابد از جاي برخاست و ملک را در کنار گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت. چون غايب شد يکي از اصحاب پرسيد: شيخ را که چندين ملاطفت امروز با پادشه که تو کردي خلاف عادت بود و ديگر نديدم. گفت: نشنيدي؟ هر که را بر سماط بنشستي واجب آمد بخدمتش برخاست گوش تواند که همه عمر وي نشنود آواز دف و چنگ و ني ديده شکيبد ز تماشاي باغ بي گل و نسرين بسرآرد دماغ ور نبود بالش آگنده پر خواب توان کرد حجر زير سر ور نبود دلبر همخوابه پيش دست توان کرد در آغوش خويش وين شکم بي هنر پيچ پيچ صبر ندارد که بسازد به هيچ
ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی، باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند به که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر. اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ. اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ لاَعْظَمُ عِندَاللهِ قَدْرَاً وَ مَنْزِلا آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری، به ابلهی فربه: اسبِ تازی و گر ضعیف بود همچنان از طویلهٔ خر به پدر بخندید و ارکانِ دولت بپسندیدند و برادران بهجان برنجیدند. تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد هر پیسه گمان مبر نَهالی باشد که پلنگ خفته باشد شنیدم که ملِک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود، گفت: آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی میکند روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردانِ کاری بینداخت چون پیشِ پدر آمد زمینِ خدمت ببوسید و گفت: ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری اسب لاغرمیان به کار آید روزِ میدان، نه گاوِ پرواری آوردهاند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و بهیکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند مَلِک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدِ خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد، پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بیهنران جای ایشان بگیرند. کس نیاید به زیرِ سایهٔ بوم ور همای از جهان شود معدوم پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بهواجب بداد. پس هر یکی را از اطرافِ بلاد حِصّه معین کرد، تا فتنه بنشست و نزاع برخاست، که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. نیمنانی گر خورد مردِ خدا بذلِ درویشان کند نیمی دگر ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بندِ اقلیمی دگر
یکی از فضلا تعلیم ملک زادهای همیداد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد. استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست؟ گفت: سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص، به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد. اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان أنبَتَهم اللهُ نباتاً حسناً اجتهاد از آن بیش کردن که در حقّ عوام. هر که در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست چوب تر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد. خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید.
دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود شنیدم که مردان راه خدای دل دشمنان را نکردند تنگ ترا کی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافست و جنگ