وووووووا چرو خالیه تاپیک ؟:wonder: + چند روز پیش بعد از اینکه غذای محمدمهدی جانم را دادم ؛ سرم تو گوشی بود و صد البته اینجا در حال تن تن حرف زدن و از همه چی غافل شدن بودم که ناگهان سرم رو اوردم بالا و دیدم محمدمهدی کل سس کچاپ رو خالی کرده توی دو تا ظرفی که جلوش بود و البته روفرشی رو هم بی نصیب نگزاشته بود و آه از نهادم برخواست سرم داغ و دستام یخ کرد که ای بوبو سس کچاپ مورد علاقم چرو تباه شد و برای یک لحظه دلم میخواست پول سسمو از همهتون بگیرم و اینکه سریع پست زدم به همراه عکس از شاهکار وی که: این تاوانِ بودنِ من کنار شماست ها.. + خداروشکر که روفرشی پهن میکنم وگرنه پول قالیشویی رو که قطعا از همه تون میگرفتم
یبار گربه مو گذاشته بودم توی کوله پشتیم داشتم از خونه ی خاله م پیاده برمیگشتم خونه م آخرای مسیر دیدم مردم بهم خیره میشن هی . آخر یه آقای دستفروش گفت خانوم یه گربه توی کیفتونه هی سرشو میاره بیرون میبره تو دیدم با دستاش زیپارو کنار کشیده هی سرک میکشه :دی مثلا چپوندمش توی کیف که باکس دستم نگیرم جلب توجه نشه : )))
بسم الله یکی بود یکی نبود وای الان که دارم اینو مینویسم خیلی شاد و هپی عم از یاداوری ش حدود پنج شش سال پیش روزی از حوزه تماس گرفتن که؛ خانم شما به عنوان طلبه فعال فرهنگی دعوت شدید یک هفته مهمان آقا امام رضا علیه السلام باشید .. ( السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا ..آقا جان خیلی دلم براتون تنگ شده... دوستون دارم ) بعد دقیقا در همان تایمی بود که با همسرم سر اینکه حق نداره تنهایی با عموش بره شمال دعوا داشتیم با خودم گفتم شاید به همسرم بگم بگه تو نمیزاری من تنها برم شمال منم نمیزارم تنها بری مشهد ولی بهش گفتم و گفت که وقتی آقا طلبیدتت من کی باشم که نزارم بری برو به سلامت خوش بگذره خلاصه که چند روز قبل از موعد از حوزه زنگ زدن که ؛ مشهد کنسل شده ساکتو ببند میریم شمال آقا منو میگید... گرخیده بودم که ای وای همسرم مشهدو میگفت امام رضا طلبیدتت تنها میتونی بری ؛ شمال چی خلاصه که منم روز اخر بهش گفتم همسری مشهد کنسل شده میخوان ببرن شمال من بهشون گفتم من شمال نمیام اما گفتن نمیشه اسمت رو رد کردیم برای کلاسای اموزشی نمیشه نیای همسر من نمیخوام بدون تو برم شمال همسرمم گفت دیگه چاره ای نیست برو و رفتم :hehe2:
حالا پارت دوم خاطره م که اصن میخواستم اینو تعریف کنم اینجاست اون اولیه رو نمیخواستم تعریف کنم اون مقدمه ی این بود رفتیم شمال عو چقد خوش گزشت بماند عو .. هر روز میرفتیم دریا عو ... اونجا یه بخشی بود حصار داشت مخصوص بانوان بود که هیچ ؛ بیرونش که عمومی بود عو ما قبل از این که بریم سمت مخصوص بانوان ؛ همون بیرون میزدیم به دل دریا ولی خب طبیعتا با چادر چچچچققققدددددرررررر کیف میداد بماند ؛ ممولا چادرامون حالت لبنانی عربی داشت و جلوش با زیپ بسته میشد وقتی دستامونو باز میکردیم قشنگ مث سفره ماهی پخش شده در کف دریا میشدیم یکی از بچه های سال بالایی خودمون از کنارمون رد شد یه نوچ نوچی کرد و گفت فردا تیتر میزنن تو روزنامه ها ۴۰۰ تا سفره ماهیِ غرق شده در خزر هیچم خاطره ی لوس و جلفی نبود خیللللیییم باحاللللللل بود :خنده:
