دست من نیست که تابستان می آید پشت سر خرداد بهاری اولش تیری به من میزند مردادش داغ دلم را تازه میکند شهریورش ندای پاییز با خود دارد چه باید کرد دست من نیست که تابستانِ داغ می آید بی هیچ بهاری
ای از ورای پردهها تاب تو تابستان ما ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما تا سبزه گردد شورهها تا روضه گردد گورها انگور گردد غورهها تا پخته گردد نان ما ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را سلطان کنی بیبهره را شاباش ای سلطان ما کو دیدهها درخورد تو تا دررسد در گرد تو کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما از مولانا
دشت هایی چه فراخ كوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ من دراین آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری ، ریگی ، لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاكی بود كه صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه كسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزید راه افتادم یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ و فراموشی خاك لب آبی گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است نكند اندوهی ، سر رسد از پس كوه چه كسی پشت درختان است ؟ هیچ می چرد گاوی ظهر تابستان است سایه ها می دانند كه چه تابستانی است سایه هایی بی لك گوشه ای روشن و پاك كودكان احساس! جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست... ظهر تابستان / سهراب سپهری
پیغام ماهیها ظهر دم کرده تابستان بود ، پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب. برق از پولک ما رفت که رفت. ولی آن نور درشت ، عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است. باد می رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا می رفتم. سهراب سپهری
فصل تابستان و فصل سایه هاست فصل روئیدن خورشید از پس گلبرگ هاست فصل گرمای یک سلام به حوض نقاشی خانه ی ماست فصل شالیزار و برنج و دم کشیدن یک لبخند زیر سایه شیرین هندوانه فصل بوسیدن مادربزرگ با طعم شیرین هلو در حیاط خانه ...