تو این تاپیک دوست دارم تجربه شخصی خودم رو از زندگیم بنویسم. افتخار می کنم اگه وقت و حوصله داشتین یه گوشه از من رو بخونین.
:خودت باش! خودت باش! :خودم؟ یعنی چی؟ مگه می تونم خودم نباشم؟ :منظورم اینه که نقش بازی نکن، صداقت داشته باش. همونی که از درون حس می کنی باش،ماسک چیزی رو نزن... :از کجا بفهمم یه چیزی ماسکه؟ نقابه، دروغه...؟ :ببین از کجا میاد. سعی کن بفهمی چرا یه کاری رو انجام می دی یا یه حسی رو داری. و سعی کن ببینی وقتی فکر می کنی یه حسی رو داری آیا واقعا داریش؟ :آها، ممنون. پنج سال بعد :یادته می گفتی خودت باش؟ :آره :همه ی ماسکایی که می زدمو برداشتم می دونی زیرش چی بود؟ :خودت دیگه! :زیرش هیچی نبود. :ها؟ مگه میشه؟ :فعلا که شده. :ینی چی چه جوری؟ :خودت باید تجربه کنی :خوب چه جوری خودم تجربه کنم؟ :باید بتونی درک کنی که یه چیزی ماسکه و نقابه و دروغه. :خوب چه جوری تشخیص بدم؟ :ببین از کجا میاد. سعی کن بفهمی چرا یه کاری رو انجام می دی یا یه حسی رو داری. و سعی کن ببینی وقتی فکر می کنی یه حسی رو داری آیا واقعا داریش؟ :آها پنج سال بعد :به نظرم تو وسواس داری، تو همه چی مته به خشخاش می ذاری. :چی شد که این فکرو کردی؟ :زندگیتو نگاه کن. همش با خودت کشتی می گیری که خودمو بکشم یا نکشم. آخه این جوری که نمیشه زندگی کرد :خوب برا تو می تونم خالی ببندم، با خودم چی کار کنم؟ وقتی بی سر و ته بودن همه چیرو می بینم :چه بی سر و تهی؟ عشق بی سر و تهه؟ خدا بی سر و تهه؟ شرارت و آدمکشی بی سر و تهه؟ واقعا فرق بین خوب و بد رو نمی تونی درک کنی؟ :چرا می تونم درک کنم. رابطشو با خودم نمی تونم درک کنم. :به نظرم تو وسواس داری، بذار کنار این حرفا رو. پنج سال بعد :چقدر خوبه تو ورزش میکنی. من که اصن وقت ندارم برا این کارا... وقت نمی کنم حتی درست حسابی مسواک بزنم : :زندگی خیلی سخت شده. مردم خیلی بد شدن. آدم از صب تا شب فقط دروغ میشنوه :این یکی رو واقعا راست گفتی! :ها؟ : :چی گفتی؟
معمولا وقتی با آدما راجع به عشق حرف می زنم یا میگن که اصن واقعیتی نداره یا این که خودشون رو تجربه کرده و دارای عشق می دونن. کمتر کسی واقعیت رو می دونه : عشق، ساده ترین و عمیق ترین احساس انسانی و حیوانی، چیزی نیست که ما بتونیم تمامش رو بپذیریم. و همین نپذیرفتنش باعث میشه نتونیم هیچ وقت واقعا عاشق باشیم. و تا عاشق نباشیم، یه بخش بزرگی ازمون ناراضیه. (این همون چیزیه که فروید بهش میگه سرکوب امیال جنسی) این نارضایتی به حالتای مختلفی بروز میکنه: یکی شروع میکنه به فلسفه بافی، یکی میره تو اخلاق و رفتار دقیق میشه، یکی سعی می کنه اون عشق رو منتقل کنه به چیزای دیگه مثل ظاهر پرستی، شیء پرستی، خدا پرستی،عرفان ... که البته هیچ کدوم کار نمیکنه. از طرف دیگه بعضی ها هم شروع می کنن به برعکسش: سعی می کنن حیوانی یا طبیعی زندگی کنن. با روابط جنسی و یا اجتماعی بی قاعده می خوان از این گرداب بزنن بیرون. می خوان اون سرکوب شدگی خودشون رو درست کنن ولی نمیشه. ارزش از خود گذشتگی، بخشندگی، نوع دوستی، بزرگواری و احترام وقتی مشخص میشه که درک کنیم چقدر اهمیت اساسی تو عشق دارن. بدون اینا عشقی شکل نمی گیره. یه رفیق داشتم که باهاش کار می کردم. اهل نماز و روزه بود. یه روز می گفت: "حسین اگه خدا نبود من تو رو می کشتم می خوردم". منظورش این بود که پایه اخلاق و انسانیت خداس و بدون خدا هر کاری میشه کرد. به نظر من ولی پایه آدم بودن روی عشقه، و پایه ی عشق روی توانایی هر فرد برای درک کردن و پذیرفتن اونه. یه آدم هر چی بیشتر عاشق باشه، به همون نسبت زندگی بهتر و پر بارتری داره. ولی کی می تونه عاشق بشه!
