1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار خواجو کرمانی

شروع موضوع توسط P/A ‏19/4/17 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا

    چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا

    اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشو

    زاریم بین و ازین بیش میازار مرا

    چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش

    دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا

    بی گل روی تو بس خار که در پای منست

    کیست کز پای برون آورد این خار مرا

    برو ای بلبل شوریده که بی گلروئی

    نکشد گوشهٔ خاطر سوی گلزار مرا

    هر که خواهد که بیک جرعه مرا دریابد

    گو طلب کن بدر خانهٔ خمار مرا

    تا شوم فاش بدیوانگی و سرمستی

    مست وآشفته برآرید ببازار مرا

    چند پندم دهی ای زاهد و وعظم گوئی

    دلق و تسبیح ترا خرقه و زنار مرا

    ز استانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو

    خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

    وین جامهٔ نیلی ز من بستان و در ده جام را

    چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده‌ئی

    در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را

    خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته

    گر پخته‌ئی خامی مکن وان پخته در ده خام را

    در حلقهٔ دردی کشان بخرام و گیسو برفشان

    در حلقهٔ زنجیر بین شیران خون‌آشام را

    چون من برندی زین صفت بدنام شهری گشته‌ام

    آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را

    یک راه در دیر مغان برقع براندازی صنم

    تا کافران از بتکده بیرون برند اصنام را

    گر در کمندم میکشی شکرانه را جان میدهم

    کان دل که صید عشق شد دولت شمارد دام را
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را

    می پرستانیم در ده بادهٔ گلفام را

    زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست

    پس نشاید عیبت کردن رند درد آشام را

    احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصلست

    هر که از اول تصور میکند فرجام را

    من ببوی دانهٔ خالش بدام افتاده‌ام

    گر چه صید نیکوان دولت شمارد دام را

    هر که او را ذره‌ئی با ماهرویان مهر نیست

    بر چنین عامی فضیلت می‌نهند انعام را

    شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق

    چون مهم پرچین کند برصبح صادق شام را

    گر بدینسان بر در بتخانهٔ چین بگذرد

    بت‌پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را

    بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک

    هم بلطف عام او امید باشد عام را

    چون به هر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست

    حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

    رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

    یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب

    در مه چارده تا روز نظر بود مرا

    یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی

    افق دیده پر از شعلهٔ خور بود مرا

    یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

    نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

    یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب

    دیده پر شعشعهٔ شمس و قمر بود مرا

    یاد باد آنکه گرم زهرهٔ گفتار نبود

    آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

    یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم

    بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

    یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع

    وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

    یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت

    در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

    که نماندست کنون طاقت بیداد مرا

    راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست

    اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا

    هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد

    مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا

    دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن

    که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا

    آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم

    ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا

    من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم

    گر براند زدر آن حور پریزاد مرا

    این خیالست که وصل تو به ما پردازد

    هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا

    گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم

    که رسد در شب هجران تو فریاد مرا

    بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم

    به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

    در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را

    جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن

    درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را

    عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده

    الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را

    ساقی می چون زنگ ده کائینهٔ جان منست

    باشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را

    پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم به می

    کز زهد ودلق نیلگون رنگی ندیدم رنگ را

    آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد

    مطرب گر این ره میزند گو پست گیر آهنگ را

    فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد

    گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را

    آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است

    سر پنجهٔ شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را

    خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل

    گر نیک‌نامی بایدت در باز نام و ننگ را

    خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن

    باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را

    گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب

    ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را

    ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را

    زندهٔ جاوید گردد کشته شمشیر عشق

    زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را

    جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوی

    تا نمیرد کی به جنت ره دهند ادریس را

    گرنه در هر جوهری از عشق بودی شمه‌ئی

    کی کشش بودی به آهن سنگ مغناطیس را

    همچو خورشید ار برآید ماه بی مهرم ببام

    مهر بفزاید ز ماه طلعتش برجیس را

    دامن محمل براندازی مه محمل نشین

    یا بگو با ساربان تا بازدارد عیس را

    چون بتلبیسم بدام آوردی اکنون چاره نیست

    بگذر از تزویر و بگذار ای پسر تلبیس را

    تا نپنداری که گویم لاله چون رخسار تست

    کی به گل نسبت کند رامین جمال ویس را

    خواجو ار در بزم خوبان از می یاقوت رنگ

    کاس را خواهی که پر باشد تهی کن کیس را
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را

    و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را

    پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست

    در گوش من مجال نماندست پند را

    چون از کمند عشق امید خلاص نیست

    رغبت بود بکشته شدن پای بند را

    آنرا که زور پنجهٔ زور آوری نماند

    شرطست کاحتمال کند زورمند را

    گر پند میدهندم و گر بند مینهند

    ما دست داده‌ایم بهر حال بند را

    نگریزد از کمند تو وحشی که گاه صید

    راحت رسد ز بند تو سر در کمند را

    برکشته زندگی دگر از سر شود پدید

    گر بر قتیل عشق برانی سمند را

    هر چند کز تو ضربت خنجر گزند نیست

    عاشق باختیار پذیرد گزند را

    خواجو چو نیست زانکه ستم می کند شکیب

    هم چاره احتمال بود مستمند را
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

    در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را

    جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن

    درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را

    عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده

    الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را

    ساقی می چون زنگ ده کائینهٔ جان منست

    باشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را

    پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم به می

    کز زهد ودلق نیلگون رنگی ندیدم رنگ را

    آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد

    مطرب گر این ره میزند گو پست گیر آهنگ را

    فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد

    گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را

    آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است

    سر پنجهٔ شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را

    خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل

    گر نیک‌نامی بایدت در باز نام و ننگ را

    خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن

    باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را

    گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب

    ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ین بوی بهاراست که از صحن چمن خاست
    یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست

    انفاس بهشت است که آید به مشامم
    یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست

    این سرو کدام است که در باغ روان شد
    وین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاست

    بشنو سخنی راست که امروز در آفاق
    هر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست

    سودای دل سوخته لاله سیراب
    در فصل بهار از دم مشکین سمن خاست

    تا چین سر زلف بتان شد وطن دل
    عزم سفرش از گذر حب وطن خاست

    آن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از من
    گویی ز پی صید دل خسته من خاست

    هر چند که در شهر دل تنگ فراخ است
    دل تنگی ام از دوری آن تنگ دهن خاست

    عهدی است که آشفتگی خاطر خواجو
    از زلف سراسیمه آن عهدشکن خاست