1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار شیما مولایی فرد

شروع موضوع توسط minaaa ‏18/2/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113


    تو

    مثل گذشته پر شدم از دیدگاه تو

    اما چرا زمین شده غرق نگاه تو

    گاهی فقط به بودن تو فکر می کنم

    بالا نمی رود دلم از پرتگاه تو

    حسی عجیب پر شده در تار و پود من

    این دفعه هم دوباره به سمت گناه تو

    هی پرت می شوم وتو باور نمی کنی

    دیگر موافقت شده با رسم و راه تو

    امشب که آسمان تو ابری نمی شود

    وقتی پلنگ آمده تا سمت ماه تو

    با این غزل که آمده بیرون نمی روند

    خیل عظیم جمعیت از بارگاه تو
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    فال نامه
    از لحظه ی تصادف دیشب خیال من
    غرق است در توهم تاریک فال من


    شک می کنم به حافظ و باور نمی کنم

    با نقشه ات بیان شده طرح سوال من

    امشب تمام حس غزل هایت ای عزیز

    بارانی است مثل هوای شمال من

    «ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش»

    این دفعه هم همین شده تکرار فال من

    حافظ چرا نمی کنی باور که شعر تو

    این لحظه ها نمی کند فرقی به حال من

    وقتی خطوط دست تو تعبیر می شود

    حتا بدون دیدن اشک زلال من

    انگار در تبانی شب های بی فروغ

    سیلی زدی به باور سبز و محال من
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    ستاره

    دوست دارم

    صورت روز را بخراشم

    بار دیگر ستاره ام را ببینم





    بارانی

    تا کمی راه می روم

    اشک شعر هایم

    بارانی جدیدی

    تنم کرده است
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    روزی که شاعر می شوم




    دیگر به نام شعرها زیبا نخواهم شد

    دلواپس احساس و رویا ها نخواهم شد

    کوه غرورم خوب می دانم ولیکن باز

    در پیشگاه حس تازه تا نخواهم شد

    گفتم که باران می شوم با عشق می بارم

    گفتم که باران می شوم اما نخواهم شد

    من تا ببینم حس شور انگیز شعرم را

    دل را به دریا می زنم دریا نخواهم شد

    یک روز پیدا می کنم راز وجودش را

    آن روز شاعر می شوم حالا نخواهم شد

    حتا نمی دانم به حکم آخرین شعرم

    در باغ رویا می شوم جا یا نخواهم شد

    بر این غزل ها تکیه کردم عمری و افسوس

    « طوری زمین خوردم که دیگر پانخواهم شد»
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    یک غزل جدید
    از شعر های خسته ی من کار می کشید


    حجمی به سختی دل دیوار می کشید

    جایی برای بودن ما نیست در بهار

    حسی مرا به ورطه ی تکرار می کشید

    مردی در آن سوی شب شعرم بدون شمع

    در کوچه ها قدم زده سیگار می کشید

    اردیبهشت کهنه تقویم من ببین

    اردی جهنمی شده او جار می کشید

    تصویر های خاطره با شعر من فقط

    طرحی برای میل خریدار می کشید

    احساس مرده ایست که در کوچه های شعر

    شاعر نشسته بود و به نا چار می کشید
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    خانه ی مادر بزرگم را خیابان کرده اند ساحل افکار من را غرق توفان کرده اند


    رد شده بلوار از روی درخت تاب من تازه فهمیدم که باغم را بیابان کرده اند

    من نمی فهمم در آوردند اینگونه چرا ریشه ی گل را و پل ها را فراوان کرده اند

    یادم آمد روزگاری بار ها خوردم زمین سمت جدول ها که چشمم را چه گریان کرده اند

    گم شده رد تمام کودکی هایم ببین آسمان چشم من را شکل باران کرده اند

    پرده ای نصب است روی خانه ی مادر بزرگ یک تشکر از تمام شهر داران کرده اند

    روی آن پرده نوشتم در کمال زیرکی با چه حقی باغ هایم را خیابان کرده اند؟!
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پرم مثل خواب از صدايي كه نيست

    و گشتم پي رد پايي كه نيست

    كي ام من؟كجايم!كجايم!بگو

    نشانم بده بي ريايي كه نيست

    و من هم نشستم سر راه تا

    بيارم خبر از خدايي كه نيست

    نزن ناخنك فكر و انديشه را

    بخوان شعر را در فضايي كه نيست

    شكستم غزل هاي ديرينه را

    كنم رويت آن ماورايي كه نيست

    شدم كاشف آرزو هاي تلخ

    و پژواك آنجا صدايي كه نيست

    غزل ثبت شد تا در اعماق ذهن

    رسيدم به آن انتهايي كه نيست

    و اين شعر و انديشه پايان چه بود؟ سر آخر رسيدم به جايي كه نيست
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    بی خبر آمد هوا را به چه با ترتیب کرد


    آسمان را او به باریدن چرا ترغیب کرد

    چون هوای شهرمان را بی سبب خشکی زده

    رد پای ابر را خانه ها تعقیب کرد

    بیست و سی می گفت:در افکار باران غرق شد

    گندم کوبیده را برد و درخت سیب کرد

    بی گمان ابری به جرم خوردن سیب از درخت

    رفت بارانی بپوشد دست در یک جیب کرد

    تا ببارد پولهایش بر زمین بی علف

    عیدی امسال مجلس را هوا تصویب کرد
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    حس غزل های خودم را می شناسم

    امروز و فردای خودم را می شناسم

    صد بار گفتم بار دیگر هم بگویم؟

    من بعد از این جای خودم را می شناسم

    من مثل اشعار شما اینجا غریبم

    حالا که دنیای خودم را می شناسم

    حتا اگر احساس شعر من بمیرد

    امروز دریای خودم را می شناسم

    شاعر شدم دیگر نگو این نادرست است

    تا هست زیبای خودم را می شناسم

    دیوانه پای من نذار این حرف ها ر

    من شکل امضای خودم را می شنا سم
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    لباس شعر مرا استعاره می بافد



    وآسمان غزل پر ستاره می بافد



    دلش خوش است به اینکه عروس شعر است و



    تمام حس مرا با اشاره می بافد



    وچون قدم بگذارم به حس شعر سپید



    خطوط مبهم آن را دوباره می بافد



    وهدیه ای که برایم غزل نشد اما



    به انتظار نگاهم نظاره می بافد



    ردیف این غزلم را تمام می بینم



    دوباره از سر خط استعاره می بافد