1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار علیرضا غزوه

شروع موضوع توسط P/A ‏17/4/17 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    دسته گلها


    دسته گل‎ها ‎دسته دسته می‎روند از یادها
    گریه کن ای آسمان در مرگ طوفان‎زادها

    سخت گم‎نامید اما ای شقایق سیرتان
    کیسه می‎دوزند با نام شما شیادها

    با شما هستم که فردا کاسۀ سرهایتان
    خشت می‎گردد برای عافیت آبادها

    غیر تکرار غریبی،هان چه معنا می‎کنید
    غربت خورشید را در آخرین خردادها؛

    با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار
    گفتم ای باران که می‎کوبی به طبل بادها

    هان! بکوب اما به آن عاشق‎ترین عاشق بگو!
    زنده‎ای، ای زنده‎تر از زندگی در یادها


    مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان و موج
    هیچ‎چیز از ما نمی‎ماند مگر فریادها
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مشرق تبسّم


    با دل شکسته رفتم، رو به مشرق تبسّم
    ناگهان رسیدم اینجا، صبحتان بخیر، مردم!

    دیشب از شما چه پنهان، سر زدم به کوی مستان
    گفتم: السلام یا می! گفتم: السلام یا خُم!

    ساقی قدح به دستان، خنده زد به روی مستان
    یعنی اجر می پرستان، پیش ما نمی‎شود گم

    عاشق و درازدستی، مستی و سیاه مستی
    آدم و دوباره عصیان، آدم و دوباره گندم ...!

    عقل، هیزم است، هیزم؛ عشق آتش است، آتش
    آتش آورید، آتش! هیزم آورید، هیزم!
     
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    چمدان‎های ‎قدیمی


    بعد رفتم به سراغ چمدان‎های ‎قدیمی
    عکس‎های ‎من و دلتنگی یاران صمیمی

    روزهایی همه محبوس در انباری خانه
    خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

    رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا
    با همان سوز که می‎گفت: خدایا تو کریمی

    مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من
    گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی

    تازه همسایۀ باران و خیابان شده بودیم
    کاشی چاردهم روبروی کوی نسیمی

    عشق را تجربه می‎کردم در ساعت انشا
    شعر را تجزیه می‎کردم در دفتر شیمی


    نام‎هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل
    ساعت جبر شد و غرغر استاد عظیمی

    اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون
    رقص موسای عرب، خندۀ مسعود کریمی

    این یکی هست ولی از همۀ شهر بریده
    آن یکی را سرطان کشت، سلامی ... نه، سلیمی

    این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه
    آن یکی قصه‎نویسی شد در حدّ حکیمی

    آن یکی پنجره‎ای وا کرد از غربت فکّه
    این یکی ماند گرفتندش در خانۀ تیمی

    این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران
    این یکی باز منم در چمدان‎های ‎قدیمی...
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
    تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود

    سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ
    اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

    مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
    تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

    مولا نوشته بود: بیا دیر می‎شود
    آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

    مکتوب می‎رسید فراوان ولی دریغ
    خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

    اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
    اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

    یک دشت، سیب سرخ به چیدن رسیده بود
    باغ شهادتش به رسیدن رسیده بود
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شب رفتنی است و راه ما روشن

    آیینه ی مهر و ماه ما روشن


    تردید مکن که آفتاب این جاست

    عباس و شریعه و عطش با ماست

    از حرمله ها مترس

    آب این جاست

    ما روشن و راه آبها روشن
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    از سنگ هراس نیست گلها را

    از خاردلان و سنگ اندازان

    با این همه شمر و ابن سعد

    اما

    نام تو کنار اربعین گل کرد

    نام تو کنار کربلا روشن
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    کشتند تو را به جرم بی جرمی

    نام تو چقدر گشت

    چرخاچرخ

    نام تو چو نور در زمان چرخید

    چون خورشیدی در آسمان چرخید

    تو چرخ زدی

    برون شدی از خویش

    بر نیزه سر تو بود

    یا خورشید؟

    ای مثل تلاوت دعا پر نور

    ای مثل تبسّم خدا روشن
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    از حرمله نمازخوان فریاد

    از فتنه گر دروغ باف افسوس

    یاران جمل سوار کوته بین

    طلحه شده اند در مصاف ...

    افسوس!

    در خانه ی عنکبوتی شیطان

    مانند کلافه در کلاف

    افسوس!

    بوزینه ی روزگار بازیگر

    میرآخور فتنه اند این خواران

    بی پرده شدند و بی نسب

    هیهات!

    افتاده میان چاه شب

    هیهات!

    ناچار مرید شب شدند اینان

    یاران ابولهب شدند اینان

    اما پسر بهار بودی تو

    چون غیرت ذوالفقار بودی تو

    راه تو چو راه مرتضی پر نور


    نام تو چو نام مصطفی، روشن!
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویماذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم


    اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شدغزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم


    غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل

    ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم


    هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی

    زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم....


    به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه

    مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم


    به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده

    اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به جای زاهدان با جانماز و شانه در مسجدنشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد

    نشستم با همه بدنامی ام نزدیک محرابی
    بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد

    موذن گفت حد باید زدن این رند مرتد را
    مکبر گفت می آید چرا دیوانه در مسجد

    دعاخوان گفت کفر است و جزایش نیست کم از قتل
    به جای ختم قرآن خواندن افسانه در مسجد

    همه در خانه ی تو خانه ی خود را علم کردند
    کمک کن ای خدا من هم بسازم خانه در مسجد

    اگر گندم بکارم نان و حلوا می شود فردا
    به وقت اشکباری چون بریزم دانه در مسجد

    اگر من آمدم یک شب به این مسجد از آن رو بود
    که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد

    دلم می خواست می شد دور از این هوها ، هیاهوها
    بسازم زیر بال یاکریمی لانه در مسجد