هر گوشه از دنیا رو نگاه می کنم یه عده مادر و پدرای بچه مرده رو می بینم که به این که بچه هاشون تو جنگ برای مملکتشون کشته شدن افتخار می کنن. احساس می کنن نباید خون بچه هاشون پامال بشه و فرزندشون رو به عنوان قهرمان مطرح می کنن. دولت های مختلف هم بدون توجه به این که اسم نظامشون پادشاهی باشه یا جمهوری یا هر چیز دیگه بیشترین استفاده رو از اینا برای محکم کردن پایه های خودشون می کنن. این بیچاره ها گوشت قربونی مشترک هستن: آدمایی که کار درست رو خودشون تشخیص نمی دن ولی وقتی کسایی که به نظر حق به جانب و درست و حسابی میان بهشون میگن حاضرن جونشون رو هم برای انجام کار درست بدن. چه داستان تلخیه این دنیا... بدترین آدما بهترین آدما رو برای هیچی به جون هم میندازن. تا وقتی که آدمای خوب شعورشون کم باشه همین ادامه داره. تو آمریکا و انگلیس هم مثل عراق و افغانستان پدر و مادر عزاداری هستن که افتخار می کنن که بچشون جونش رو برای ملت و کشور و ناموس و دین و حالا هر چی از دست داده. ولی واقعیت چیه؟ بچه های اونا بچه های اینا رو می کشن و بچه های اینا بچه های اونا رو. اون بهونه هیچ کدومشون حقیقتی به همراه خودشون ندارن.
مرگ چیه؟ تو جواب این سوال از اول تاریخ تا حالا همین جوری پاسخ های مختلفه که داره میاد. ولی یه چیزی تو همه ی پاسخ ها مشترکه: چالش برای بقا. مرگ چیزیه که بقای من رو به چالش میکشه. ولی واقعا "من" چقدر هستم؟ یعنی چی؟ یعنی مثلا فرض کنیم یه نفر مغزش یه مشکلی پیدا کنه تو پردازش خط و خواندن دچار مشکل بشه. آیا به لحاظ انسانی مشکلی براش پیش میاد؟ یا مثلا یه نفر تو شناسایی چهره ها دچار مشکل میشه و نمی تونه افراد رو از هم تشخیص بده چهره هاشون رو. وقتی همین جوری دستگاه به دستگاه و تکه به تکه جدا می کنیم آخرش می بینیم "من" مجموعه ای از همین چیزاس. در واقع یه سری دستگاه که دارن با هم کار می کنن. خوب مرگ میاد این دستگاه ها رو از کار میندازه، ولی همین الانم این دستگاه ها یگانگی خاصی ندارن که-- به بیان دیگه من همین الانشم همچین نمی تونم حس کنم چیزی هستم که حالا مرگ بیاد اتفاق خاصی بیوفته. نه که بگم از مردن نمی ترسم، از مرگ نمی ترسم ولی خوب فرآیند مردن باعث ترس های طبیعی میشه. ولی خود مرگ، خود مرگ اصلا چیزی نیست که بخوام ازش بترسم یا بهش اعتنایی داشته باشم. معمولا آدما وقتی حرف می زنن بر عکس این رو میگن: می گن از مردن نمی ترسن و وقتی توضیح می دن می بینم که منظورشون اینه که مثلا دردش یا حس ناتوانی موقع مرگ یا ... براشون ترسناک نیست (که هست) و معمولا وقتی راجع به آخرت یا موندن نامشون تو دنیا یا باقی موندن فرزندانشون حرف می زنن می تونم ببینم که اگه هر کدوم از این چیزا رو ازشون بگیرم احساس از بین رفتن می کنن. حکایت، حکایت کسیه که یه کاسه شکسته که تکه تکه های ریز شده رو با آب دهن به هم چسبونده و با ترس و لرز دستش گرفته و هی سعی میکنه با نگاه کردن به اون از زوایای مختلف تو ذهنش تصویر یگانه بودن اون رو ببینه. اگه کسی بهش بگه اگه یه روزی این کاسه ی قشنگتو ازت بگیرن چی کار می کنی میگه مهم نیست همین که کاسم سالم باشه برای من کافیه!
