1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

پیشگیری از اعتیاد درخانواده با تاکید بر رویکرد دلبستگی جان بالبی

شروع موضوع توسط Mohammad ‏1/12/10 در انجمن مقالات پزشکی

  1. Founder

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    13,002
    تشکر شده:
    13,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پیشگیری از اعتیاد درخانواده با تاکید بر رویکرد دلبستگی جان بالبی


    واژگان کلیدی: نظریه دلبستگی، سبک دلبستگی، سوء مصرف مواد

    چکیده:
    از مهم‌ترین عوامل تعیین کننده شخصیت فرد در بزرگسالی ، چگونگی رابطه او با والدین یا مراقب اصلی وی (مادر) است.در این مقاله با پرداختن به تئوری دلبستگی بالبی کیفیت رابطه بین نوزاد و مراقب اصلی او و نقش این رابطه در شیوع مصرف مواد را مورد بررسی قرار می دهیم.
    در روانشناسی تحولی پیوند عاطفی بین نوزاد و مادر را دلبستگی می‌نامند.

    طبق نظریه بالبی درون سازی تعاملات بین مادر و کودک تصورات قالبی را در فرد ایجاد می کند و این تصورات، مبنایی برای احساس اعتماد فرد نسبت به دنیای اطراف و نوع تعامل او با دنیای بیرون می شود. طبق نظریه او جدایی از منبع ایمنی‌بخش ( مادر / مراقب اصلی ) می‌تواند با گسستگی ارتباط فرد با دیگر افراد جامعه و گرایش او به سمت مواد مخدر بمنظور فرار از ترس‌ها، اضطراب‌ها و پناه بردن به رؤیا و … ارتباط داشته باشد.
    کودکان با پرورش سبک دلبستگی به شکلی ناایمن، شخصیتی بی عاطفه خواهند داشت که مشخصه آن : کناره گیری هیجانی، فقدان احساس، ناتوانی در برقراری روابط محبت آمیز و عاطفی با دیگران است .
    خلق ناشاد، افسردگی و عزت نقس پائین یکی از عواملی است که باعث می شود اشخاص به سمت اعتیاد گرایش پیدا کنند. در این شرائط احتمال همراهی تجربه عواطف منفی، مهارت های مقابله ای ضعیف، مکانیزمهای رشد نایافته، سبک شناختی معیوب، تعارض درون روانی و بین شخصی با سبک دلبستگی ناایمن بیشتر است که این عوامل احتمال سوء مصرف مواد را افزایش می دهند.
    رابطه به دست آمده در پژوهش بالبی نشانگر این است که در شکل گیری اختلالات ناشی از سوء مصرف مواد، نباید نقش موثر سبکهای دلبستگی نادیده گرفته شوند. بویژه نتایج این پژوهش می تواند به محققان و متخصصان بالینی، در برنامه های مداخله ای و پیشگیری از سوء مصرف مواد با تمرکز بر سبکهای دلبستگی، متغیرهای خانوادگی و خانواده درمانی کمک های موثری ارائه نماید.
    مقدمه:

    در مطالعات انجام شده در زمینه سبب شناسی وابستگی به مواد مخدر به عوامل روانی-اجتماعی، ژنتیکی، زیست شناختی و فرضیه های روان پویایی اشاره شده است.
    به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز ، حدود ٩٠ درصد وابستگان به مواد مخدر مبتلا به یک اختلال روانپزشکی هم زمان می باشند. شایع ترین تشخیص های روانپزشکی همراه شامل اختلال افسردگی اساسی، اختلالات ناشی از مصرف الکل، اختلال شخصیت ضد اجتماعی و اختلال اضطرابی می باشد و حدود ١۵ درصد وابستگان به مواد مخدر حداقل یکبار در طول عمر خود مبادرت به خودکشی می¬کنند(۱۰).
    تقریبًا در کلیه تحقیقات مربوط به اعتیاد از ویژگی های شخصیتی به عنوان عاملی که شخص را به سوی اعتیاد می کشاند نام برده شده است. از ویژگی های شخصیتی برجسته معتادان می توان به ویژگی هایی هم چون پسیکوپاتی، افسردگی، احساس تنش، ناامنی،احساس بی کفایتی و اشکال در برقراری روابط گرم و طولانی اجتماعی اشاره کرد( ۱۰).

    پژوهش های مختلف نشان داده است که دلبستگی به عنوان یک عامل تحولی، نقشی تعیین کننده در شکل دهی الگوهای شخصیتی دارد و عدم رشد شخصیتی در شکل گیری اعتیاد عامل مهمی محسوب می شود. کودکانی که سبک دلبستگی نا ایمن دارند برای غلبه بر عواطف منفی که تجربه میکنند در طیفی از کوشش ها برای افزایش یا کاهش نیازهای دلبستگی قرار می گیرند.
    این راهبردها ممکن است کودکان را در معرض خطر بیشتر آسیب پذیری روانی قرار دهند، چرا که افراد نا ایمن احتمالاً رویدادها و عواطف منفی بیشتری نسبت به افراد ایمن تجربه می کنند( ۹). از سوی دیگر دوزیر و همکاران نقش راهبردهای جبرانی کودکان نا ایمن را به عنوان یک عامل خطر در سلامت روانی برجسته می سازد.
    لیزوفرانز بر نقش تجارب سخت و آسیب زای ابتدای زندگی و قوت گرفتن احتمال سوء مصرف مواد در این افراد اشاره میکند (لانیسون، ۱۹۹۷) و بک نیز نقش تعیین کننده تجارب مرتبط با دوره کودکی را در شکل گیری عقاید هسته ای و راهبردهای جبرانی، که احتمالاً مهم ترین نقش را در سوء مصرف مواد بازی می کنند، آشکار ساخته است( ۳).

