به نام خدا دوستان عزیز این رمان توسط من در انجمن نگاه دانلود در حال تایپ است. نام رمان: گذر تلخ نام نویسنده : P.A کاربر انجمن ژانر:اجتماعی،عاشقانه،طنز خلاصه: خداوند در انتهای نا امیدی دست ما را،به گونه ای می گیرد که،حتی خودمان نیز،متوجه ی سختی های گذشته نمی شویم و همه ی سختی ها به شیرینیِ حال،تبدیل می گردد. آری... زندگی؛این گونه است. مانند زندگیِ آرمیتا؛که سختی ها و آسانی ها،در آینده ی نه چندان دور،به تلخی و شیرینی تبدیل می گردد. زندگی آرمیتا؛با آمدن شخصی که شاید،اگر به گونه ای دیگر و از زاویه ی دیگری نگاهش کنیم،او را فرشته ای بخوانیم که،زندگی را دستخوش تغییرات می کند. تغییراتی که چه شیرین هستند؛وقتی، باعت انتخابِ راه درست زندگی می شوند. و این گونه است که؛آرمیتا با عشقی پاک،دست و پنجه،نرم می کند. عشق یعنی؛سرآغاز سختی. سختی که؛چه شیرین است؛مانند ظرفی پر از عسل،که برای به دست آوردنش؛باید تا انتهای تلخی رفت. شاید اگر آرمیتا هم می دانست؛عشق یعنی:غم های شیرین؛هیچ گاه عاشق نمی شد. نمی دانم؛شاید هم،غم هایش را به جان می خرید. هر چه که بود،بر وفق مرادش،نبود. شاید اگر با آمدن فرد عذاب آوری که انتهای مسیر را نشان می داد؛عشقش خاکستر نمی شد؛بیشتر دلش می خواست در خلسه ی عشق باقی بماند. نمی دانم قرار است چه شود،ولی هر چه که باشد؛می گذرد.
به نام خدا اینم از پست اول رمان: الهام-بگو دیگه. -بس کن،گفتم نمی خوام درباره ی این موضوع،صحبتی کنم. با عصبانیت بلند شدم و از اتاق خارج شدم. اتاقی که داخلش بودیم؛اتاق استراحت پرستاران بود. اتاقی کوچک،که فقط می شود،در آن جا چای خورد. البته یک کاناپه ی کوچک دارد ولی؛آنقدر رفت و آمد زیاد است که مجالی برای خوابیدن نیست. همان موقع،مریم آمد روبه رویم ایستاد وگفت: -باز چی شده!!؟ -برو کنار؛حوصله ی حرف های تو رو دیگه ندارم. -کی حوصله داشتی،که حالا داشته باشی؟ -مریم،می شه تو دیگه شروع نکنی؟ -نه نمی شه،آخه تا کی می خوای به این رفتار های احمقانه ات ادامه بدی. -تا زمانی که از اون عوضی،کسی حرفی نزنه. -چرا نمی خوای با این موضوع،کنار بیای؟ -کنار اومدم. -اگه اومده بودی،تا حرفش به میان می اومد،اینجوری بهم نمی ریختی. -وای،بس کن تو رو خدا؛آره،اصلا من با این موضوع کنار نیومدم. خواستم از کنارش بگذرم؛که گفت: -داره میاد ایران. باورم نمی شد؛انگار گوش هایم اشتباه می شنید،نمی خواستم باور کنم. بدون توجه به مریم،راه افتادم به سمت بیمارتخت شماره(...) تا به اوضاعش رسیدگی کنم. می دانستم دارم خودم را گول می زنم؛دلم می خواست به حرف های مریم فکر نکنم و خودم را سرگرم کار کنم... شیفت شب که تمام شد به سمت خانه راه افتادم. **** لباس هایم را با لباس راحتی،عوض کردم. روی تخت دراز کشیدم. دلم برای گذشته؛برای روحیه ی شادم،شوخی های بچه گانم،قلب آرام و بی کینه ام؛تنگ شده بود. با این که خسته بودم ولی خوابم نمی بُرد. ذهنم مشغول بود... حرف های مریم حرف هایی که.... واقعا قصد بازگشت به ایران را داشت!!؟آخر چرا؟ نمی دانم چه مدت بود،که غرق در فکر بودم. احساس کردم،درِ اتاق باز شد. چشم هایم را،باز نکردم . با شنیدنِ صدای قدم هایی که به سمت تخت می آمد؛مطمئن شدم که کسی داخل اتاق است. شاید مادر بود،آخر ساعت شش بود و الان باید به مطبش می رفت.
