ور نرنجد لب چو شکر او را اي صبا بوسه زن ز من در او را دل دهد طرهي دلاور او را چون کسي قلب بشکند که همه کس زانکه باديست هر زمان سر او را رو سوي سر و تا فرو بنشيند حاجت سنگ نيست خنجر او را دل مده غمزه را به کشتن خلقي اي دل اکنون بجو برادر او را چون بسي شب گذشت و خواب نيامد که گرفتي درون و بيرون را از درونم نميروي بيرون گر ببيزند خاک مجنون را نام ليلي بر آيد اندر نقش لب شکر فشان ميگون را گريه کردم بخنده بگشا دي شهد هر چند کم کند خون را بيش شد از لب تو گريهي من زانکه خوانند برگل افسون را هر دم الحمد ميزنم به رخت که در کافرستان نباشد روا بتا نامسلمانيي ميکني خواهم که به دندان کشم از لعل تو کينها زين سان که بکشتي بشکر خنده جهانی ___________________________________________ دوست ميدارم چو طفل کور دل آدينه را بس که خوشدل با غم شبهاي در خويش را کي بود بيکاري آن مردم شکاران ترا تا نظر سوي دو چشم تست ياران ترا تاکند جانان ما از لطف خود درمان ما اي طبيب از ما گذر درمان درد مام جوي نيست مثل آن صنوبر در همه بستان ما دي خرامان در چمن ناگه گذشتي لاله گفت _____________________________________ او مراکشت شدم زنده مپو ييد مرا گم شدم در سر آن کوي مجوييد مرا هم بدان خاک درآيد و مشوييد مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضاي من است هر چه خواهم که کنم هيچ مگوييد مرا عاشق و مستم و رسوايي خويشم هوس است خون من هست جگر سوز مبوييد مرا خسروم من : گلي ازخون دل خود رسته مرساني به وي اي باد صبا بوي مرا ترسم از بوي دل سوخته ناخوش گردد خاک ره گشتم و برمن گذري نيست ترا برسرکوي تو فرياد که از راه وفا با من دلشده هر چند سري نيست ترا دارم آن سر که سرم در سر کار توشود به وفاي تو که چون من دگري نيست ترا ديگران گرچه دم از مهر و وفاي تو زنند گذري کن که زغم راه گذر نيست مرا خبرت هست ؟ که از خويش خبر نيست مرا سرسواي تو دارم غم سرنيست مرا گر سرم در سر سو دات رود نيست عجب غير ازين کار کنون کار دگر نيست مرا بيرخت اشک همي بارم و گل ميکارم
اشعار امير خسرو دهلوي سخني بگوي و از لب شکري نماي مارا قدري بخند و ازرخ قمري نماي ما را! سخن صدف رها کن گهري نماي مارا سخني چو گوهر تر صدف لب تو دارد چو صبا خرامش کن کمري نماي مارا منم اندرين تمنا که بينم ازتو مويي بکر شمه خندهيي زن سحرنماي مارا ز خيال طرهي تو چو شب ! ست روز عمرم مگذر ز گفتهي خود گذري ماي ما را بزبان خويش گفتي که گذر کنم بکويت بهمه جان چو خسرو دگري نماي مارا چو منت هزار عاشق بوداي صنم وليکن با تو روزي در سخن بيند مرا نازنينا زين هوس مردم که خلق زانکه کمان کس نداد دشمن کين توز را پير شدي گوژ پشت دل بکش از دست نفس جمله فرامش کنند، يادکن آنروز را چون تو شدي ازميان از تو بروز دگر از پي فردا مدار حاصل امروز را خود چو بديدي که رفت عمر بسان پرير شد به هوا پر بسوخت مرغ شب آهنگ را دوش زياد رخت اشک جگر سوز من هيچ نپرسند با زمنزل و فرسنگ را در طلب عاشقان گر قدم از سر کنند بين که چه خوش ميکشد هجر از وکينهها دل که ز دعواي صبر لاف همي زد کنون اي مست محتسب کش حديست اين ستم را گر در شراب عشقم از تيغ ميزني حد اي گنج شادماني اندازه ييست غم را گفتي که غم همي خور من خود خورم وليکن تا بيشتر نبينم نسرين وارغوان را آن روي نازنين را يکدم بسوي من کن -------------------------------------------------------- دستوريي خنده لب جانفزاي را جان برلب است عاشق بخت آزماي را بر سبحهي نست شرف چنگ و ناي