    یافته های پژوهشی نقش بنیادین متغیرهای متعدد مربوط به کنش وری و رفتار خانوادگی را در دو زمینة پیشگیری و پدیدآیی اختلالهای مصرف مواد نشان داد ه اند( ۹).
    گستره و عمق نفوذ و تاثیرگذاری متغیرهای خانوادگی بر حسب اهمیتشان از زوایای متفاوت بررسی شده اند. این متغیرها از طریق فرایندهای اجتماعی شدن درون خانوادگی، سرمشق گیری و تقلید از رفتار والدین، تقویت اجتماعی، درونی سازی ارزشها و¬رفتارهای خانواده و شیوه های کنترل اجتماعی و انضباطی والدین، آمادگی فرزندان را برا ی مصرف و سوء مصرف مواد متاثر می سازند( ۳، ۱۷).
    گسستگی خانواده، کیفیت روابط والدین -کودک، حمایت والدین و بازخوردها و محدود سازیهای والدین در مورد مصرف مواد نیز از متغیرهای شناخته شده است. یافته های بالینی مصرف بیشتر مواد را در بین اعضای خانواده هایی که فاقد روابط صمیمی والدین-فرزندان بوده و پیوندهای ایمن را تجربه نکرده اند، تایید می کنند( ۱۴، ۱۸).
    تجربة ناامنی در رابطة دلبستگی با مشخصه های بی اعتمادی، آسیب پذیری، حساسیت و مشکلات ارتباطی همبستگی دارد.


    پژوهش و تحقیق :
    عمده تحقیق در زمینه دلبستگی کودکان، ریشه در تحقیقات جان بالبی، متخصص روان کاوی طی دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ دارد. نظریه او تلفیقی از مفاهیم روانکاوی، کردارشناسی و روان شناسی شناختی است. به اعتقاد او تمایل کودک به برقراری نوعی رابطه نزدیک با افرادی معین و احساس امنیت بیشتر در حضور این افراد، دلبستگی نامیده می شود.
    طبق این نظریه ناتوانی کودک در برقراری پیوند دلبستگی استوار با یک یا چند تن در سال های اولیه زندگی با ناتوانی او در برقراری روابط فردی نزدیک در دوره بزرگسالی ارتباط دارد( ۴).
    مراحل دلبستگی :
    در نخستین مرحله دلبستگی که گاه مرحله پیش دلبستگی نامیده می¬شود ( ۱۲-۸ هفتگی)، کودکان سرخود را به طرف مادرشان بر می گردانند. به طرف صدای مادر خود می روند و حرکات منظمی در پاسخ به صدای مادر انجام می دهند.
    در دومین مرحله که دلبستگی در حال تشکیل خوانده می شود، نوزادان به یک یا چند نفر از افراد محیط خود دلبسته می¬شوند.
    در مرحله سوم، دلبستگی حتمی (۶-۲۴ ماهگی) وقتی نوزاد از مراقب یا مادر خود جدا می شود گریه می کند و پیام های حاکی از رنج و عذاب نشان می¬دهد.
    در دلبستگی ایمن کودک قادر است تا سن ۳ سالگی جدایی از مادر را تحمل کند و در غیاب مادر آرامش و کارکردهای روانی– اجتماعی خود را حفظ می کند ودچار واپس روی نمی¬شود.

    انواع رفتارهای دلبستگی:
    دلبستگی که در پرتو رابطه بین مادر و کودک شکل می گیرد، الگویی برای روابط آتی فرد محسوب می شود. مری اینزورث دریافت که تعامل مادر با کودک در دوره دلبستگی تاثیر چشمگیری بر رفتار فعلی و آتی کودک دارد. او سبک های دلبستگی را به سه نوع تقسیم کرد:
    دلبستگی ایمن: کودکان مشکلات سازگاری کمتری بروز می¬دهند، این کودکان در طول بخش اعظم زندگی خود معمولاً تحت فرزند پروری متناسب با سطح رشدی خود بوده اند.
    وقتی کودک دچار ترس یا اضطراب می شود، از طریق تعامل با مادر احساس آرامش و امنیت می کند.
    این احساس امنیت و پاسخدهی مناسب در ذهن کودک تصوری را شکل می دهد که مادر منبعی قابل اعتماد است و در زمان استرس و ناامنی می تواند به عنوان پایگاهی قابل اطمینان به او تکیه کند. درون سازی تعاملات بین مادر و کودک تصورات قالبی را در فرد ایجاد می کند و این تصورات مبنایی برای احساس اعتماد فرد نسبت به دنیای اطراف و نوع تعامل او با دنیای بیرون می شود.

    دلبستگی نا ایمن– اجتنابی: کودک مضطرب است، به والدین می چسبد و از آن ها خشمگین است. این کودکان از خانواده های هستند که در آن ها بزرگسالان با خانواده خود دلبستگی نا ایمن داشتند. این کودکان بیشتر امکان دارد حالت طرد کننده ای به خود بگیرند. والدین کودکان ناایمن – اجتنابی رفتار خشن یا پرخاشگرانه با وی دارند و چنین کودکانی معمولاً از تماسهای نزدیک با دیگران اجتناب می کنند و هنگام مواجه با تهدید مستقیماً به سمت مراقبین خود نمی روند بلکه نزدیک وی این پا و آن پا می کنند.
    دلبستگی نا ایمن/دوسو گرا: فرزند پروری در خانواده آشفته، توام با غفلت و عدم توجه والدین بوده است. برای کودکان نا ایمن – دوسو گرا بازی های کاوشی حتی در غیاب هر گونه خطر دشوار است. به عقیده اینزورث، آشفتگی، شکل شدید دلبستگی نا ایمن است و پیش ساز احتمالی اختلال شخصیت شدید و پدیده هایی تجزیه ای در نوجوانی و اوایل بزرگسالی است( ۵).
    این والدین پس از طلاق کمتر از سایر والدین ثبات و قدرت روانی برای فرزندانشان فراهم می کنند و در نتیجه کودکان بیشتر رفتار چسبندگی و غیر قابل تسلی از خود بروز می دهند. این افراد حساسیت مفرطی نسبت به استرس دارند.