شدت ندونستن من انقدر زیاده که هیچ یقینی و هیچ چیز مطلقی برام وجود نداره. این باعث میشه نوعی حس سردرگمی داشته باشم. معمولا وقتی توی یه جمع میشینم و مردم با هم حرف می زنن واقعا درک نمی کنم چرا این حرفا رو می زنن؟ آخه چه جوری یه نفر می تونه انقدر مطمئن باشه؟ چه جوری مثلا یه نفر می تونه انقدر محکم بگه که فلانی دزده یا فلانی آدم قابل اطمینانیه یا... جالب اینجاس که هر دسته ای هم برای خودشون افسانه می بافن: به صورت سریالی و ادامه دار! یه چیز الکی میگن، بعد وقتی یه خورده زمان گذشت یه چیز الکی دیگه که اون قبلیه رو تایید کنه و همین طور ادامه داره. مثلا فرض کنیم یه نفر میگه کشور ما معدن پشمه و باید برای صادرات پشم برنامه داشته باشیم. یکی دیگه میگه نه نباید صادر بشه باید قیمت داخل کنترل بشه و پایین آورده بشه. بعد مثلا پس فرداش یه نفر یه کانتینر پشم وارد می کنه. اولی میگه دولت اصلن به فکر مملکت نیست، دومی میگه خدا پدرشونو بیامرزه این تولید کننده های داخلی احتکار کردن دولت برای کنترل قیمت پشم وارد کرده. خلاصه هر کی برای اون مزخرف بی پایه ای که از اول گفته همین جوری ادامه دار سریال درست می کنه. و هر کدوم هم برای خودشون تو جمع خودشون قشنگ توضیح می دن ولی به هم که می رسن انگار دارن جواب رجز خوندن دشمنشون رو میدن. اینو البته می تونم درک کنم که از ندونستن و سردرگمی فراری هستن. آدما می خوان بدونن، نه این که واقعیت رو بدونن، می خوان احساس کنن می دونن و در نتیجه : می دونن من تو تمام زندگیم فقط یه هدف دارم: که بیشتر باشم و درک کنم. که دنیا رو، آدما رو، خودم رو عمیق تر درک کنم. سهراب می گفت: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است، که در افسون گل سرخ شناور باشیم من ولی می گم معلوم نیست کاری برای من وجود داشته باشه، بهتره دقیق تر نگاه کنم و عمیق تر زندگی کنم.
جامعه و قانون حق داره تا چه حد قانون بذاره؟ آیا محدودیتی وجود نداره؟ یعنی هر چی که اکثریت بگن؟ من فکر می کنم این درست نیست، که یه محدوده هایی وجود داره که کسی حق نداره از یه آدم بگیره. یه حقوق وجود داره که نمیشه تحت هیچ عنوانی اونا رو از کسی دریغ کرد. ولی چرا؟ به چه حقی با حرف اکثریت هم میشه مخالفت کرد؟ به این حق که من تو یه مملکتی متولد شدم. چون من در مورد تولدم اختیاری ندارم و حق فکر کردن آزاد هم چیزی نیست که کسی بتونه ازم بگیره. چرا نمیرم یه جای دیگه که بقیه هم مثل خودم فکر کنن؟ خوب چون من با این مملکت تعریف شدم، با این زبون بزرگ شدم، با این آدما زندگی کردم. هر کسی حق داره تو وطن خودش زندگی کنه و به عنوان یه انسان حق بیان داشته باشه. جدا کردن یه آدم از وطن خودش خیلی چیز دردناکیه. بدتر این که وطنش رو به یه شکلی کنی که خودش مجبور بشه بلند شه بره. آدم وقتی میره یه مملکت دیگه همیشه لهجش عجیبه، همیشه خودش خارجیه و اونا صاحاب خونه و همیشه دوره. بیخیال اونایی که هنوز داغن ولی کسی که یه مدتی زندگی کنه رو من از دلش خبر دارم. نه که آدم نتونه اونجا روابط اجتماعی داشته باشه، دوستای جدید داشته باشه، عاشق بشه، زندگی کنه؛ ولی واقعا یه جای خیلی خالی همیشه هست که کاش می تونستم تو مملکتی باشم که وقتی از خاطرات بچگیم برا یه نفر می گم اونم یاد خاطرات بچگیش بیوفته...