را مطرب بزن رهي و مبين زهد من از انک چندين هزار بازروي زور آزماي را نازک مگوي ساعد خوبان که خرد کرد چه جاي پند خسرو شوريده راي را اي دوست عشق چون همه چشم است گوش نيست ----------------------------------------------------------- کزو مپوش گل نو دميدهي خود را شفاعت آمدم اي دوست ديدهي خود را کجا برم بدن غم رسيدهي خود را رسيد خيل غمت ورنه ايستد جانم چه ناشنيده کند کس شنيدهي خود را بگوش ره ندهي نالهي مرا چه کنم که مرهمي برسانم گزيدهي خود را چنين که من ز تولب ميگزم کم ار گويي فرو گذاشت مکن آفريدهي خود را به چاه شوق فرو ماندهام خداوندا -------------------------------------------------- نمونه گشت جهان بوستان مينو را بهار پرده بر انداخت روي نيکو را چگونه ميگسلد دانههاي لولو را يکي در ابر بهاري نگر ز رشتهي صبح ز دست چون بتوان داد روي نيکو را سفر چگونه توان کرد در چنين وقتي ز تيغ کوه بريده است روزگار او را به باغ غرقهي خون است لاله داني چيست ببوي گل بکف آريم جام گلبو را بيا که تا به چمن در رويم و بنشينيم که راحتي نبود صحبت ريايي را مخز به نيم جو آن صحبتي که باغرض است کزان ديار رساند صبا نسيم وفا چو خاک بر سر راه اميد منتظرم عنان خويش گذارم به اقتضاي قضا براي کس چو نگردد فلک بيتقدير چو من به خويش نباشم چه اختيار مرا ميان صومعه و دير گر چه فرقي نيست چه التفات نمايد به مسند دارا ؟ کسي که بر درميخانه تکيه گاهي يافت حريف جنس و مي صاف و گوشهي تنها خوش آنکسي که درين دور ميدهد دستش ------------------------------------------------- وي ديده گر صفرا کنم آبي بزن اين خاک را اي باد برقع برفگن آن روي آتشناک را که آلوده ديده چون توان آن آستان پاک را ريزي تو خون برآستان من شويم از اشک روان تاراج دين تلقين مکن آن هندوي بي باک را زان غمزه عزم کين مکن تاراج عقل و دين مکن پرده دري آموختي آن امن صد چاک را تا شمع حسن افروختي پروانه وارم سوختي اين زهر بگذشت از فسون ضايع مکن ترياک را جانم چو رفت از تن برون و صلم چه کار آيد کنون آندم کز آه صبح تاب آتش زنم افلاک را گويي بر آمد گاه خواب اندر دل شب آفتاب يک ذره آتش بس بود صد خرمن خاشاک را خسرو کدامين خس بود کز شور عشق از پس بود ما به بويي مست وساقي پر دهد پيمانه را جان ز نظاره خراب و ناز او ز اندازه بيش زان که رسوايي نياموزد کسي ديوانه را حاجتم نبود که فرمايي به ترک ننگ و نام مرغ آتش خواره کي لذت شناسد دانه را خسرو است و سوز دل و ز ذوق عالم بيخبر -------------------------------------------------- پندي بده دو نرگس خونخوار خويش را آوردهام شفيع دل زار خويش را مرهم نميدهي دل افکار خويش را ايدوستي که هست خراش دلم از تو وآزاد کرد جان گرفتار خويش را آزاد بندهيي که به پايت فتاد و مرد تربر کنيم بخت نگونساز خويش را بنماي قد خويش که از بهرديدنت از سر رواج ده روش کار خويش را سرها بسي زدي سر من هم زن از طفيل تعظيم کن به اين قدري يار خويش را دشنام از زبان توام ميکند هوس کردند رها دامن صد پاره ما را رفتند رفيقان دل صد پاره ببردند پرده راز کي شود دامن چاک چاک را هر طرفي و قصهيي ورچه که پوشم آستين
