1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار کارو

شروع موضوع توسط MiTra ‏21/2/11 در انجمن اشعار

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    قطعاتي از اشعار ناياب كارو


    درحالت مستي
    شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
    نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم
    در آن لمحه ز مستی حال گردان شد
    خدا دیدم وجودم محو وگریان شد
    بخود فائق شدم مستی ز سر رفت
    غرور آمد دلم از حد کم رست
    خدا دیدم خودم را بندگی کو؟
    کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟
    زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟
    زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟
    چو مستی دست در جای خدا زد
    به چنگیزان ونامردان قفا زد
    به لیلی حکم عشق دائمی داد
    به شیرین حق خوب زندگی داد
    به مجنون آتشی از جنس دم داد
    به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد
    چرا لیلی ومجنون باز مانند؟
    چرا فرهاد از شیرین برانند؟
    چرا وقتی که من مست وخدایم
    چنان باشم که گویندم گدایم؟
    در آن حالت که پیمانه پرم بود
    شرابم همدم ودل ساغرم بود
    من مست و خراب حالا خدایم
    ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم
    به پیران وقت پیری می دهم جان
    جوانان در جوانی قوت ونانپ
    چرا آهو ز مادر باز ماند؟
    چرا فرزند صیادش بنالد؟
    چراها و چراها و چراها
    شب قدرت گذشت وآرزوها
    بسختی قامتم را راست کردم
    گلوی خشک خود را صاف کردم
    کنار بسترم پیمانه ای پر
    ولی جیبم تهی از سکه ودر
    شراب از سر برفته بی تا مل
    نمی یابم اثر از تاج واز گل
    همان مست ورهای رو سیاهم
    غلط کردم که پی بردم خدایم!




    دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي


    شبی مست رفتم اندر ویرانه ای


    ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیشرفتم



    در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای


    پیرمردی کور و فلج درگوشهای


    مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای


    پسرک از سوز سرما میزند دندان بههم


    دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای


    پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر درخانه ای


    تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه اي




    تكيه بر جای خدا


    شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم


    در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم


    جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی


    ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم


    كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را


    سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم


    خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او


    خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم


    ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين


    هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم


    نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم


    كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم


    نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم


    وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم


    امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب


    خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم


    نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی


    نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم


    شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم


    به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم


    بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم


    خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم


    نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال


    نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم


    نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران


    به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم


    ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان


    نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم


    به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر


    ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم


    مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را


    نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم


    نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد


    به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم


    هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد


    نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم


    به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك


    قلوب مردمان را مركز مهر ووفا كردم


    سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم


    دگر قانون استثمار را زير پا كردم


    رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم


    سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم


    نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت


    نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم


    نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم


    نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم


    نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری


    گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم


    به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت


    گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم


    به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون


    به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم


    جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض


    تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم


    نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول


    نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم


    چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد


    نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم


    نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم


    خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم


    زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن


    چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم


    سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار


    خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم


    شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

    خداوندا نفهميدم خطا كردم ....




    چون تون نبودي حاليته

    آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام

    آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام

    آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام

    در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام

    برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره

    ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه ‌تو بياره

    اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم

    ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم

    ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم

    ميدوني چون تو نبودي حاليته

    خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم

    خيلي بي انصافم كه كاراو حكمت خدا خسته شدم

    برا من خونه بدونه تو قفس شده

    برا من زندگي بي نفس شده

    مثل اون پرنده كه ديوونه شده

    مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده

    تو ميخواي منو ويرون بكني

    تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني

    تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونه‌اش بيرون بكني

    من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني

    تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي حاليته

    برا من ديگه شبا ستاره‌اي ديده نميشه

    برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه

    ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره

    ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه

    ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم

    ديگه از حرفاي تو سير نميشم

    اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست

    اينو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه ديگه راهي نيست

    اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست

    اينو بدون چون تو نبودي حاليته

    من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم

    اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم

    اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم

    تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم

    كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم

    يا كه بايد يه عذابه توي وجدان ببينمژ

    ميدوني عشق تو كورم كرد

    عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد

    چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من

    توي اين بازي هستي تو محالي

    يكي پيدا نميشه همدل من شه

    توي اين راه مهيب همسفرم شه

    نگو بار گران بوديم و رفتيم

    نگو نامهربان بوديم و رفتيم

    نگو اينها دليل محكمي نيست

    بگو با ديگران بوديم و رفتيم
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    نه... من دیگر نمی خندم

    نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
    دگر پیمان عشق جاودانی
    با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
    شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
    ز قلب آسمان جهل و نادانی
    به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
    تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
    شما ،‌کاندر چمنزار بدون آب این دوران توفانی
    بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
    شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
    که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه
    چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
    به بام کلبه ی فقر و به روی لاشه ی صد پاره ی زحمت
    سحر تا شام می رقصید
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    هنوز كاملا در قبر زندگي جابجا نشده بودم كه يكباره احساس كردم
    دستي آشنا و مضطرب سنگ قبرم را مي كوبد
    لحظه اي بعد روح سرگردانم با ديدگان اشك آلود از لابلاي خاك قبرم
    به كنارم آمد
    بدون هيچ گفتگو دستم را گرفت و از زيذ خاك بيرونم كشيد.
    نگاهي به سنگ قبرم كرد و گفت:
    ببين....اين بشر دروغگو...حتي پس از مرگ تو هم... به حقيقت و آنچه
    را كه مربوط به توست پشت پا زده.
    راست مي گفت.
    بروي سنگ قبرم نوشته بودند:
    در سال هزار و سيصد و شصت و يك متولد و در سال هزار و سيصد و
    هشتاد و سه مرد.
    دروغ بود.
    سال شصت و يك سالي بود كه من مردم و زندگي من پس از سالها
    مرگ تحميلي در سال هشتاد و سه شروع شد.
    سنگ قبرم را وارونه كردم تا حقيقت را بنويسم.
    روحم اين بار با خنده گفت:
    فراموش كن اين مسخره بازيها را.
    به كسي چه مربوط كه تو كي آمدي و كي رفتي...برو بخواب.
    راست مي گفت.
    من هم خنده كنان رفتم و خوابيدم.
    چه خوابي...چه خواب خوبي.
    كاش همه مي فهميدند.
    كاش همه مي فهميدند