داستان .....جالبه قدیما داستان میگفتن که پندی حکمتی اندرزی توش باشه الان داستان میگن که دقایق بگذره داستان من ادمهایی هستن که واقعیت رو فراموش کردن انسانیتو و در رویا به دنبال گم شدن هستن فردی از کودکی در این فکر بود که دنیا رو تغییر بده همیشه هم در این فکر بود اما نمیتونست کاری کنه رویاش همینطور که بزرگتر میشد کوچیکتر میشد و در دوران کهنسالی فهمید برای تغییر یک جامعه باید از کوچیکترین عضو شروع کرد و اون خود شخصه ما تا خودمونو تغییر ندیم نباید انتظار این رو داشت جامعه ای زیبا داشته باشیم دلم برای داستانهای مادر بزرگم تنگ شده با همه بی سوادی اما سخنوری بی نظیر بود بیشتر قدیمیهای ما پر از داستانن پس بیاین تا هستن از بودنشون لذت ببریم
بود روزی یخمکی ما رارفیق.....در رفاقت بود درخشان چون عقیق......ما روان در اب و چون کف بو ده ایم......او چو دریا بودو پر موج و عمیق....الغرض این گفته را از من شنو.....ما رفیقی خسته و ایشان رفیقی بی رغیب
شاعری شیرین سخن همراه ماست.....او رفیقی خوش بیانو با صفاست....در رفاقت چون به مروارید در قلب صدف.....در نهایت گفته را کوته کنم....او عزیزی در دل این جان ماست
یه روز اومدم تو پروفایل جناب شاعر خاطره ای از یکی از دوستان شاعرم بزنم بعلت طولانی بودن، مطلب ارسال نشد. مطلب رو خلاصه کردم ولی باز هم نشد. دوباره و سه باره خلاصه کردم ولی نشد. شد شیر بی یال و دم و اشکم ولی نشد. از خیرش گذشتم.
دوست خوبم یخمک خبری ازت نیست دل به یخمک داده ایم...پیش او افتاده ایم گز بگوید او بمیر.....در دمی جان داد ه ایم ما رفقیم ای رفیق....ما به هم نان داده ایم گاهی حالی از ما بپرس یخمک
یه خاطره تقدیم به جناب @shaer1 این خاطره همون مطلبی است که چند صباح قبل می خواستم تو پروفایلتون بزارم ولی به علت طولانی بودن ارسال نشد. چند سال پیش دوستی داشتم بنام علی، اهل شعر و شاعری ، کلی شعر حفظ بود ولی همه اونها شعر قدیم بودند ، تازه تو خط شعر نو افتاده بود سهراب و اخوان و .. شعر نو رو همش مسخره می کرد ولی در عین حال شعرهای خودش همش نو بود. گاهی با هم مشاعره داشتیم و طبیعی بود که در مقابلش کم بیارم به همین خاطر الکی یه چرت و پرتی در جوابش میگفتم ، میگفت: قبول نیست این که شعر نیست از کجا آوردیش ، میگفتم : چرا شجریان تو یکی از شعرهاش خونده اونم که میدونست موسیقی زیاد گوش میکنم چاره ای جز ادامه مشاعره نداشت. القصه ، ایشون هر هفته به شب شعر میرفت و گاهی هم خودش شعرهاشو میخوند ، یه شب از شب شعر انداختنش بیرون به معنای واقعی ، چون بجای شعر ترانه خونده. بود. با وجود اینکه خیلی دلش نارک بود ولی ایجور جاها یکسره خنده رو لبهاش بود و می گفت :هفته دیگه دوباره می روم به شب شعر. میگفتیم : از اونجا بیرون انداختنت چه رویی داری ها . می گفت: اونا همه دوستای منن حتی اگه در ورودی رو هم ببندند اونجا چند تا در داره از در دیگه اش وارد میشم.
دوست عزیزم نیزار مهربان در مرامت جز صداقت نیست ،نیست.....لایق این جز رفاقت نیست نیست دل مرنجان از برایم ای رفیق نازنین......ارزشم این حد لیاقت نیست،نیست