... باور کن به خاطر خودت یا به خاطر خودم نمیگویم که دیرتر از اینها بروی... خودت خوب میدانی که من اهل اصرار نیستم. به خاطر خیلی چیزها میگویم که ماندنت بهتر از رفتن است. مثلا اگر بروی، گنجشکها هر صبح باید به ظرف خالی غذایشان نوک بزنند یا میز آخر همان کافه همیشگی بدون مشتری میماند باور کن به خاطر خودم نمیگویم به خاطر تو هم اصرار به ماندنت نمیکنم اما اگر کمی بمانی گل شمعدانی حیاط آقاجان تازهتر میماند کمردرد عزیز کمتر میشود و قرصهایش را به موقع میخورد اینها را تو نمیدانی اما اگر بمانی زودتر از بقیه میرویم برای چیدن برگ مو تا روزهای زمستان را دلمه بخوریم... به خاطر من یا تو نیست اما اگر بمانی، گلهای پسر کوچولوی پشت چراغ قرمز توی دستش پژمرده نمیشود یا شعر تمام شاعرها، عاشقانهتر میشود اگر چمدانت را ببندی دیوان فروغ بدون تو گوشه کتابخانه خاک میخورد یا کسی نیست بلند بلند منزوی را با بغض بخواند... باور کن به خاطر خودم یا خودت نیست اما اگر بروی برج میلاد چند سانتی کج میشود یا دریاچه ارومیه خشکتر از این میشود باور کن به خاطر خودم نمیگویم ! اما اگر رفتنی شدی .. این همه دوست داشتنم را کجای شهر داد بزنم ؟!
... مادرم دیروز میگفت: دختر! دارد سنت بالا میرود باید ازدواج کنی میگفت پسر عباس آقا خیلی پسر خوش برو روییست، دماغش را عمل نکرده و خیلی نجیب است. فوق لیسانسش را تازه گرفته وکلی مرد زندگیست و اصلا هم فکر نمیکند از دماغ فیل افتاده، پدرش در مغازه فرش فروش ها دو دهنه مغازه دارد و کلی برای خودش اصل و نصب دارد. میگفت از خداشه که جواب بله بدهی... *** این ها را میگویم که اگر پس فردا شنیدی شده ام عروس عباس آقا بهت برنخورد! اگر با پسر عباس آقا عروسی کنم زندگی آرامی خواهم داشت، صبح ها برایش صبحانه درست میکنم و راهییش میکنم و غروب ها در حالی که با دستان پر به خانه می آید در را باز میکند.. باور کن این ها را نمیگویم که برگردی این ها را میگویم تو ناراحت می شوی من عروس عباس آقا بشوم ؟ دلت تنگ میشود که از تجریش تا ونک را پیاده روی کنیم؟ و با هم مسابقه بدهیم که به تمام عابرا سلام کنیم.. و از تعجب آدم ها از خنده ریسه برویم و دلتنگ میشویم گیم آف ترونز ببینیم و با هم خاطرات را مرور کنیم و با هم سلینجر بخوانیم. من مطمینم پسر عباس آقا طاقت نمیاورد سه روز کنارم بنشیند گیم آف ترونز ببیند وبعدش بگوید فصل ششم را چرا نگرفتی؟ و من هم بگویم هنوز نساختنش و او مطمینن هیچوقت مثل تو نمیگوید خاک بر سرشان با این فیلم ساختنشان. اگر من عروس عباس آقا بشوم همه چیز خوب پیش میرود، فقط موهایم چند سالی زودتر سفید میشود، دلم بیشتر میگیرد و زودتر پیر میشوم... باور کن این ها را نمیگویم که تو برگردی، برگشتن تو اصلا چه دخلی به من دارد؟ فوقش این است چند سال زودتر دق میکنم و کمتر عروس عباس آقا میمانم..
... آدم باید جوری "دوستت دارم" بگوید که برسد به مغزِ استخوان ! فلجِ ذهنی به بار بیاورد تا دلبر دچار عشقِ مزمن شود و چیزی جز آن توی مغزش نرود ! بلد باشد جوری دستش را بگیرد که آن دست دیگر با هیچ دستی چِفت نشود ! باور کن .. دوست داشتن باید متفاوت باشد نه از آن ها که کرور کرور پول بریزد به پای آدم ! از آنهایی باشد که دستت را میگیرد 12 شب میبردت با دماغِ قرمز لبوی داغ میگذارد توی دهانت سردت که میشود کت اش را وا میکند میچپاندت توی جای خالی اش. دست هایت را بگیرد "ها" کند بعد دوان دوان بروید چای دارچینی بزنید به بدن. صرفا محضِ خنده پاستیل کادو کند بیندازد ته کیف ات. وا کنی بخندی دو سه تا فحشِ عاشقانه نثارش کنی و زنگ بزنی مَلچ ملوچ کنان قربان صدقه اش بروی ...
