چارلز بوکوفسکی Charles Bukowski The Aliens you may not believe it but there are people Charles Bukowski who go through life with very little friction of distress. they dress well, sleep well. they are contented with their family life. they are undisturbed and often feel very good. and when they die it is an easy death, usually in their sleep. you may not believe it but such people do exist. but i am not one of them. oh no, I am not one of them, I am not even near to being one of them. but they are there and I am here. مغایرین با ما شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی اما وجود دارند مردمانی که زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد آنها خوب می پوشند خوب مخوابند آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند و غالبا احساس خوبی دارند وقتی مرگشان فرا رسد به مرگی آسان می میرند معمولا در خواب شما ممکن است باور نکنید این را اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند اما من یکی از آنها نیستم اه.....نه....من نیستم یکی از آنها من حتی به آنها نزدیک هم نیستم آن ها کجایند و من کجا
صبر کردیم و صبر کردیم . همه مان. آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدم را دیوانه می کند همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند. انتظار می کشیدند که زندگی کنند ، انتظار می کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند .توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های درازتر می رفتند. صبر می کردند که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی. انتظار می کشیدی که ازدواج کنی بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی. منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. بخشی از کتاب عامه پسند.
روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر . احساس بيهودگی می كردم. رك حرف بزنم . حالم از همه چيز به هم مي خورد. نه من قرار بود به جايی برسم ، نه كل دنيا . همه ما فقط ول می گشتيم و منتظر مرگ بوديم . در اين فاصله هم كارهای كوچكی می كرديم تا فضاهای خالی را پر كنيم. بعضی از ما حتي اين كارهای كوچك را نمی كرديم . ما جز نباتات بوديم . من هم همين طور ! فقط نمی دانم چه جور گياهی بودم! احساس می كردم كه يك شغلمم!! عامه پسند.
بیشتر آدمهای دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. عامهپسند.
من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را. عامه پسند.
بعضی آدمها، میدانید، مثل گاو به آدم زل میزنند. خودشان هم متوجه نیستند که به آدم زل زدهاند! عامهپسند.
با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خودِ مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هر کسی که باشد. همهشان آن بیرون دارند حقههای حقیر سر همدیگر سوار میکنند و کلهمعلق میزنند! عامه پسند.
اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای. منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد. چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبا معنایی به آن می دهد! می دانی منظورم چیست؟؟ بدبینی خوش بینانه!!! عامه پسند.
من با استعداد بودم. یعنی هستم؛ بعضی وقت ها به دست هایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر، ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند... دست هایم را حرام کرده ام. همینطور ذهنم را ... عامه پسند