    بالبی در مطالعات خود بر روی دلبستگی و جدایی شیرخواران، به این نتیجه رسید که دلبستگی طبیعی در دوران نوزادی لازمه رشد سالم افراد است و دلبستگی مادر و کودک یک واسطه ضروری تعامل بین انسانهاست که در آینده پیامدهای مهمی برای کارکرد شخصیت و رشد دارد.
    دلبستگی به تدریج شکل می گیرد و موجب می شود که نوزاد تمایل داشته باشد در کنار کسی به سر برد که او را قویتر، داناتر و قادر به رفع اضطراب یا رنج و عذاب خود می داند. به این ترتیب دلبستگی، احساس امنیت را برای نوزاد فراهم می کند. این فرآیند با تعامل مادر و نوزاد تسهیل می شود و آنچه مهمتر است، مقدار فعالیتی است که با هم انجام می دهند نه مدت زمانی که با هم به سر می برند( ۱۵).


    اختلال های دلبستگی :
    سلامت روانی و احساس سلامت شخص، تا حد زیادی به کیفیت روابط و دلبستگی او به دیگران بستگی دارد و مساله اصلی در تمامی روابط شخصی، ایجاد و تنظیم این گونه روابط است.

    مشخصه اختلال های دلبستگی آسیب زیستی ،روانی، اجتماعی است که بر اثر محرومیت از مادر، فقدان مراقب یا جایگزین او و فقدان تعامل با او بوجود می آید. ریشه سندرم های رشد ناکافی، اختلال اضطراب جدایی، اختلال شخصیت اجتنابی، اختلالات افسردگی، بزهکاری، مشکلات تحصیلی، مشکلات سوء مصرف مواد، در تجارب منفی دلبستگی دیده می شود. این تجارب منفی، سبب صدمات هیجانی در کودک می شود. کودکان با پرورش سبک دلبستگی به شکلی ناایمن شخصیتی بی عاطفه خواهند داشت که مشخصه اش، کناره گیری هیجانی، فقدان احساس و ضعف در برقراری روابط محبت آمیز و عاطفی است( ۴).
    افرادی که سبک دلبستگی اجتنابی دارند با اینکه اغلب احساس تنهایی می کنند، اما به روابط نزدیک توجهی ندارند و برای مقابله با اضطراب وتنش ها، الگوهایی دیگر از رفتار را برمی گزینند، مثلا به سمت مواد مخدر گرایش پیدا می کنند.
    خلق پایین، افسردگی و عزت نقس پائین یکی از عواملی است که باعث می شود اشخاص به سمت اعتیاد گرایش پیدا کنند.

    برای کودکی که دلبستگی ایمن شکل نداده چه اتفاقی می افتد؟
    پژوهش ها نشان می دهند که ناکامی در شکل دادن دلبستگی مطمئن در ماه های اول زندگی، می تواند تاثیری منفی بر روی رفتارهای دوران کودکی و نیز بزرگسالی داشته باشد.
    کودکانی که اختلال بی اعتنایی مقابله ای (ODD)، اختلال سلوک (CD) یا اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) برایشان تشخیص داده شده، غالباً دچار مشکلات دلبستگی، احتمالاً به خاطر بدرفتاری، غفلت یا آسیب های دوران اولیه کودکی، می باشند.

    مطالعات نشان می دهد کودکانی که بعد از سن ۶ ماهگی به فرزندخواندگی در آمده اند در معرض خطر بیشتری از نظر مشکلات دلبستگی قرار دارند. با وجودی که سبک دلبستگی که در دوران بزرگسالی نشان داده می شود لزوماً مشابه دوران کودکی نیست امّا پژوهش ها نشان داده اند که دلبستگی اولیه می تواند تأثیری قوی بر روی روابط بعدی داشته باشد. برای مثال، کسانی که در دوران کودکی دلبستگی مطمئن دارند، بعداً دارای اعتماد به نفس مناسب، رابطه عاطفی قوی و قابلیت خود-بیانگری خواهند بود.

    به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز ، بعضی از پژوهشگران اهمیت کنش سازمانی سیستم دلبستگی را در یکپارچه کردن مولفه های عاطفی، انگیزشی، شناختی و رفتاری مورد تاکید قرار داده اند. همچنین، شواهد علمی حاکی از آن است بین دلبستگی با آسیب شناسی روانی در دوره کودکی، نوجوانی و بزرگسالی رابطه وجود دارد. برای مثال شیور و همکاران رابطه معناداری بین سبک های دلبستگی با اختلالات خلقی، اضطرابی، شخصیت و سوء مصرف مواد گزارش کرده¬اند( ۸ ).

    آیا سبک دلبستگی ناایمن می تواند پیش بینی کننده سوء مصرف مواد و رفتارهای نابهنجار باشند؟
    به نظر می رسد که افراد نا ایمن برای فرونشانی عواطف منفی و رویدادهای آسیب زایی که تجربه میکنند احتمالاً بیش از افراد ایمن از سوء مصرف مواد به عنوان یک نوع مکانیزم خود درمانی استفاده می¬کنند. مطالعات متعددی رابطه بین سوء مصرف مواد و دیگر اختلالات روانپزشکی را مورد بررسی قرارداده است. یافته های این پژوهش ها همگی نشان دهنده هم پوشی گسترده بین سوء¬مصرف مواد و اختلالات روانپزشکی است.
    احتمال همراهی تجربه عواطف منفی، مهارت های مقابله ای ضعیف، مکانیزهای رشد نایافته، سبک شناختی معیوب، تعارض درون روانی و بین شخصی با سبک دلبستگی ناایمن بیشتر است ( ۴ ). این عوامل ممکن است احتمال سوء مصرف مواد را افزایش دهند. به نظر می رسد که مشکلات ذکر شده در افراد ناایمن، آنها را بیشتر از افراد ایمن در معرض خطر سوء مصرف مواد به عنوان یک مکانیزم خود درمانی جهت تعدیل و فرونشانی عواطف و تجارب منفی قرار دهد.

    رابطه منفی بین سبک دلبستگی ایمن و شدت ابتلا و وجود رابطه مثبت بین سبک دلبستگی اجتنابی و شدت ابتلا تأیید می شوند.

