شب است و باغچههای تهی ز ميخک من و بـــوی خاطــــرهها در حيــــاط کوچک من حياط خلوت من از سکوت سرشار است کجاست نغمه غمگينت ای چکاوک من؟ به سکّه سکّه اشکم تو را خريدارم تويی بهــای پساندازهای قلّک من بگير دست مرا ای عـــروس دريايی بيا به ياری دنيای بی عروسک من تورا به رشتهای از آرزو گـره زدهاند به پشت پنجره سينه مشبّک من کسی نيامده - حتّی کلاغهای سياه – به قصد غارت جاليــــز بی مترسک من کبوترانه بيـــا تخـــم آشتـــــی بگذار ميان گودی انگشتهای کوچک من شب است و خواب عميقی ربوده شهر مرا کجــاست شيطنت کودکـــی و سوتک من؟ بترس ازاين همه لولو که پشت پنجره اند بخواب شعر قشنگم، بخواب کودک من...
مستی به شکستن سبویی بند است هستی به بریدن گلویی بند است گیسو مفشان ،توبه ی ما را مشکن چون توبه ی عاشقان به مویی بند است ..!
افتاده در این راه، سپرهای زیادی یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی بیهوده به پرواز میندیش كبوتر! بیرون قفس ریخته پرهای زیادی این كوه كه هر گوشه آن پاره لعلی است خورده است بدان خون جگرهای زیادی درد است كه پرپر شده باشند در این باغ بر شانه تو شانه به سرهای زیادی از یك سفر دور و دراز آمده انگار این قاصدك آورده خبرهای زیادی راهی است پر از شور، كه می بینم از این دور نی های فراوانی و سرهای زیادی هم در به دری دارد و هم خانه خرابی عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی بیچاره دل من كه در این برزخ تردید خورده است به اما و اگرهای زیادی جز عشق بگو كیست كه افروخته باشند در آتش او خیمه و درهای زیادی...
شاعری با دبیر کنگره گفت : حال و روز مرا نمی دانی، بنده یک شاعر اولوالعزمم شهره در نطق و در سخن دانی داوران گر برنده ام نکنند خود زنی می کنم به آسانی خودکشی می کنم به طرز فجیع آن چنانی که افتد و دانی می روم ماهواره می گویم : مرگ بر داوران ایرانی اصلا از فرط فقر و بیکاری می شوم شاعری خیابانی ...!
چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند از سرخی لبان تو ای خون آتشین نار آفریده اند انار آفریده اند یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند در عطردان ذوق و بهار آفریده اند زندانی است روی تو در بند موی تو ماهی اسیر در شب تار آفریده اند مانند تو که پاک ترینی فقط یکی مانند ما هزار هزار آفریده اند دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست از بس حصار پشت حصار آفریده اند این است نسبت تو و این روزگار یأس : آیینه ای میان غبار آفریده اند
طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید: دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن معاونی که مشاور شده است می داند چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت: ژاژ خاییدن حکیم کاردرستی به همسرش فرمود: شنیده ایم که درد آور است زاییدن ... بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن جماعت شعرا را مدام پاییدن خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن زبان گشودن و دُر ریختن ... "مشاییدن" صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو: که آزموده خطا بود آزماییدن تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!
یست و یک سال مثل برق گذشت بیست و یک سال از نیامدنت کوچه مشتاق گام هایت ماند خانه چشم انتظار در زدنت مثل این که همین پریشب بود آمدی با پسر عموهایت خنده هایت درست یادم هست بس که آشفته بود موهایت رو به من رو به دوربین با شوق ایستادید سر به زیر و نجیب آخرین عکس یادگاری تان بین این قاب ها چقدر غریب .... هیچ عکاس عاقلی جز من دل به این عکس ها نمی بندد تازه آن هم به عکس ساده ی تو که سیاه و سفید می خندد دورتا دور این مغازه پُراست از هزاران هزار عکس جدید تو کجایی کجا نمی دانم آه ای خنده ی سیاه و سفید تو از این قاب ها رها شده ای دوستانت اسیرتر شده اند تو جوان مانده ای رفیقانت بیست و یک سال پیرتر شده اند صبح شنبه چه صبح تلخی بود از خودم پاک ناامید شدم قاب عکس تو بر زمین افتاد به همین سادگی شهید شدم ...
به نام عشق که زیباترین سر آغاز است هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است جهان تمام شد و ماهپاره های زمین هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق چرا که سنگ صبور است و محرم راز است ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد کبوتری که زیادی بلند پرواز است
ي نم نم باران چه خبر آن سوي پرچین از مزرعه ي گندم و صحرايُ پر از چین اينجا همه لب تشنه ي يک جرعه بھارند اي باد بهاری چه خبر از ده پايین؟ اي شعر ز ما بگذر و بگذار که امشب لختي سر راحت بگذاريم به بالین تا مثل غزل فاش شوم بر در و ديوار اي کاش که صد تکّه شوي اي دل خونین بر جامه ي من بوي تو جا مانده از آن شب عمري است که مي ترسم از اين باد خبرچین ھر روز ھوالباقي و باقي ھمه ديوار نفرين به تو اي کوچه ي نفرين شده، نفرين هان کیست که می آید و شهنامه و یاهو انداخته بر شانه و جا داده به خورجین اين مرد که کشکولش، سرشار ترانه است اين مرد که آورده ھزاران گل آمین شايد که ببارند بر اين کوچه، ملائک شايد بگريزند از اين خانه، شیاطین نّقال نشسته است کناري و سیاوش آرام فرو مي چکد از پرده ي چرمین...
باز این چه شورش است مگر محشر آمده خورشید سر برھنه به صحرا در آمده آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی این آفتاب از افقی دیگر آمده چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده یاران نظر کنید به پھلو گرفتنش این کشتی نجات که بی لنگر آمده "شاعر شکست خورده ی توفان واژه هاست " یا این غزل بھانه ی چشم تر آمده ؟ بانگ فیاسیوف خذینی است بر لبش خنجر فروگذاشته با حنجر آمده آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده ای تشنگان سوخته لب تشنگی بس است سر برکنید ساقی آب آور آمده این ساقی علم به کف بی بدیل کیست ؟ عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده این ساقی رشید که در بزم می کشان بی دست و بی پیاله و بی ساغر آمده آتش به خیمه های دل عاشقان زده این آتشی که رفته و خاکستر آمده آبی نمانده روزه بگیرید نخل ها نخل امید رفته ولی بی سر آمده جای شریف بوسه ی پیغمبر خداست این نیزه ای که از همه بالاتر آمده آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود امشب به خون نشسته به تشت زر آمده ای دست پر سخاوت روشن گشوده شو در یوزه ای به نیت انگشتر آمده بوی بهشت دارد و همواره زنده است این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم هفتاد و دومین گل از خون بر آمده لب واکن از هم ای تن بی سر حسین من ! حرفی به لب بیار ببین خواهر آمده