آن دم که نا امیدی روی آورد به کارمآیی و با نگاهی مهرت به دل بکارم با یک نگاه جانکاه بردی از من قرارمگریزی نیست زین چاه ره نرود به کارم تا کی بباید این راز آویخته بر زبانمچاره بجو تو ای یار گره افتاد به کارم ماهی گذشت و با آه چشم انتظار یارم بی خبری چو آتش دامن زده به کارم اشک است مرهم درد دردی که سوخته جانمتا کی بگریم از هجر زین حربه توبه کارم گر ندهد جوابم روی از درش نتابم گر نرسم به مقصود زین عشق گنه به کارم رنجور و ناتوانم خدا بنگر به حالمزان جود بی نهایت کرم نما به کارم چو معشوقه که باشد در اعماق خیالمدل من که صبور است نظری کن به کارم