چشم ز رخسان مکن عارض همچو سيم را بس بود اين که سوي خود راه دهي نسيم را شد رخ نيکوان بلاعقل و دل سليم را من نه بخود شدم چنين شهرهي کويها ولي مست بگوش کي کند کن مکن حکيم را شيفتهي رخ بتان باز کي آيد از سخن _------------------------------------------ شد وقت عيش دوستان آن لاله و ريحان کجا؟ بشگفت گل در بوستان آن غنچهي خندان کجا؟ صد مرده زان لب زنده شد درد مرا درمان کجا؟ هر بار کو در خنده شد چون من هزارش بنده شد درمانده را تدبير کو ديوانه را سامان کجا؟ گويند ترک غم بگو تدبير ساماني بجو جويان سکندر در طلب تا چشمهي حيوان کجا؟ از بخت روزي باطرب خضر آب خورد و شست لب من مي برم فرمان بجان آن يار بي فرمان کجا؟ ميگفت با من هر زمان گر جان دهي با من امان گفتي که : آري آن منم اگر آن تويي پس جان کجا؟ گفتم : تويي اندر تنم ما هست جان روشنم زينم از آن خويش کن من کردم اين و آن کجا؟ گفتي صبوري پيش کن مسکيني از حد بيش کن از نوک مژگان گه گهي آن پرسش پنهان کجا؟ پيدا گرت بعد از مهي درکوي ما باشد رهي خسرو نه هست آخر همان ؟ آن عهد و آن پيمان کجا؟ زين پيش با تو هر زمان ميبودمي از همدمان ___________________________________________ مرا بگذار تا مي بينم آن سرو خرامان را برو اي باد و پيش ديگران ده جلوه بستان را که از خونم پشيماني بود آن ناپشيمان را به اين مقدار هم رنجي براي خاطر نميخواهم که من ديريست کز يادت فراموش کردهام جان را مپرس اي دل که چون ميباشد آخر جان غمناکت چرا برخويش مشکل مي کني اين کار آسان را؟ ورت بدنامي است از من به يک غمزه بکش زارم _________________________________________ تا کلک صورت بشکند اين عقل رنگ آميز را برقع برافگن اي پري حسن بلاانگيز را شد آشنايي با صبا آن زلف عنبر بيز را شب خوش نخفتم هيچگه زاندم که بهر خون من ليکن تمنا ميکنم فتراک صيد آويز را دانم قياس بخت خود کم رانم از زلفت سخن بيمار و مسکين را بگو تا بشکند پرهيز را بگذشت کار از زيستن خيز اي طبيب خيره کش شرمت نيايد سوختن خاشاک دود انگيز را؟ پر ملايک هيزم است آنجا که عشقت شعله زد باري چو بر ما بگذري آهسته ران شبديز را چون خاک گشتم در رهت چون ايستادي نيستت اينک شفيع آوردهام اين ديده خون ريز را بوکز زکوه حسن خود بيني به خسرو يک نظر _______________________________________ کنون هم هشت شب ليکن سياه ازدود ياربها بسي شب با مهي بودم کجا شد آن همه شبها جهانم ميشود تاريک چون ياد آرم آن شبها خوش آن شبها که پيشش بودمي که مست و گه سرخوش چو طفلان سورهي نون والقلم خوانان به مکتبها همي کردم حديث ابرو و مژگان او هردم غريبي زير ديوارش چگونه ميکند تنها چه باشد گر شبي پرسد که در شبهاي تنهايي بکويت عاشقان کز جان تهي کردند قالبها بيا اي جان هر قالب که تا زنده شوند از سر که باشد خوبرويان را بسي زين گونه مذهبها مرنج از بهر جان خسرو اگر چه ميکشد يارت _________________________________________ که تا دگر نکند غنچه زهر خند آنجا چو در چمن روي از خنده لب مبند آنجا چو جان بجاست چه سوزد کسي سپند آنجا رخ تو ديدم و گفتي سپند سوز مرا که ديده روي تو بيند چه جاي پند آنجا کسان بکوي تو پندم دهند و در جايي که آفتاب نيارد شدن بلند آنجا به خانهي تو همه روز بامداد بود مگير سخت که ديوانه يي است چند آنجا بشانه شست تو ميبافت زلف چون زنجير رسد زجعد کمندت خم کمند آنجا کجا روم که ز کوي تو هر کجا که روم چگونه اند اسيران مستمند آنجا ز زلفش آمد ياي باد حال دلها چيست؟ مگر که خسرو بيچاره دردمند آنجا برآستان تو هرکس به رحمتي مخصوص _____________________________________ آخر پرحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را جانا به پرسش ياد کن رو زي من گم بوده را يعني سياست اين بود فرمان نافرموده را نا خوانده سويت آمدم ناگفته رفتي از برم