با صدای آرامش به خودم آمدم. -آرمیتا،آرمیتا جان،بیداری دخترم. هه؛چه مهربان شده بود. یادم می آید وقتی آن اتفاقِ شوم افتاد؛همه ی تقصیر ها به گردن من انداخته شد. آرام چشمانم را باز کردم. با دیدن لبخند عمیقش،تا آخر ماجرا را خواندم. او خوشحال و مهربان بود چون؛عزیز دردانه اش به ایران باز می گشت. بدون توجه به او؛دوباره چشمانم را،بستم؛که گفت: -بیدارشو؛چطور میتونی بخوابی،وقتی کسی قراره بیاد که تموم دنیاته. به سرعت از روی تخت بلند شدم و با عصبانیت و صدای بلند گفتم: -دست از سرم بردارید؛برید بیرون،می خوام استراحت کنم. -این چه طرز حرف زدنه!!!صدات رو بیار پایین... بین حرفش پریدم،گفتم: -نمی خوام؛می خوام داد بزنم،داد بزنم و بگم من خسته ام؛از دست همه ی شما خسته ام. -تو خسته ای یا ما؟!!معلوم نیست چی کار کردی که پسره ترکت کرد و رفت؛الانم که برگشته؛به جای اینکه به فکر جبران باشی،طلبکاری!!! چیزی نگفتم؛یعنی چیزی نداشتم که بگویم. توجهی به او،نکردم و دوباره روی تختم،دراز کشیدم. پتو را تا روی سرم بالا کشیدم؛با عصبانیت پتو را از روی سرم کنار کشید و گفت: -می دونی چیه!؟تو بخاطر خود خواهی هات،همه رو از دست دادی؛منم اگر جای او بودم می رفتم. آری؛مادر راست می گفت؛هر که بود می رفت... چه کسی می تواند تحمل کند؛دختری که دوستش دارد؛به مرد دیگری ،فکر می کند و بخاطرش چه گریه ها که سَر نداده است!! با این اوصاف،باز هم نمی توانستم حرف هایش را هضم کنم. -تنهام بذار... بی هیچ حرف دیگری،اتاق را ترک کرد. با بسته شدن دَر؛اختیار اشک هایم را از دست دادم. خدایا؛پناه می برم به خودت. خدایا؛تنهایم مگذار. گریه ام به هق هق تبدیل شده بود. تحمل حرف های مادر را نداشتم.
از تخت پایین آمدم. بعد از شستن دست و صورتم؛لباس های قبلیم را پوشیدم... گوشیم را برداشتم و به مژده؛یکی از پرستار های بیمارستان،زنگ زدم. با چهارمین بوق جواب داد: -الو -الو سلام؛خوبی؟ -سلام عزیزم؛خوبم تو چطوری؟ -بد نیستم؛زنگ زدم بگم،تو گفتی امروز می خوای کسی جات شیفت بایسته؟ -آره،ولی کسی را پیدا نکردم،چطور مگه؟ -من جات شیفت می ایستم،تو برو. -وای راست می گی،مدیونم کردی،انشاال... برات جبران کنم. -آره عزیزم،نه بابا این حرف ها چیه!! بعد از تعارف کردن های الکی؛که به نظرم فقط گول زدن خودمان بود...گوشی را قطع کردم. با فکر گذشته...که چقدر خانه ی دوبلکس دوست داشتم و برای بالا و پایین آمدن از این پله ها،چقدر ذوق می کردم...از پله های دوبلکس خانه مان پایین آمدم. آرتین؛برادرم،با اینکه آلمان بود،ولی هر وقت به ایران می آمد و ذوق مرا در بالا و پایین آمدن این پله ها می دید می گفت:تو هنوز بچه هستی و دانشگاهی بودم،اصلا شایسته ات نیست. ومن چقدر دلخور می شدم،وقتی ذوقم را کور می کرد... به سمت در خروجی رفتم،که... گلبانو جان؛که در خانه ی ما کار می کرد و جای مادرم بود،گفت: -کجا مادر؟ تو که همین الان برگشتی!! -تحمل خونه ای که حتی پشیزی ارزش برام قائل نیستند؛سخته. بی هیچ حرف دیگری،به سمت ماشینم رفتم. دیدن هر چیز این خانه مرا یاد گذشته و روز های خوبم می اندازد. روزی که ماشینم را با ذوق و شوق فراوان گرفتم. یادم است؛بخاطر قبول شدن در دانشگاه تهران،با رتبه ی خوب در رشته ی پرستاری،پدرعزیزم؛این ماشین را به عنوان هدیه برایم خرید.
