سر آن ندارم امشب میزبان کسی باشم چراغ راخاموش می کنم واز چشمان تو می نویسم سرانگشت تمامی جهان ناگاه زنگ حواسم را می فشارد فریاد می زنم : کسی در خانه نیست
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیرى ست كه در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها ٬ بیا "امشب" كه بس تاریک و تنهایم ...
دلتنگی یعنی فکر کردن به پرواز به خنده های بی دلیلت در راه خانه نگاه های " مال خودمی " ا ت در جمع دلتنگی یعنی کش رفتن آدامس جویده ات و غوطه ور شدن در طعم لب هات دلتنگی یعنی چشم های تو امشب سرخ بود و چشم های من خیس ...
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم چو در گلزارِ اِقبالش خرامانم بِحَمْدِالله نه میلِ لاله و نسرین، نه برگِ نسترن دارم حافظ
شب است و سکوت است و ماه است و من فغان و غم اشک و آه است و من شب و خلوت و بغض نشکفتهام شب و مثنویهای ناگفتهام شب و آخرین سوز مستانه ام شب و های های غریبانه ام شب و نالههای نهان در گلو شب و ماندن استخوان در گلو من امشب خبر میکنم درد را که آتش زند این دل سرد را بگو بشکفد بغض پنهان من که گل سرزند از گریبان من مرا کشت خاموشی نالهها دریغ از فراموشی لالهها کجا رفت تأثیر سوز و دعا؟ کجایند مردان بیادّعا؟ کجایند شورآفرینان عشق؟ علمدار مردان میدان عشق کجایند مستان جام الست؟ دلیران عاشق، شهیدان مست