چانهی از بغض لرزان را تو میدانی و من اشکهای تحت فرمان را تو میدانی و من در ندامتگاه تن، حبسی به سلول خیال حبس ماندن، بینگهبان را تو میدانی و من در هوای شهر، مانده ریزگرد خاطره این نفستنگی تهران را تو میدانی و من دیدهای در قهوهها عکس زنی قیچی به دست طعنههای تلخ فنجان را تو میدانی و من آه ای گنجشک مطرود از تمام لانهها! بیپناهی زیر باران را تو میدانی و من فاصله تا آرزوهایت فقط یک گام بود مرگ، قبل از خط پایان را تو میدانی و من سعدیا! با هر کسی از بیوفاییها نگو ماجرای رفتن جان را تو میدانی و من از کتاب تابوت شهریار نراقی