    باتوجه به نظریه تعامل خانواده بروک و همکاران ( ۱۹) می توان از سبک تعامل خانوادگی به عنوان یکی از مکانیسم های تأثیرگذار بر سبک دلبستگی برای تبیین این یافته استفاده کرد. وجود مشکلات ارتباطی و خانوادگی بیشتر در سبک تعامل خانوادگی بیماران مبتلا به اختلالهای مصرف مواد، فراوانی بیشتر سبک دلبستگی ناایمن در فرزندان این خانواده ها را توجیه می کند.
    تبیین مشابه دیگر را می توان براساس نظریه کنترل اجتماعی الیوت( ۱۹) ارائه نمود. بر اساس این نظریه، وجود فشار در درون خانواده های بیماران مبتلا به سوء مصرف مواد و عدم وجود روابط صمیمانه میان والدین و فرزندان در خانواده های این بیماران فراوانی بیشتر سبک دلبستگی ناایمن در فرزندان این خانواده ها را توجیه می نماید.
    مطابق نظریه خودشیفتگی کوهات( ۱۶)، معتادان افرادی هستند که از تجربیات دردناک ناشی از سرخوردگیهای شدید در ارتباط با مادر رنج می برند. بی توجهی مادر نسبت به نیازهای فرزند باعث می شود خود تنظیم گری با موفقیت انجام نشود و ساختارهای روانی مرتبط با کنترل درونی رفتار شکل نگیرند.

    در نتیجه، این افراد به امور و اشیای بیرونی وابستگی پیدا میکنند و مصرف مواد یکی از شیوه های جبران کمبودهای درونی آنها محسوب می شود. بر این اساس می توان از تجربیات آسیبزای دوران کودکی که مربوط به سرخوردگیهای شدید در ارتباط با مادر است به عنوان یکی از مکانیسم های تأثیرگذار بر سبک دلبستگی برای تبیین این یافته استفاده نمود. به این ترتیب، بی توجهی بیشتر مادر نسبت به نیازهای کودک در دوران کودکی در خانواده های بیماران مبتلا به اختلالهای مصرف مواد ، فراوانی بیشتر سبکهای دلبستگی ناایمن در فرزندان این خانواده ها را توجیه می کند.
    افراد دارای سبک دلبستگی ایمن، تجسمی مثبت و حمایتگر از نگاره دلبستگی دارند. این تجسم مثبت احساس خودارزشمندی و خودکا رآمدی را در این افراد افزایش می دهد و آنها را قادر می سازد که عواطف منفی خود را به شیوه ای سازنده تعدیل نمایند. بر این اساس می توان از احساس خودارزشمندی و خودکارآمدی به عنوان یکی از مکانیسم های تأثیرگذار بر کاهش شدت ابتلا به سوء مصرف مواد، برای تبیین این یافته استفاده نمود.

    احساس خودارزشمندی و خودکارآمدی در افراد دارای سبک دلبستگی ایمن مبتلا به سوء مصرف مواد منجر به تعدیل عواطف منفی به شیوه ای سازنده تر در این افراد می شود که این امر می تواند کاهش شدت ابتلا در این افراد را توجیه نماید. نتایج پژوهش ها نشانگر اهمیت سبکهای دلبستگی و ضرورت توجه به آنها در مطالعات و اقدامات مربوط به درمان اختلال های مصرف مواد است.
    رابطه به دست آمده در این پژوهش نشانگر این است که در شکل گیری اختلالهای مصرف مواد، نباید نقش موثر سبکهای دلبستگی نادیده گرفته شود. بویژه نتایج این پژوهش می تواند به محققان و متخصصان بالینی، کمک های شایان توجهی در برنامه های مداخله و پیشگیری از سوء مصرف مواد با تمرکز بر سبکهای دلبستگی، متغیرهای خانوادگی و خانواده درمانی، نماید.

    دلبستگی غیر ایمن و آسیب شناسی روانی :
    تئوری دلبستگی چارچوب مناسبی را برای بررسی آسیب شناسی تحولی ایجاد کرده است( ۱۱). دلبستگی نا ایمن به شکل مستقیم سبب آسیب شخصیت نمی شود اما الگوی دلبستگی نخستین، بافت خانواده و دیگر تجربیات اجتماعی سبب می شود شخص وارد چرخه ای شود، که نسبت به دیگران آسیب پذیری بیشتری داشته باشد.
    مطالعات متعدد ارتباط بین دلبستگی ناایمن و نشانه های افسردگی را در کودکان(۵)، نوجوانان(۱۳) و بزرگسالان تایید کردند. این یافته ها تنها مرتبط با خلق فعلی فرد نیست، بلکه دلبستگی نا ایمن عامل پیش بینی کننده ای محسوب می شود که فرد دچار اضطراب و علائم افسردگی در زندگی آینده خود شود( ۱۱).

    همچنین دلبستگی ناایمن باعث می شود شخص نگرش های منفی را در خود پرورش دهد و به مرور زمان نسبت به افسردگی آسیب پذیر گردد( ۳ ). سبک دلبستگی در فرد انتظارات و طرحواره هایی را شکل می دهد و این طرحواره ها مبنایی می شود که فرد روابط بین فردی و دنیای اطراف را بر همین اساس تفسیر کند.
    بالبی معتقد است اشخاص با رابطه برقرار کردن با مراقبت اصلی خود یا مادر بازنمایی های ذهنی را شکل می دهند و این بازنمایی ها مدلی برای برخورد با دیگران و تفکر درباره خود می شود. فرض می شود که این مدل درونی چارچوبی را برای رفتارها، احساسات و افکار فرد در روابط آتی او فراهم می کند.

    بررسی این مدل ها و سبک های دلبستگی سبب افزایش فهم ما از روند تحولی که منجر به نشانه های افسردگی، اضطراب و آسیب پذیری شناختی نسبت به اتفاقات منفی می شود. مدل دلبستگی بالبی که بر اساس رابطه کودک و مراقبت اصلی او بوجود آمده، بسیار شبیه به آسیب پذیری شناختی نظریه بک است.
    طبق نظریه بالبی رابطه نایمن بین مادر و کودک سبب شکل گیری طرحواره های منفی می شود. به گفته بک نگرش های منفی که افراد نسبت به خود و دنیای اطراف دارند، در نتیجه همین طرحواره های منفی بوجود می آید( ۳ ).
    بسیاری از مطالعات نگرش های منفی را پیش بینی کننده ی افسردگی و اضطراب در دوران بزرگسالی می دانند. در مطالعه ای فرض شده است که الگوهای دلبستگی نا ایمن مرتبط با عزت نفس پایین، نگرش های غیر عملکردی و سبک های اسناددهی منفی در دوران بزرگسالی هستند. مطالعات دیگر نشان دادند که دلبستگی توام با اضطراب مرتبط با اختلالات اضطرابی و گوش بزنگی بیش از حد است.