قبلا فکر می کردم خیلی آدم مهربونی هستم. فکر می کردم زمختی ها و بی مبالاتی های دیگران باعث رنجش من میشه و ناراحتم می کنه. ولی وقتی به جای فکر کردن به خودم تو همون لحظه ای که داشتم با دیگران حرف می زدم به احساس خودم توجه کردم دیدم هیچ احساسی به جز یه مقداری استرس و ناراحتی ندارم. در واقع من نسبت به آدمای دیگه احساس بدی داشتم. تا قبل از این فکر می کردم که دیگران هستن که خشن هستن و احتیاط کار بودن من به خاطر اینه که دیگران خشونت می کنن. وقتی احساس خودم رو نسبت به دیگران درک کردم متوجه شدم در واقع من خودم تمایل به خشونت نسبت به دیگران رو دارم و چون به لحاظ منطقی جلوی خودم رو میگیرم این میلم رو روی دیگران تصویر کردم و فکر می کنم که دیگران خشن هستن. اینا رو گفتم که راجع به عشق حرف بزنم: اگه قبلا یکی بهم میگفت به نظرت می تونی عاشق بشی می گفتم آره و پیش خودمم فکر می کردم که عاشق همه هستم. ولی الان خوب می دونم که حتی یه محبت سطحی هم نیاز به رفتن راه درازی داره.
به صداش گوش می دادم صدای یه خانم که یه بیت از یه شعر رو می خوند یه شعر عارفانه عاشقانه که مدح خدا رو می کرد و هی ضمیر "تو" در اون تکرار می شد. این خانم هر بار می خواست "تو" رو بگه کلی قند تو دلش آب میشد و خجالت می کشید. ولی سعی می کرد این حالتش رو نشون نده واقعا چرا؟ چرا مثلا نمی پذیره که این عمق عاطفه احتیاج به توجه داره، به این که برای خودش یه کاری بکنه؟ کی مقصره که اون توی این وضعیت گیر کرده؟
یه مطلب خوب، یه ایده گرافیکی خوب، یه عکس خوب، یه نقاشی خوب، یه داستان خوب ... به وجود نمیاد مگه این که هنرمند بتونه بدون هراس از مخاطب درونش رو بیان کنه. هر چی اصیل تر بهتر. یه اثر هنری مثه یه منشور می مونه که جنبه های مختلفی داره و میشه با نگاه کردن به اون در دنیای هنرمند غرق شد. به نظرم برای این که بتونیم چیزی خلق کنیم که اصالت و زیبایی داشته باشه لازمه چند تا چیز رو کنار هم آماده کنیم: 1) حوصله و تلاش کافی، لازمه یه عالمه حوصله داشته باشیم، چیزی که با بی حوصلگی همراهه معمولا سطحی و غیر موثره. هر چی هنرمندی بیشتر بخواد که کارش به اون حسی که هدفشه نزدیک بشه و هر چی ایرادای کارش رو بپذیره می تونه کار بهتری ارائه بده. البته نه این که اصالت کار رو از بین ببره بلکه با حوصله تو فضای کارش بمونه و درک کنه که چه اجزایی اون مشخصات لازم برای بودن در فضای کارش رو ندارن. خیلی اوقات با حس کردن یه اثر اولیه یه اثر به ظاهر کاملا متفاوت خلق میشه که در واقع نتیجه ی اینه که هنرمندش حوصله و تلاش داشته و اولین چیزی که تولید کرده رو ننداخته بیرون. 2) آگاهانه خلق نکنیم، ایده رو بدیم به ذهنمون و خروجی اون رو خلق کنیم. مثلا اگه موضوعی داریم یا اگه موضوعی نداریم و حسی داریم، یا اگه حسی نیست و می خوایم از ندونسته هامون بنویسیم (که این آخری مورد علاقه منه به شدددددت) اون موضوع یا حس یا آرامش رو به ذهنمون بدیم و ببینیم چی تداعی میشه و با اون شروع کنیم. 3) لازمه که هنرمند با وسیله خلقش یکی شده باشه. اگه می خوای شعر بنویسی باید کلمه ها و اصوات و واج ها برات حکم دنیای زندگیتو داشته باشن. اگه می خوای نقاشی کنی باید با رنگ ها و تکنیکی که می خوای باهاش خلق کنی یکی شده باشی. یکی شدن یعنی این که انقدر خودت رو تو فضای اون تکنیک قرار داده باشی که بتونی تمام حسای مختلف و حرفای مختلف رو تو اون فضا تصور کنی و خلق کنی... مثه بدنت که چه بخوای و چه نخوای از حال و احوالت تاثیر میگیره و بیان میکنه. برای یکی شدن تمرین، توجه به کار هنرمندای دیگه و همینجوری بازی کردن با وسیله خلق هنری می تونه خیلی کمک کننده باشه.