وقتی ماشینِ مورد علاقه ام؛که یک دویست و ششِ سفید رنگ بود... را دیدم،باورم نمی شد که پدرم برایم خریده باشد. آخر پدرم یک بار؛ماشینش را به من داد و من با بی دقتیِ تمام؛ماشین را به جدول زدم. نمی دانم اگر کسی آنجا بود؛چه اتفاق ناگواری برایش رقم می خورد. از فکر کردن به گذشته دست برداشتم. سوار ماشینم شدم و به سمت بیمارستان رفتم. شیفت را تحویل گرفتم. داشتم پرونده ی یکی از بیماران را مطالعه می کردم،که الهام،یکی دوست های صمیمیم به سمتم آمد و گفت: -خیلی نامردی،چرا نگفتی جریان این شازده چیه؟ -لطفا دوباره شروع نکن. با الهام زمانی آشنا شدم؛که به عنوان پرستار به این بیمارستان آمدم. با این که با هم تقریبا صمیمی بودیم ولی،من خیلی چیزها را درباره ی گذشته ام به او نگفته بودم. با زنگ تلفنِ روی میز،از فکر بیرون آمدم. دکتر مُسلمی بود. -بله بفرمایید. -خانوم احتشام؛لطفا پرونده ی بیمار تخت شماره ی(...)رو بیارید اتاقم. -چشم،الان میارم براتون. پرونده را برداشتم وبه سمت اتاق دکتر رفتم. با دیدن شخصی که از اتاق دکتر خارج شد، متوقف شدم!! باورم نمی شد!! خدای من!!.چی می دیدم!!! یعنی واقعا واقعیت داشت!!!یا رویا بود. خدایا چرا الان...چرا بعد از دوسال عذاب کشیدن و تلاش برای فراموش کردنِ اون همه عذاب... با اینکه می دانستم می خواهد باز گردد ایران،ولی بازهم شوکه شدم. آخر چرا باید در این بیمارستان کار کند؟! خدایا؛حکمت این همه عذاب کشیدنِ من چیست؟ اگر گ*ن*ا*ه کبیره هم داشته باشم،دیگر مجازاتش را کشیدم. با دیدنش ناخود آگاه به گذشته،به روز های تلخ و شیرین برگشتم! چهارسال قبل:
**** -آرمیتا،کجایی دختر بیا پایین،مگه نباید بری دانشگاه؟!! این صدای مادر است... فقط 15 دقیقه،فرصت داشتم...تا من باشم،دیگر تا دیر وقت بیدار نمانم...تا بتوانم صبح،زودتر بیدار بشوم. از اتاق خارج شدم... به سمت پله ها حرکت کردم... عاشق خانه مان بودم... خانه مان دوبلکس است...من عاشق پله هایش هستم. پله های خانه مان مارپیچ نیست ولی یک پیچ کوچک وسطش دارد. به سمت آشپزخانه رفتم. به همه سلام کردم... کنار پدر نشستم؛شروع کردم به خوردن... داشت دیرم می شد...سریع تر خوردم وبا دهان پُر بلند شدم که گلبانو جان،گفت: -آرومتر بخور مادر!!خفه میشی. گلبانو؛از زمانی که چشم باز کردم...داخل خانه ی ما کار می کرد. در یک اتاقک؛که به نظر من کوچک بود...ولی خودش می گفت:از سرم هم زیاد است... با شوهرش زندگی می کرد. بچه نداشتن...هیچ وقت نفهمیدم مشکل ازگلبانو بود یا همسرش!! البته این فقط من نبودم که نمی دانستم... بلکه هیچ کس نمی دانست!! واین،نشانه ی علاقه ی زیاد این دو زوج به هم بود!! لقمه را با چای،با زور به پایین فرو دادم و گفتم: -دیرم شده گلبانو جون؛دستت طلا بخاطر صبحانه. -خب مادر؛صبح ها زودتر بیدار شو. -چشم -چشمت بی بلا. گونه اش را بوسیدم که مادر گفت: -خدا شانس بده!! گونه ی مادر را هم بوسیدم وگفتم: _قهر نکن خانوم خوشگله... چشم غره ای به من رفت که گفتم: _وای دیرم شد!