    تفاوت های شخصیتی در الگوی وابستگی به مواد:

    مصرف مواد افیونی پاسخی نسبت به نوع شخصیت و ویژگی های روانی است که اشخاص دارند.
    ویژگی های اشخاصی که حالت دفاعی دارند معمولاً باعث افزایش الگوی مصرف مواد در آنها می شود
    اشخاصی که شخصیت اضطرابی دارند یا دچار آسیب هستند برای فرار از واقعیت های زندگی و برای فراموش کردن مشکلات به سمت مصرف مواد گرایش نشان می دهند. مصرف مواد پاسخی برای آسیب آن ها به شمار می روند نه علت آن( ۱۰).

    طبق مطالعاتی که صورت گرفته است اعتماد به نفس پایین، بی مهارتی، منفعل بودن، سبک دفاعی و واکنشی منفی و تاریخچه ای از روابط وابسته بین اشخاص، فرد را به سمت اعتیاد می کشاند( ۱۰).
    واکنش اشخاص نسبت به مواد مخدر ، تحت تاثیر عوامل مختلفی قرار دارد. انتظارات اشخاص، اعتقادات آن ها و رفتارهای اشخاصی که در اطراف آن ها قرار دارند که دنیای ذهنی و روانی آن ها را شکل می دهند. این عوامل باعث می شود که آن ها جنبه های دارویی و فیزیکی مواد را خنثی کند.
    بافت اجتماعی جامعه تاثیری عمده در رفتارهای مرتبط با سلامتی ایفا می کند. در مطالعه ای دو جنبه زندگی خانوادگی، موقعیت اجتماعی خانواده و الگوهای حمایت و سبک پرورشی والدین با رفتارهای مرتبط با الکل مورد سنجش واقع شد. در این مطالعه ارتباطی منفی بین ساختار خانواده و مصرف الکل در بین جوانان مشاهده شد، اگر چه رفتارهای نوشیدنی نوجوانان غیر مرتبط با شرایط اقتصادی و اجتماعی خانواده است. علاوه براین محیط خانوادگی حمایت گر، مرتبط با شیوع پایین مصرف الکل است.

    خانواده ای که غیر حمایت گر باشند و کنترل شدیدی از جانب خانواده صورت گیرد (سهل گیر یا مستبد) باشد، پیش بینی کننده ی مصرف الکل در دوران بزرگسالی خواهد بود. بنابراین چگونگی سبک رفتار و فرآیند اجتماعی شدن نسبت به ساختار و پایگاه اقتصادی خانواده تاثیری مهم در وابستگی به مواد خواهد داشت.
    طبق دیدگاه روان تحلیل گری، خانواده نقش ویژه ای در شکل دهی شخصیت ایفا می کند. خانواده ای که حمایت کننده نباشند، محیط بی ثباتی را برای رشد هیجانی فرزند خود فراهم می کنند. ارتباط مادر با فرزندان نقش بسیار مهمی را در رشد هیجانات آن ها ایفا می کند. ممکن است وقتی مادر پاسخ دهی نیازهای کودک را به عهده دارد پدر پاسخگو نباشد و فرد در این بستر از لحاظ هیجانی غیر رشد یافته تلقی می شود.
    فرد درمورد نقش ها دچار تضاد می شود و دارای حالتی دو سوگرایی می شود. همین عوامل باعث می شود که فرد درباره نقش پدر و همسر خود دچار تضاد شود.
    هدف ما شناسایی عوامل مخربی است که در خانواده های اشخاص معتاد اتفاق می افتد تا با شناسایی این عوامل بتوانیم تکنیک ها، استراتژیها و الگوهایی را به کار بریم تا از این عوامل در محیط خانواده جلوگیری کنیم.

    نقش خانواده در شکل گیری شخصیت اشخاص معتاد:

    بچه ها در خانواده هایی که حضور دارند سبک های مقابله با حوادث را می آموزند.
    راه هایی که اشخاص به کار می برند و سبک های مقابله ای که بکار می برند تا با درد و رنج سازگاری پیدا کنند، بستگی به عواملی دارد که در محیط خانواده آن ها اتفاق می افتد. فردی که در ناامنی زیاد رشد پیدا می کند، اوقات فراغت خود را دور از محیط خانه سپری می کند یا تعدادی از دوستان بد را انتخاب می کنند، یا بچه گانه رفتار می کند تا مشکلات خود را دور از حیطه توجه نگه دارند. به طور کلی این کودکان سرشار از نا امنی هستند.

    این بچه ها دست به فعالیتهایی می زنند که نیاز به کار مشارکتی چندانی نداشته باشد، کاملاً آرام و ساکت هستند و همواره از تعاملات اجتماعی خودداری می کنند. فعالیت مورد علاقه برای این کودکان همواره بودن در یک دنیای مجازی است. این کودکان هر چند به موفقیت دست می یابند، اما همواره احساس بی کفایتی دارند.
    این عوامل به مرور زمان باعث می شود شخص عزت نفس پایینی پیدا کند و خشم ابراز نشده داشته باشد یا به سمت اعتیاد گرایش پیدا کند یا اختلالات روانی – بدنی را از خود نشان دهد.

