علیرضا غزوه مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه قحطي گريه مي آد ، خنده رو ارزون مي کني آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون که تو سفره ي زمين خورشيدو مهمون مي کني دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
در شهر يکي نيست چو چشمان تو خون ريز من شهر نشابورم و تو لشکر چنگيز اي اشک توام باده و چشم تو پياله از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبريز پرهيزگران را چه نيازي ست به توبه يا توبه گران را چه نيازي ست به پرهيز هر روز يکي خشت مي افتد به سر ما اي سقف ترک خورده ، به يک باره فرو ريز اي آينه ي " لست عليهم بمسيطر" درياب مرا ، حضرت شمس الحق تبريز!
ِِيک دو ... بروِِيم که وقت نِِيست تو اِِي نِِي عزِِيز کرشمه را بعد از چهار گرِِيه ِِي دِِيگر سر کن با زخمه هاِِي عشِِيران و با نواِِي نهفت از نِِيشابور تا نِِي رِِيز امشب تمام راز و نِِيازم تمام جامه درانم تمام نفِِير نوروزم سوز و گداز لِِيلِِي و مجنونم تمام هماِِيونم به بوِِي جوِِي مولِِيان که رسِِيدِِي دوباره در نِِي داوودِِي ات بدم ِِيک دو... تو ماهور دلگشاِِي خودم خواهِِي بود به شرط آن که در آمدت کرشمه و آواز باشد و موِِيه هاِِي غرِِيبت بلرزاند شانه هاِِي مسِِيحا را صداِِي زنگوله ِِي شتران مِِي آِِيد صداِِي گرِِيه ِِي پروانه ها و سوز خسروانِِي ها که روح فزاست صداِِي لِِيلِِي و مجنون مِِي آِِيد اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد تو را به شور دگر خواهم برد به اوج به سلمک به مجلس افروزان تو را به گرِِيه هاِِي دوبِِيتِِي به رٍنگ شهرآشوب تو را به سفره ِِي صفاِِي بزرگان خواهم برد اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد من آنجاِِيم ِِيک دو ... بِِيست و دو و اِِين حکاِِيت عشاق است
راستي دنيا چه غريبه کار آدماش فريبه واسه کشتن مسيحا هر درختي يه صليبه دلمون خيلي گرفته س دردمون خيلي بزرگه گرگا تو لباس ميشن هر سگ گله يه گرگه زين و اسبمونو بردن نذارين راهو بدزدن توي اين شباي وحشت نکنه ماهو بدزدن ! بعضي يا چه پر ستاره بعضي يا چه بي فروغن بعضي آدما فرشته بعضي آدما دروغن زندگي يه انتخابه مي شه خوب بود ، مي شه بد بود بايد عاشقونه پر زد بايد عاشقي بلد بود
اين روزها اسفنديار تبليغ لنز مي کند و دهقان توس به برگه هاي جريمه نگاه مي کند و محمود غزنوي با بنزي سياه مي گذرد از چراغ قرمز اگر دماوندي که قصه از آنجا آغاز شد همين دماوند است پس رستم کجاست ؟ گرد آفريد کو ؟ من که در اين خيابان ها جز سودابه هيچ نمي بينم ـ آقا لطفا فندک تان ... مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم
ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
به بام بر شده ام از سپيده ي تو بگويم اذان به وقت گلوي بريده ي تو بگويم اذان به وقت گلويي که قطعه قطعه غزل شد غزل غزل شده ام تا قصيده ي تو بگويم غزل غزل شده ام اي شهيد عشق که چون گل ز عاشقان گريبان دريده ي تو بگويم هزار مرتبه آتش شدم ، نشد که غروبي ز خيمه هاي به آتش کشيده ي تو بگويم خوشا هماره نمازي که حمد ، مدح تو باشد به جاي سوره صفات حميده ي تو بگويم به بام بر شده ام با عقيق _ آينه _ سبزه مگر ز ديدن ماه نديده ي تو بگويم به بام بر شده ام تشنه – با صداي بريده اذان به وقت گلوي بريده ي تو بگويم