به سمت اتاقم رفتم...اتاق من دیزاین سفید و صورتی دارد. سمت راست تخت با پا تختی ها و سمت چپ میز توالت قرار داره. سرویس بهداشتی ،حمام برای همه ی اتاق ها،جدا و مجزا است... که برای من کنار بالکن است. به سمت کمد لباس هایم... که سمت چپ قرار داشت...رفتم. به دلیل وقت کمی که داشتم؛اولین مانتو که به چشمم خورد را،انتخاب کردم و پوشیدم. وقت آرایش کردن را نداشتم...البته آرایش آن چنانی هم نمی کردم...ولی امروز حتی وقت برای آن هم نبود! جین کرم رنگم را با مانتو قهوه ای رنگ که؛تا بالا زانوم می رسید را،پوشیدم... مقنعه ام را سرم کردم...از اتاق خارج شدم. از گلبانو جان خداحافظی کردم و به سمت پارکینگ رفتم. سوار ماشین مورد علاقه ام شدم. پدال گاز را فشار دادم و با تمام سرعت به سمت دانشگاه حرکت کردم. دیگروقت نداشتم!!فقط دو دقیقه ی دیگر کلاس شروع می شد! از شانس بد من یک سانتافه از کوچه داخل خیابان پیچید...سرعتم زیاد بود؛به شدت با ماشینش برخورد کردم!! راننده؛از ماشین خارج شد. نگاهم که روی صورتش افتاد؛نمی دانم چرا دیگر نتوانستم نگاهم را، از صورتش جدا کنم!! می خورد 25-26 داشته باشد ...خوش قیافه هم بود... یک نگاه به ماشینش انداخت... وقتی دید،از ماشینم خارج نمی شوم؛نگاهی به طرفم انداخت و از همان جا گفت: -اگه آنالیزتون تموم شد... بفرمایید پایین.
پیاده شدم و نگاهی به ماشینش کردم؛داغون شده بود!!! - خانوم محترم این چه طرز رانندگی کردنِ؟!! من هم عاشق دعوا و دیوانه بازی... با این که خودم مقصر بودم، گفتم: -من باید از شما بپرسم؛این چه طرز راننگیِ!! مگه سوار خر شدی؛ بدون نگاه کردن به جاده میپری وسط...آخه کی به تو گواهی نامه داده؟!! اون دیگه از تو هم یابو تر بوده. چون،دیرم شده بود... از کلاس به آن مهمی عقب افتاده بودم...وهم با مریم(دوست صمیمم)دعوا کرده بودم! هر چه عقده داشتم سرش خالی کردم!! راننده خیلی عصبانی شده بود...این را از رفتار های کلافه اش؛می شد فهمید! خخخ حق هم داشت؛من زده بودم به ماشینش طلبکارهم بودم. داشت خودش را کنترل می کرد چیزی نگوید آخرش هم گفت: -خانوم محترم شما پیچیدید جلوی من؛به جای اینکه من طلبکار باشم ،شما طلبکارید. بعد آرام زیر لبانش،گفت: -چه پروو هم هست،این دیگه!! با این که آرام گفته بود شنیدم! گفتم: -آقای مثلا محترم؛من پرووام یا شما؟!! که فکر می کنید،رانندگیتون در حد لالیگاست! و نمی دونید با یک خانوم محترم،چطوری باید صحبت کرد. -خوبه میگید محترم! و بعد سرتا پایم را نگاه تمسخر آمیزی،کرد. دیگر داشت،زیاده روی می کرد. با خودم گفتم: -حالیت می کنم،جوجه!! به سمت ماشینم حرکت کردم؛سوار شدم و گفتم: -چشم بصیرت میخواد که نداری. و پایم را روی گاز قرار دادم...به طوری که خاک و دود را با هم میل کرد!