    از دیدگاه این تئوری ارتباط بین بازنماییهای دلبستگی، شیوع دلبستگی به مواد مخدر و احتمال درمان اعتیاد مورد بررسی قرار می گیرد.
    اشخاصی که دلبستگی ایمن ندارند و به روابط بین فردی بعنوان عاملی برای حمایت های روحی – روانی توجهی ندارند ، کمتر به سمت درمان وابستگی به اعتیاد پاسخ مثبت می دهند و اشخاصی که سبک دلبستگی ایمن را از خود نشان نمی دهند، روابط بین فردی را مهم تلقی نمی کنند، این نوع خاص از حمایت برای کاهش نگرانی های آن ها بی اهمیت تلقی می شود.
    فرض می شود که دلبستگی افراطی هم از سوی دیگر منجر به حساس شدن و گوش بزنگی نسبت به ارتباطات بین فردی می شود و در فرد الگویی از اضطراب و ناراحتی را ایجاد می کند.
    تحقیقات نشان می دهند افرادی که سبک دلبستگی خود را نا ایمن می دانند، در آنها احتمال گرایش به سمت مواد مخدر بیشتر است و بیشتر به مواد بعنوان پایگاه امن برای مقابله با استرس های خود روی می آورند.
    یافته ها نشان می دهند اشخاصی که تجربیات مشابه منفی با مراقبین اصلاً خود داشتند، الگوی مشابهی از مصرف مواد را هم نشان می دهند .

    ساختارهای مغزی و عملکردهای روانی:
    در این قسمت ما به مدلی می پردازیم که به رابطه بین ساختارهای مغزی و عملکردهای روانی فرد می پردازد.
    این شاخه به اهمیت رابطه بین ارتباطات مبتنی بر دلبستگی و تاثیر این ارتباطات در رشد نیمکره راست مغز، متغیرهای روانی–فیزیکی اثر گذار در تنظیم استرس ها و تحریک های درونی و عوامل روانی–فیزیکی درگیر درآسیب های روانی می پردازد و سبب افزایش دانش ما از مکانیزم های روانی-زیستی-نورونی موثر در سلامت روانی کودکان می شود.
    در این حیطه ما به نقش ارتباطات اولیه مادر–کودک و اهمیتی که این سیستم در تنظیم هیجانات کودک و رشد سیستم لیمبیک ایفا می کند می پردازیم .

    در بسیاری از یافته ها ارتباط بین سلامت روانی مادر و کودک تائید شده است و در بسیاری از شاخه ها مثل روانشناسی ناهنجاری، آسیب شناسی روانی، به این سوال پاسخ داده می شود که چگونه تعامل بین عوامل و ارتباطات اجتماعی و سیستم های نورونی– زیستی، تعیین کننده ی سلامت روانی کودک هستند و آیا آسیب در شروع روابط آغازین می تواند اثرات دراز مدت زیستی – فیزیولوژیکی در رشد کودکان بگذارد؟( ۲۲،۲۱).
    تجارب اولیه زندگی نقش مهمی در رشد مکانیزم های مغزی و سیستم های کنترل رفتاری ایفا می کند( ۲۳).
    سال اولیه زندگی دوران حساسی برای رشد محسوب می شود و اتفاقات این دوران نقش زیادی در رشد نیمکره راست مغز ایفا می کند( ۱۱).

    نیمکره راست مغز تنها در پردازش اطلاعاتهیجانی و عاطفی ایفای نقش نمی کند، بلکه در تسهیل عملکردهای مبتنی بر دلبستگی، و تنظیم حالات روحی و بدنی نقش اصلی را ایفا می کند( ۲۳) کنترل عملکردهای حیاتی، که سبب بقا می شود و باعث مقابله موثر ارگانیزم با استرس ها و مشکلات می شود( ۲ ).

    یکی از عوامل مهم در رشد سیستم هماهنگ کننده ی نیمکره راست مغز ، تجربیات مبتنی بر دلبستگی است که بین کودکان و مراقبان آن ها شکل می گیرد. تجربیات مثبت سبب رشد قوی نیمکره راست مغز و به تبع آن سبب رشد روحی و روانی کودکان می شود. اواخر دوره حاملگی دوره حساسی برای رشد مغز محسوب می شود( ۲ ) و بعد از تولد نوزاد، نه تنها تغذیه نقش مهمی در رشد سیستم عصبی کودک ایفا می کند، بلکه فاکتورهای روانی اجتماعی و تعاملاتی که با کودک صورت می گیرد نقشی به مراتب بیشتر ایفا می کند.
    بعد از تولد، مغز به رشد ناگهانی خود دست پیدا می کند و اسیدهای نورونی به سرعت ترشح میشوند.

    رشد این عوامل به میزان زیادی تحت تاثیر محیط عاطفی–اجتماعی اطراف کودک قرار می گیرد. مهمترین مبحث دهه اخیر این است که مغز توسط مدلی که محیط به آن ارائه می کند شناخته می شود( ۱۱). مغز یک ارگان اجتماعی – زیستی است وهسته ی اصلی هیجانات در ارتباطات اجتماعی محسوب می شود( ۴).
    یکی از عوامل مهم تسهیل رشد، غنی بودن محیط روانی و روابط بین فردی محسوب می شود( ۲۳ ) و این نگاه کاملا غیر معقولانه است که اثر عوامل بیولوژیکی را بدون تعامل با محیط مورد بررسی قرار دهیم، چرا که رشد در تعامل عوامل محیطی و زیستی شکل می گیرد و بررسی پدیده های زیستی بدون در نظر گرفتن تعامل با عوامل محیطی بسیار گمراه کننده خواهد بود.


    “دلبستگی، تنظیم هیجانات و سلامت روانی کودک”
    در دیدگاه بالبی فرآیند تحول محصول تعامل عوامل ژنتیکی با محیط های ویژه ای برای تطابق و سازگاری است و به شکل ویژه ای مهمترین عامل تعامل و دلبستگی مادر تلقی می شود.

    بنابر این توانایی های روانی-اجتماعی و زیستی کودکان را نمی توان بدون نقش مادر و خانواده مورد بررسی قرار داد. به اعتقاد او بستر روابط بین مادر و کودک با شدیدترین هیجانات و احساسات صورت می گیرد و این تعامل به شکل ابراز هیجانی، تن صدا، تغییرات فیزیولوژیکی و حرکات بدنی صورت می گیرد و این تعاملات دلبستگی در حضور سیستم کنترل کننده ی زیستی شکل می گیرد و حالت برانگیختگی ارگانیزم را شکل می دهد.

