◻ مرگ که خبر نمیکند .. یکدفعه آدم از خواب بیدار میشود ، یک نگاه به دور و بَرَش می اندازد ؛ میبیند "ای بابا! مثه اینکه بالاخره مُردم" بله! باور کنید مرگ هیچکداممان را خبر نمیکند. یعنی یک موقع فکر نکنید در این مورد خدا با کسی پارتی بازی داشته باشد! همه ی مزه ـاَش هم به همین است اصلا .. یکدفعه از خواب بیدار شویُ و فلان! البته آدم ها متفاوت میمیرند .. از این لحاظ که گاهی یک آدمی ؛ از خواب بیدار نمیشود و داستان! حتی گاهی آدم یادش نمی آید که آیا آخرین بار برای مرگ چشم روی هم گذاشته بود یا خیر ! در کمالِ ناجوانمردی ؛ خیلی ناگهانی همه چیز قاطی و مخلوط میشود ، مرزِ میانِ رویا و بیداری کاملا محو میشود ؛ نه اینکه بد باشد! نه اصلا .. اتفاقا آدم در یک خلسه ی بی نهایت مانندی فرو میرود که نگو (!) فقط بدی ـاَش این است که خب ، خودِ آدم تشخیص نمیدهد ، خودِ آدم دیگر درک نمیکند ؛ خودِ آدم اذیت میشود .. خودِ آدم بلاتکلیف میشود که بالاخره "اینوَری است یا آنوَری" ؟! بی رحمانه ترین شکنجه ایی که جدیدا به نسل بشر تحمیل شده!! آدم دیگر حداقل خودش باید بفهمد زنده است یا مُرده .. به همین روی است که برایم سوال پیش آمده "شاید مُردَم حواسم نیست." + عنوان : علیرضا آذر
یاد این شعر افتادم از خواجه امیری توی حس همون روزام دیگه احساس آرامش همون حسی که این روزا به حد مرگ میخوامش دلم میخواد عاشق شم آخه فکرت شده دنیام اگه عاشق شدن درده من این دردو ازت میخوام اگه این زندگی باشه من از مردن هراسم نیست یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست اگه این زندگی باشه اگه این سهم من از دنیاس من از مردن هراسم نیست یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم ولی حواسم نیست بعد تو من از همه دنیا بریدم باورم کن من به بد جایی رسیدم لحظه لحظه زندگیمو با عذابه باورم کن حال من خیلی خرابه اگه این زندگی باشه من از مردن هراسم نیست یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست اگه این زندگی باشه اگه این سهم من از دنیاس من از مردن هراسم نیست یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست