دسته گلها دسته گلها دسته دسته میروند از یادها گریه کن ای آسمان در مرگ طوفانزادها سخت گمنامید اما ای شقایق سیرتان کیسه میدوزند با نام شما شیادها با شما هستم که فردا کاسۀ سرهایتان خشت میگردد برای عافیت آبادها غیر تکرار غریبی،هان چه معنا میکنید غربت خورشید را در آخرین خردادها؛ با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار گفتم ای باران که میکوبی به طبل بادها هان! بکوب اما به آن عاشقترین عاشق بگو! زندهای، ای زندهتر از زندگی در یادها مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان و موج هیچچیز از ما نمیماند مگر فریادها
مشرق تبسّم با دل شکسته رفتم، رو به مشرق تبسّم ناگهان رسیدم اینجا، صبحتان بخیر، مردم! دیشب از شما چه پنهان، سر زدم به کوی مستان گفتم: السلام یا می! گفتم: السلام یا خُم! ساقی قدح به دستان، خنده زد به روی مستان یعنی اجر می پرستان، پیش ما نمیشود گم عاشق و درازدستی، مستی و سیاه مستی آدم و دوباره عصیان، آدم و دوباره گندم ...! عقل، هیزم است، هیزم؛ عشق آتش است، آتش آتش آورید، آتش! هیزم آورید، هیزم!
چمدانهای قدیمی بعد رفتم به سراغ چمدانهای قدیمی عکسهای من و دلتنگی یاران صمیمی روزهایی همه محبوس در انباری خانه خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا با همان سوز که میگفت: خدایا تو کریمی مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی تازه همسایۀ باران و خیابان شده بودیم کاشی چاردهم روبروی کوی نسیمی عشق را تجربه میکردم در ساعت انشا شعر را تجزیه میکردم در دفتر شیمی نامهایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل ساعت جبر شد و غرغر استاد عظیمی اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون رقص موسای عرب، خندۀ مسعود کریمی این یکی هست ولی از همۀ شهر بریده آن یکی را سرطان کشت، سلامی ... نه، سلیمی این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه آن یکی قصهنویسی شد در حدّ حکیمی آن یکی پنجرهای وا کرد از غربت فکّه این یکی ماند گرفتندش در خانۀ تیمی این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران این یکی باز منم در چمدانهای قدیمی...
گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود! مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما تنها همین، چقدر پیامش غریب بود مولا نوشته بود: بیا دیر میشود آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود مکتوب میرسید فراوان ولی دریغ خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود یک دشت، سیب سرخ به چیدن رسیده بود باغ شهادتش به رسیدن رسیده بود
شب رفتنی است و راه ما روشن آیینه ی مهر و ماه ما روشن تردید مکن که آفتاب این جاست عباس و شریعه و عطش با ماست از حرمله ها مترس آب این جاست ما روشن و راه آبها روشن
از سنگ هراس نیست گلها را از خاردلان و سنگ اندازان با این همه شمر و ابن سعد اما نام تو کنار اربعین گل کرد نام تو کنار کربلا روشن
کشتند تو را به جرم بی جرمی نام تو چقدر گشت چرخاچرخ نام تو چو نور در زمان چرخید چون خورشیدی در آسمان چرخید تو چرخ زدی برون شدی از خویش بر نیزه سر تو بود یا خورشید؟ ای مثل تلاوت دعا پر نور ای مثل تبسّم خدا روشن
از حرمله نمازخوان فریاد از فتنه گر دروغ باف افسوس یاران جمل سوار کوته بین طلحه شده اند در مصاف ... افسوس! در خانه ی عنکبوتی شیطان مانند کلافه در کلاف افسوس! بوزینه ی روزگار بازیگر میرآخور فتنه اند این خواران بی پرده شدند و بی نسب هیهات! افتاده میان چاه شب هیهات! ناچار مرید شب شدند اینان یاران ابولهب شدند اینان اما پسر بهار بودی تو چون غیرت ذوالفقار بودی تو راه تو چو راه مرتضی پر نور نام تو چو نام مصطفی، روشن!
به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویماذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شدغزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم.... به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم
به جای زاهدان با جانماز و شانه در مسجدنشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد نشستم با همه بدنامی ام نزدیک محرابی بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد موذن گفت حد باید زدن این رند مرتد را مکبر گفت می آید چرا دیوانه در مسجد دعاخوان گفت کفر است و جزایش نیست کم از قتل به جای ختم قرآن خواندن افسانه در مسجد همه در خانه ی تو خانه ی خود را علم کردند کمک کن ای خدا من هم بسازم خانه در مسجد اگر گندم بکارم نان و حلوا می شود فردا به وقت اشکباری چون بریزم دانه در مسجد اگر من آمدم یک شب به این مسجد از آن رو بود که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد دلم می خواست می شد دور از این هوها ، هیاهوها بسازم زیر بال یاکریمی لانه در مسجد