    بنابراین توانایی کودک برای مقابله موثر با استرس ها، مرتبط با رفتارهای مادرانه ویژه ای است. این دو فاکتور اخیر، توانایی مقابله موثر و قدرت سازگاری هسته ی مرکزی سلامت روانی کودکان را شکل می دهد.
    هیجانات نمود بارز تنظیم سیستم های زیستی و بیولوژیکی است و دلبستگی تنظیم کننده ی پویای هیجانات محسوب می شود. حتی علاوه بر اتفاقاتی که در اطراف کودک می افتد، محیط غنی و اشیاء جدیدی که در اطراف کودک وجود دارد هم سبب تحول و رشد شناختی و عاطفی کودک می شود، به عبارت دیگر سیستم پویایی رفتاری که تحول را تحت تاثیر قرار می دهد تحت تاثیر روابط نخستین کودک قرار می گیرد.

    عملکردهای حیاتی کودکان توسط سیستم هیپوتالاموسی-هیپوفیز و آدرنال–شکل می گیرد.
    در سیستم لیمبیک هر چه فرد تحت استرس زیاد قرار می گیرد، تنظیم ترشح کتکولامین ها دچار آسیب می شود و به مرور زمان باعث آسیب به سلول هایی می شود که تنظیم کننده ی ترشح کتکولامین ها هستند.
    نقش سیستم لیمبیک در تنظیم هیجانات و استراتژی های مقابله دارای اهمیتی گسترده است و بسیاری از اطلاعاتی که این سیستم دریافت می کند به شکل ناهشیار صورت می گیرد و در خارج از هشیاری شکل می گیرد( ۱۱ ).

    بنابراین سیستم لیمبیک، مسئول ارزیابی بسیاری از اطلاعات هیجانی و استرس زا و سازمان دادن واکنش های روانی – فیزیولوژیکی هستند.
    فرض می شود که تفاوت های بین اشخاص در میزان سیناپس های سیستم کورتکس به فرآیند رسش آن ها مربوط می شود و قسمت عمده فرآیند رشد در تجربیات آغازین تولد دوره ی حساس صورت می گیرد و فرض می شود که این تجربیات و حوادث محیطی نقش مهمی را در تشکیل سیناپس ها ایفا می کنند(۲۰ ).
    نیمکره راست مغز در اثر تاثیر تجربیات مختلف زودتر از نیمکره ی چپ رشد می یابد و عمده مکانیزم های سازگار کننده ی عواطف و هیجانات که عمدتا تحت تاثیر تجربیات نخستین قرار می گیرند، توسط سیستم لیمبیک شکل می گیرد( ۱۱).

    بنابراین لیمبیک مهم ترین سیستم مرتبط با عواطف و شکل گیری دلبستگی ها به شمار می آید. به اعتقاد بالبی سیستم لیمبیک نیمکره ی راست به دلیل افزایش ارتباط با سیستم عصبی–شیمیایی کرتکس نقش عمده ای در هیجانات ایفا می کند( ۱۱ ). یافته ها کاملا تائید می کنند که محیط اجتماعی غنی و تعاملات توام با دلبستگی با کودک به عنوان میانجی، برای رشد لیمبیک عمل می کنند( ۲۳ ). به دلیل اینکه سیستم لیمبیک در دو سال اول زندگی دوره ی حساس خود را طی می کنند و این ساختارها توانایی های مقابله با استرس را در دوره ی آتی زندگی تحت تاثیرقرار می دهند. عوامل ایجاد کننده ی استرس های بین فردی، اثرات دراز مدتی در سیستم لیمبیک می گذارند.

    یافته ها نشان می دهند اشخاص معتاد و بسیاری از افرادی که دچار آسیب های روانی هستند، تجربیات استرس زای اولیه و روابط نا ایمن دلبستگی با مراقبین اصلی خود داشتند. بنابراین همبستگی مثبت بین دلبستگی نا ایمن و واکنش غیر انطباقی فیزیولوژیکی و رفتارهای نا ایمن در مقابله با استرس ها دیده می شود.


    نتیجه گیری:
    با توجه به نظریه دلبستگی و شواهد موجود، می‌توان به این نتیجه دست یافت که نوع سبک دلبستگی و رشد آن در نوزادان و کودکان می‌تواند در شکل‌گیری شخصیت اضطرابی یا ایمن و پاره‌ای از خصوصیات دیگر مانند توانایی مقابله با استرس‌ها و موقعیت‌های تنش‌زا و توانایی برقراری روابط سالم اجتماعی و شناسایی هیجان‌ها و توانایی در کنترل آن‌ها مؤثر باشد. فرض بر این است که الگوی دلبستگی، میان مصرف مواد و میزان پاسخ در درمان نقش میانجی را ایفا می کند.
    الگوهای شخصیتی نقش مهمی در وابستگی به مواد ایفا می کنند.
    اشخاصی که دلبستگی ناایمن دارند، عواطف منفی، مکانیزم های شناختی رشد نیافته و تعارضات درونی – روانی بیشتری را گزارش می کنند.
    در خانواده هایی که میزان تنش در حد بالایی وجود دارد، سبک های دلبستگی ناایمن در روابط بین اشخاص حاکم است و خطر ابتلا به بیماریهای روانی و سوء مصرف مواد هم بسیار بالا خواهد بود.