به دانشگاه رسیدم؛ماشینم را داخل پارکینگ پارک کردم. به سمت کلاس،دویدم. بیست دقیقه از کلاس گذشته بود! اما کلاس مهمی بود به همین دلیل رهایش نکردم... به دلیل دویدنم؛جلوی در ایستادم تا نفسم بالا بیاید! نفس عمیقی کشیدم ودر زدم. با "بفرمایید"استاد در را باز کردم و به داخل رفتم و رو به استاد گفتم: -اجازه هست بشینم؟ -چقدر دیر اومدید خانوم احتشام؟! -آخه استاد تصادف کردم بخاطر همین دیر شد. -چون بار اولتون هست؛بفرمایید. به سرعت رفتم و روی تنها صندلی خالی نشستم...که متوجه شدم امروز؛روز بد شانسیِ من است!! دقیقا کنار احمدی؛ملقب به جوجه تیغیِ کلاس،نشسته بودم! اَه اَه حالم از ازش بهم می خورد... روی هر چه مرد است سفید کرده!! این طور که من از بچه ها شنیده ام؛می خواهد تغییر جنسیت بدهد!!! به هر چه مرد زن نماست؛گفته است بروید من هستم! رفتارهایش مانند دخترهاست! به گونه ای که؛خدا می خواسته دختر خلقش کند... ولی دقیقه ی نود،تغییرعقیده داده است!! تا پایان کلاس هزار مرتبه احتمال بالا آوردنم بود!! مانند دخترها از استاد سوال های بی ربط می پرسید؛آن هم با آن لحن چندشش! از صدتا دختر بدتر بود!
کلاس که تمام شد...از کلاس خارج شدم. امروز مریم نیامده بود! پشت یک درخت روی سبزه ها نشستم. این جا را زمان هایی که،تنها بودم انتخاب می کردم. تمام خوبیش آن بود که،به کسی دید نداشت. گوشیم را از کیفم بیرون کشیدم و با مریم تماس گرفت. روی پیغام گیررفت ... قطعش کردم... خواستم،داخل کیفم قرارش دهم که؛زنگ خورد... با فکر این که مریم است... ارتباط را برقرار کردم: -الو معلوم هست کدوم گوری هستی؟! مریم،فکر نمی کردم انقدر بچه باشی که،با دوتا فحش که،برای من نوازش به حساب میاد، قهر کنی...از تو بعیده مری جونم... گفته باشم؛دفعه ی دیگه... اینجوری قهر کنی میکشمت...آخه زن عمو به اون گلی،عمو به این ماهی... تویِ خل و چل از کجا اومدی دیگه؟!! حالا چرا لال شدی؟!! مری،تخم کفتر بیارم اون زبون درازت به کار بیوفته؟!!آخ خدا... چرا این زن و مرد نازنینو،اینجوری عذاب میدی؟!! این بچه بود آخه؟!!خدا بهتون صبر بده...(بعد با حالت گریه گفتم) میدونم سخته... میدونم،ولی خدا بزرگه دخیل ببندید؛شاید آدم شد... خواستم ادامه بدهم که؛با صدای مردونه ی پشتگوشی!!....جا خوردم... ****