بچه که بودم عروسک خیلی دوست داشتم ولی همیشه برای آبجی کوچیکه میخریدن یادم نمیاد برام کسی عروسک خریده باشه کلاس اول دبستان بودم ثلث اول شاگرد ممتاز شدم خود مدرسه جایزه داد .. یادمه گونی بزرگ پر از جعبه های عروسک بچه ها یکی یکی از سکوها میومدن پایین ... عروسک در دست... از همون خوشگلا .. موفرفری ... گفتم وای خدایا یعنی منم الان از اینا میگیرم نوبت کلاس ما شد صدا زدن بیتا ز... رفتم بالا همه حواسم به عروسک بود از ذوق داشتم می مردم گفت خودت دستت ببر تو گونی خودت یکی بردار گفتم خانم من؟ خانم میشه خودتون بدید؟ خیلی خجالتی بودم خانم ناظم دستش انداخت تو گونی یه تل سر در اومد دلمو زدم به دریا گفتم خانم میشه بمنم عروسک بدید؟ گفت نه دیگه برو همین خوبه گرفتم با ناراحتی رفتم پایین بچه ها گفتن ببینیم هدیه تو.. با ناراحتی نشون دادم نکته عجیب و جالبش اینه که تمام کادوها عروسک بود فقط یه تل بود اونم بمن رسید تازه اونم بردم خونه مامان گفتن الان نزن .. مهمونی رفتیم میزنی ... مهمونی رفتنی برداشتم بزنم دیدم آبجی کوچیکه تیکه تیکه ش کرده . . سالها گذشت و من دانشجو شدم تولد خواهر زادم شد رفتم بهترین اسباب بازی فروشی و بهترین عروسک رو خریدم اول خودم کمی گذاشتم کنار وسایلام کمی بغل کردم و موهاش نوازش کردم فکر کنم بخاطر عقده درون بود...:hehe2: بعد کادو کردم بردم تولد نمیدونم چرا هیچ وقت روم نشد تو بچگی بگم منم عروسک میخوام ... من نگفتم آخه انصاف بقیه کجا رفته بود . همین الان یه کشفی کردم که چه بسا اون عروسکا رو یه نیکوکار اورده بود مدرسه اخه مدرسه ما از اینکارا بلد نبود یاد جودی ابوت افتادم اون موقع که پولدار شد و برای بچه های نوانخانه اسباب بازی خرید
این داستان : معلم های اون دوران سوم دبستان بودم امتحان نقاشی داشتیم اون موقع تو یه نیمکت سه نفره مینشستیم من رفتم زیر میز خروس کشیدم الان نمیتونم اونجوری بکشم خیلی زیبا و جذاب شد دمش رو رنگی رنگی کردم یه بسته ماژیک ۶تایی داشتیم اول دبستان بودم برام خریدن تا پنجم هم نگه داشتم .. انقدر استفاده نکردم خشک شد داشتم میگفتم... با همون ماژیک رنگش کردم هرجا هم ماژیک کمرنگ میشد یا خشک، با زبان خیس میکردم.. اون موقع رسم بر این بود جوهر ماژیک رو به این روش تمدید کنیم رنگ کردم با سختی .. تموم شد مطمئن بودم بیست میگیرم همچین با ذوق گفتم خانم تموم کردم خانم با کفش تق تقی اومد سر میز گفت بیتا بیا بالا از زیر میزدر اومدم برگه رو با خوشحالی دادم دست خانم .. یه نگاهی کرد ابروش رو بالا انداخت هوووووممم خودت کشیدی؟ گفتم بله خانم ۱.یعنی میخوای بگی تو خونه کسی کمرنگ نکشیده و تو الان پر رنگش نکردی؟:cautious: ۲.نه بخخخدا خانم ۱. بشین سر جات فردابا اولیات بیا :shifty: ۲.خانم بخداخودم کشیدم ۱.صداش رو برد بالا ... خیل خب پس بیا سر میز من .. توی برگه ای که میدم یه خروس عین همین بکش :mad: ۲.چشم خانم رفتم دوباره کشیدم..... قشنگتر از اون شد .. خانم تموم شد ۱. بده ببینم ۲ .بفرماییدخانم ۱ :jawdrop: ۲ ۱ead: ۲ ۱.خیل خب برو بشین:shifty:
میگفت مدرسه شون به واسطه ای منطقه ی کم برخوردار و قشر ضعیف جامعه کسی خیلی اهل کادو آوردن نبود ی سال روز معلم یکی از دانش آموزام که خیلی هم صرات مستقیم نبود ی دسته گل خیلی بزرگ و شیک آورد مدرسه که از تو حیاط تا کلاس همه داشتن نگاه میکردن و به به و چه چه شون فضا رو پُر کرده بود ، رفتم سر کلاسم دیدم گل رو گذاشته رو میز و همین که وارد شدم همه دست زدن و .. خلاصه برام خیلی سوال بود که این کادو ازین بچه خیلی بعیده! رفتم پیشش گفتم تو قیافه ت به این کارها نمیخوره خداییش جریان این دسته گل چیه؟! اونم گفت هیچی دیشب خواهرم خواستگار داشت که نهایتا خوشش نیومد این دسته گلم همونا آورده بودن خواهرم میخواست بندازه بیرون من گفتم دور چرا بده من میدونم باهاش چه کنم! دی