    ترجمه و تدوین :
    محمودرضا هاشم ورزی
    کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی – MPH تخصصی بهداشت روان و اعتیاد – مدرس دانشگاه
    Relax_892@yahoo.com
    سرور البرزی
    کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی- کارشناس بهداشت روان
    Sorour_alborzi@yahoo.com

    منابع فارسی:
    ۱- بشارت، محمدعلی، میرزمانی، محمد و پورحسین، رضا (۱۳۸۰). نقش متغیرهای خانوادگی در پدیدآیی اختلال کاربرد نابجای مواد. فصلنامه‌ اندیشه و رفتار، سال هفتم، شماره‌ی ۲۷، ۵۲-۴۶٫
    ۲- بشارت م ع، میرزمانی م ، پورحسین ر . نقش متغییرهای خانوادگی در پدیدآیی اختلالهای مصرف مواد . مجله اندیشه و رفتار، ۱۳۸۰ ؛ شماره ۳، . صفحات ۴۶ تا۵٫
    ۳- دهقان، محمود (۱۳۸۲). بررسی رابطه بین سبکهای دلبستگی، اعتیاد و نیمرخ روانی افراد معتاد در مقایسه با افراد غیرمعتاد در استان بوشهر. پایان‌‌نامه‌ی کارشناسی ارشد رشته‌ی روانشناسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران.
    ۴- شریفی، ماندانا. ( ۱۳۷۹ ). بررسی رابطه بین سبک های دلبستگی و انواع مکانیز مهای دفاعی، پایان نامه کارشناسی ارشد. استاد راهنما دکتر بشارت، دانشگاه تهران.
    ۵- غصاریان، فاطمه.(۱۳۷۹). بررسی ویژگی های روانشناختی و شخصیتی جوانان وابسته به مواد مخدر افیونی در شهر کاشان. فصلنامه علمى، پژوهشى فیض، ۱۳۸۳، شماره ۲۹٫

    منابع انگلیسی:
    ۱- Ainsworth MDS, Blehar MC, Waters E, Wall S, editors. Patterns of attachment: a psychological study of the strange situation. Hillsdale, NJ: Erlbaum, 1978.
    2- Adolphs, R., Damasio, H., Tranel, D., Cooper, G., & Damasio, A.R. (2000). A role for somatosensory cortices in the visual recognition of emotion as revealed by three-dimensional lesion mapping. Journal of Neuroscience, 20, 2683–۲۶۹۰٫
    ۳- Beck AT. Cognitive models of depression. Journal of Cognitive Psychotherapy: An International Quarterly. 1987;1:5–۳۷٫
    ۴- Bowlby. J. (1969), “Attachment and Loss”. Vol.L .London. Hogarth.
    5- Bowlby J, editor. Attachment and loss: attachment. New York: Basic Books, 1969
    6- Bowlby J, editor. Attachment and loss: Separation, anxiety and anger.New York: Basic books, 1973
    7- Bowlby J, editor. Attachment and loss: sadness and depression. New York: Basic Books, 1980.
    8- Cassidy J, Shaver PR, editors. Handbook of attachment: theory, research, and clinical application. New York: Guilford Press, 1999
    9- Carlson, E, A & Sroufe, L. A. (1995). “Contribution of Attachment Theory To Developmental” New York: Wiley
    10- Cooper, M. L., Frone, M. R., Russel, M., & Muder, P. (1995). Drinking to regulate positive and negative emotions. A motivational model use. Journal of Personality and Social Psychology, 69, 990-1005.
    11- Chiron, C., Jambaque, I., Nabbout, R., Lounes, R., Syrota, A., & Dulac, O. (1997). The right brain hemisphere is dominant in human infants. Brain, 120, 1057–۱۰۶۵٫
    ۱۲- Davila J, Ramsay M, Stroud CB, Steinberg S. Attachment as vulnerability to the development of psychopathology. In: Hankin BL, Abela JRZ, editors. Development of psychopathology: A vulnerability-stress perspective. Thousand Oaks, CA: Sage; 2005. pp. 215–۲۴۲٫
    ۱۳- Hankin BL. Childhood maltreatment and psychopathology: Prospective tests of attachment, cognitive vulnerability, and stress as mediating processes. Cognitive Therapy and Research. 2005;29:645–۶۷۱٫
    ۱۴- Johnson V, Pandina RJ. Effects of the family environment on adolescent substance use, delinquency, and coping styles. Am J Drug Alcohol Abuse 1991;17:71-88.
    15- Kaplan H, Sadock B. Synopsis of psychiatry. 9th ed, New York, Williams and Wilkins, 2002.
    16- Kohut H, editor. The restoration of the self. Madison, CT: International University Press, 1992
    17- Newcomb MD, Bentler PM. The impact of family context, deviant attitudes, and emotional distress on adolescent drug use. Longitudinal latent variable analyses of mothers and their children. Journal of Research in Personality 1988b;22:154-76.
    18- Newcomb MD, Richardson MA. Substance use disorders. In: Hersen M, Ammerican RD, editors. Advanced abnormal child psychology. New Jersey: Lawrence Erlbaum Associates Publishers, 2000
    19- Petraitis J, Flay BR, Miler TA. Reviewing theories of adolescent substance use: organizing pieces in the puzzle.Psychol Bull 1995;117:67-86.
    20- Rinaman, L., Levitt, P., & Card, J.P. (2000). Progressive postnatal assembly of limbic-autonomic circuits revealed by central transneuronal transport of pseudorabies virus. Journal of Neuroscience, 20, 2731–۲۷۴۱٫
    ۲۱- Schore, A.N. (1997b). Early organization of the nonlinear right brain and development of a predisposition to psychiatric disorders. Development and Psychopathology, 9, 595–۶۳۱٫
    ۲۲- Schore, A.N. (1998a). The experience-dependent maturation of an evaluative system in the cortex. In K. Pribram (Ed.), Brain and values: Is a biological science of values possible (pp. 337–۳۵۸).
    ۲۳- Schore, A.N. (1998b). Early shame experiences and infant brain development. In P. Gilbert & B. Andrews Shame: Interpersonal behavior, psychopathology, and culture (pp. 57–۷۷). New York: Oxford University Press.
    24- Wittling, W., & Pfluger, M. (1990). Neuroendocrine hemisphere asymmetries: Salivary cortisol secretion during lateralized viewing of emotion-related and neutral films. Brain and Cognition, 14, 243–۲۶۵٫
    ۲۵- Wittling, W. (1997). The right hemisphere and the human stress response. Acta Physiologica Scandinavica, Supplement, 640, 55–۵۹٫
    ۲۶- Wittling, W., & Schweiger, E. (1993). Neuroendocrine brain asymmetry and physical complaints. Neuropsychologia, 31, 591–۶۰۸٫