... همیشه که قرار نیست ببازی، یک روز هم نوبت تو می شود، گوش به زنگ باش! شانس فقط یک بار در خانه ت را می زند، شانس قرعه نمی اندازد، تاس نمی ریزد، ورق نمی کشد، فقط در می زند، آنهم فقط یک بار.. نکند بیاید، در بزند، حواست نباشد برود، شانس منتظر نمی ماند، طاقت ندارد، صبرش زیاد نیست ! کم طاقت است انگار، دو تقه به در می زند، تق تق، صبر نمی کند، در را باز نکنی میرود، نمی ماند. حواست به کلون در زندگیت باشد، شانس حتما" یک بار در خانهء هر کسی را می زند... آنهایی که می گویند شانس نداریم، گوششان سنگین است، حواسشان پرت است، شانس حتما" آمده، در زده و رفته، حواسشان به در نبوده...
... حرکتی هست در تکواندو اگر اشتباه نکنم به نام «داچیمسه» که طرفی از مبارزه که پیاپی در حال ضربه خوردن است و دیگر نمیتواند کاری بکند، خودش را به حریف میچسباند. اینجور بگویم: خودش را در آغوش حریف میاندازد. آنقدر به او نزدیک میشود و او را در بغل میگیرد که حریف دیگر نمیتواند و طبق قوانین، نباید به او ضربهای بزند. داور جداشان میکند و مبارزه از سر گرفته میشود. گاهی، آن که خودش را به تو چسبانده، یاری که خودش را به تو نزدیک کرده و در بغل گرفته، نه از سر محبت، که از بیپناهی به آغوش تو افتاده است. شاید آنقدر به او ضربه زدهای و آنقدر آزارش دادهای که جز این راهی برایش نمانده است: خیلی دور، خیلی نزدیک...
... پیش از آنکه ترکت کنم تمام خیابان هایی که با هم پیموده بودیم را از آن خود کردم یعنی بلوار کشاورز را هزاربار سوی تو برگشتم! یعنی ولیعصر را در حافظه ی کفش هایم حفظ کردم یعنی نگذاشتم خاطره ای از تو... در نقطه ای از تهران زنده باشد و برش نداشته باشم...
... وای از این " جانم " گفتن های بیجا! وقتی کسی صدایتان میکند و شما از جان و دل جوابش را نمیدهید، چرا میگویید جانم؟! " بله " را برای همین موقع ها گذاشته اند دیگر! این جانمِ با ارزش را تبدیل به تکیه کلامتان کرده اید و هر کسی که صدایتان میکند بی درنگ میگویید جانم... شوخی که نیست گاهی کسی اسمتان را صدا میکند تا فقط از نوع جواب دادنتان جایگاهش را در ذهنتان تخمین بزند. حالا آن بیچاره که نمیداند شما کلا این واژه ورد زبانتان است و برای همه به کار میبرید، بیهوده دلش خوش میشود و شروع میکند به خیال بافی کردن! جانم هایتان را جز به کسانی که واقعا عزیزتان هستند تحویل هیچکس ندهید. این جانم ها گاهی میتوانند جان آدم را بگیرند...
... شونزده سالم بود که از "مرضیه" خوشم اومد؛ چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛ اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو و اقرار کنی ... که عاشق شدی؛ عشق رو باید ذره ذره میرختی تو خودت؛ شب ها باهاش گریه میکردی صبح ها باهاش بیدار میشدی و گاهی می بردیش سرکلاس؛ "مرضیه" دو سال بعدش شوهر کرد ۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد خیلی شبیه "مرضیه" بود رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛ ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛ تن صداش عجیب شبیه "مرضیه" بود تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛ که شبیه "مرضیه" می خندید تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان که موهاشو مثل "مرضیه" ... از یه طرف میریخت تو صورتش *** می ترسم "مرضیه"!! خیلی می ترسم هشتاد یا صد سال ام بشه همش تو رو ببینم که هر بار یجوری داری دست به سرم میکنی...
... علم روانشناسی تا آنجایش را بلد شده که تمام کردن را یاد آدمها بدهد و به شان بگوید از این به بعد را چه کنند ! مجرب ترین روانکاوها و حاذق ترین مشاوران می توانند به شما بگویند امروزتان را چطورحل کنید و برای فردایتان مواظب چه چیز باشید اما .. هنوز برای آدمیزاد هیچ راهی وجود ندارد که چیزی را که در گذشته اش ناتمام تمام شده پایان بدهد تمام کردن آنچه از گذشته مانده تا به امروز رسیده هر چند سخت اما ممکن است ؛ اما تمام کردن آنچه در گذشته ناتمام باقی مانده محال است .. می دانید چه می گویم ؟ می دانید یادتان بیفتد به همان وقتی که در اوج خوش خیالی شبانه ی یک روز از خوشی سرشار در فاصله یگذاشتن قند به دهان و به لب رساندن فنجان چای ناگهان یکی درون شما مثل یک خیاط زبر دست آرام و ماهرانه این نخ را از توی ذهنتان می گذراند که ولی "اگر آن روز ........... " و بعد پیش از انکه دست و دهانتان بسوزد سوزن را از پشت توی قلبتان فرو می کند...