امروز رو باید به یه سری آدمهای خاص تبریک بگیم اونایی که طرز نگاهشون با همه فرق داره اونایی که همیشه تو رویای دوربین و یه لنز بهتر شبا رو به صبح میرسونن اونایی که تو هیچ عکس خونوادگی نیستند اونایی که از همه عکس میگیرن اما کسی ازشون عکس نمیگیره اونایی که وقتی تو تقویم هم یه روز مخصوص دارن کسی به یادشون نیست همه جا هستی، اما دیده نمیشوی ولی آن تصاویر ماندگار تو اند که حضور تو را ثابت میکنند و تو را جاودانه . . روز عکآس بر همه هنرمندانی که زیبایی ها و نازیبایی ها رو قاب می گیرند مبارک باد بنده که خودم رو عکاس نمیدونم , به عنوان عضو آماتور و کوچیک جامعه عکاسان به همه همکاران و علاقمندان به عکاسی تبریک میگم . . . . عکآس شدم تا لبخندت شکارِ دوربین های غریبه نشود @ تمامِ دوستانِ نآبم در اینجآ
واااای منم تبریک میگممممم هم ب تو نگار جانم هم ب همه کسایی که حتی ذوق عکاسیو دارن و با موبایل شون عکس میگیرن
دختری که من عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم، عکاس بود. اگر باهاشون نشست و برخواست کرده باشی حتما اینو میدونی: عکاسا آدمای عجیبین! وسط قرار، یدفعه میگفت: «واستا!» منم از همه جا بی خبر میگفتم: «چی شده عزیزم؟!» سریع کیف دوربینش رو باز میکرد و میگفت: «یه چیزی دیدم که باید ازش عکس بگیرم!» که بازم من از همه جا بی خبر میگفتم باشه و اونم شروع میکرد به عکاسی. یه عکس و دو عکس میشد ده عکس و بیست عکس و گاهی اوقات صد عکس و دویست عکس! به خودم که میومدم، کاملا فراموش کرده بود که اومدیم قرار و من اصلا وجود دارم! کلی ازم عذرخواهی میکرد و بعد که کارش تموم میشد، با یه عالمه ذوق میشست کنارم و در حالی که چشماش برق میزد و توی صداش میشد هیجان رو تماما حس کرد، میگفت: «ببین این چقدر خوب شده! وای خدا!» همون لحظه یه خنده ی خیلی قشنگی میشست روی لبش، خنده ای که شاید من هیچوقت نتونستم روی لباش بشونم، ولی یه عکس خوب میتونست! میدونی، دنیا رو از یه دید دیگه ای میدید، یه جور لنز خاص که فقط توی چشم اینجور آدما وجود داره! اگه از من بپرسی عکاس کیه؟ نمیگم کسی که دوربین گرون قیمتی داره، نمیگم کسی که بتونه عکسای فوق العاده ای بگیره، میگم کسی که با عکسایی که گرفته زندگی میکنه! یا بهتر بگم، بتونه زندگی رو از دید خودش، با عکاسی ثبت کنه! من و تو ممکنه از توی یه خیابون رد بشیم و جز یه مشت آدم بی حوصله که دارن میرن و میان و چندتایی ماشین و یه سنگ فرش کثیف چیزی نبینیم، ولی یه عکاس، یه عکاس از همینایی که گفتم، پیرمرد و پیرزنی رو میبینه که پشت چراغ قرمز، توی ماشین دست همدیگه رو گرفتن، درخت قشنگی رو میبینه که وسط پاییز و تابستون گیر کرده و نصف برگاش زرد شدن و نصف دیگه سبزِ سبز باقی موندن، یا اصلا یه آدم خوش ذوق رو میبینه که توی این روزگاری که همه رنگای تیره میپوشن، پیرهن قرمز رنگش رو با کفشای قرمز و ساعتش سِت کرده و بی توجه به دنیای اطرافش آهنگ گوش میده. همه ی اینا برای یه عکاس بخشی از زندگی هستن، بخشی نامرئی از زندگی که باید اون لنز خاص توی چشمات باشه تا بتونی ببینیش! شاید به همین دلیل بود که ازش خوشم اومد، شاید بگی خودخواهی تمام بود که نذاشتم یه عکاس باهاش دوست بشه و ازدواج کنن، یه نفر که مثل خودش دنیارو میبینه، یه نفر که توی پیاده رو وامیسته و از سایه ی ساختمونی که روی زمین شکل یه گیتار رو درست کرده عکس میگیره، ولی نه، من میخواستم توی دنیای رنگارنگ و زنده ای که اون میبینه و ثبت میکنه جریان داشته باشم، نه توی دنیای خشک و خالی و خاکستری خودم! من میخواستم عکسای اون، حس بدی که نسبت به همه چیز داشتم رو دفع کنه! آره، گمونم خودخواه بودم، خیلی هم خودخواه بودم، ولی شنیدی که، توی عشق و عاشقی و جنگ، همه چیز مجازه و منم حاضر بودم برای داشتن عکاس مورد علاقم هر کاری بکنم! #امیررضا_لطفی_پناه ___________________________________________________ من هم این روز رو به عکاسهای عزیز تبریک میگم واقعا عکاس ها یه دید دیگه ای به دنیا دارن البته هر کسی که یه پیج اینستا زده و با یه لنز 50 میلی متری و عکس دخترا چند هزار نفر رو دور خودش جمع کرده رو به هیچ وجه عکاس نمیدونم