آخرین حرف این است زندگی شیرین است خود از اینروست اگر می گویم پایمردی بکنیم پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم ما بکوبیم سر خصم به سنگ وین تبهکاران را بر سر دار بسازیم آونگ حمید مصدق
هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید و باید هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار پوک و مگر هزار بار همیشه هزار بار هنوز ... مگر تو ای همه هرگز مگر تو ای همه هیچ مگر تو نقطه ی پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم آخر در این میانه تو سنگ تمام بگذاری
شاید این آخرین باری باشد که از تو میگویم، یا به تو فکر میکنم. نه اینکه دیگر دوستت ندارم، نه! اتفاقاً حرف آخر دلم این است که تو همیشه بخشی از من خواهی ماند. هرچند راهمان جدا شد و حسرتها بر دلم ماند، اما تمام لحظات خوب و بد با تو، تمام رؤیاهایی که بافتیم و ناتمام ماند، در تکتک سلولهایم حک شده است. من دیگر توان جنگیدن با سرنوشت را ندارم و میپذیرم که قسمت ما این بود. تنها حرف آخر دلم این است که ای کاش عشق ما، قویتر از این فاصلهها و دلایل بود. ای کاش میشد یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر، زمان را نگه داشت و در چشمانت نگاه کرد و گفت که دوستت دارم. همین. این تمام حرف آخری است که از قلب شکسته اما عاشقم برمیآید.»