وندران کوي نهاني نظري بود مرا وقتي اندر سر کويي گذري بود مرا مايهي عمر بجز جان دگري بود مرا جان بجايست ولي زنده نيم من زيرا لذت از عشق همين درد سري بود مرا باري از ديده مريزيد گلابي که به عمر عاشق سوختهي دربدري بود مرا هيچ ياد آمدت اي فتنه که وقتي زين پيش ليکن آلوده به دامان جگري بود مرا خواستم دي که نمازي بکنم پيش خيال تا بوسهيي دهد ز شکر خوب تر مرا دي غمزهي تو کرد اشارت به سوي لب جز دردسر به حاصل از آن گل شکر مرا رويت گل و لبت شکر و اين عجب که نيست آخر چه دشنه داشتهيي در جگر مرا چون من ترا درون دل خويش داشتم _________________________________ که در کشيد به بر سرو لاله رنگ تر که ره نمود ندانم قباي تنگ ترا اگر تو خورده نگيري دهان تنگ ترا چه گويمت که دل تنگ من کرا ماند چاشنيي نميکني گوشهي اين کباب را از پي نقل مجلست هست بر آتشم جگر در غمت ميسوزم و گفتن نمييارم ترا دلبرا عمريست تا من دوست ميدارم ترا ----------------------------------------------- که از آن جام شود تازهام اين جان خراب روز عيد ست به من ده مي نابي چو گلاب به لب آرم قدح و جان نهم اندر شکر آب جان من از هوس آن به لب آمد اکنون اين زمان در دهنش نيست مگر بوي شراب روزه داري که گشادي ز لبش نگهت مشک در قدح ميچکد آب نمک آلود کباب مي حلالست کنون خاصه که از دست حريف آن دماغي است که ديگر ندهد بوي گلاب هر که رابوي گل و مي بدماغ است او را دست همت زد و پيچيد طناب اطناب بنده خسرو به دعاي تو که آن حبل متين گو گهم بريان کند گاهي کباب هست ما را نازنين مي پرست من همان دولت همي ديدم به خواب نيم شب کامد مرا بيدار کرد خانه خالي بود و او مست و خراب بيخودي زد راهم از ني تا به صبح زانکه هم رويش بد و هم ماهتاب آخر شب صبح را کردم غلط کز بنا گوشش برآمد آفتاب زلف برکف شب همي پنداشتم مردم چنانکه مردم آبي براي آب اي چشمه زلال مرو کز براي تو اکنون ببين که هست همه خون به جاي آب زين پيشتر پديدهي من جاي آب بود يکي سواد و دوم نقطه و سيم مکتوب زهي نموده از آن زلف و خال و عارض خواب يکي بلاو دوم فتنه و سيم آشوب سواد و نقطه و مکتوب اوست بردل من يکي مراد و دوم مونس و سيم مطلوب بلا رفته و آشوب او بود ما را يکي جداو دوم غالب و سيم مغلوب مراد و مونس و مطلوب هر سه از من شد يکي غلام و دوم دولت و سيم مرکوب جدا و غالب و مغلوب هر سه باز آيد يکي حضور و دوم شادي و سيم محبوب غلام و دولت و مرکوب با سه چيز خوش است يکي شراب و دوم ساقي و سيم رخ خوب حضور و شادي و محبوب من بود خسرو که سجده ميکنم و صورتست در محراب مرا ز ابروي تو شبهه ميرود به نماز از آن لب اربتواني به شربتي درياب مرا که سوخته گشتم ز آفتاب رخت بناز اگر بدر آيد ز مکتب آن محبوب بلاي مردم اهل نظر بود چشمش گرنخواهي ريخت خونم زلف را چندين متاب تاب زلفت سر به سر آلودهي خون من است خرمني ازگل بسوزي قطرهيي ندهد گلاب گل چنان بي آب شد در عهد رخسارت که گر بر مثاب سبزهي نورسته اندر زير آب خط تو نارسته ميبنمايد اندر زير پوست مست چون گشتم ندانم چون تنک بود آن شراب مست گشتم زان شراب آلوده لب هاي تنک نيمهيي در سايه ماندو نيمهيي در آفتاب گرم و سردي ديد اين دل کز خط رخسار تو سگ زبان بيرون کند چون گرم گردد آفتاب چون شدي در تاب از من داد دشنامم رقيب خواست بر خسرو و زندگي در ميان بگرفت خواب شب زمستي چشم تو شمشير مژگان برکشيد يک زمان برفگن ز چهره نقاب تا گل از شرم رويت آب شود که در آيينه بنگري و در آب مثل خود در جهان کجا بيني گوشه خلوت و شراب و کباب آرزو ميکند مرا با تو نشنود ( کل مدع کذاب ) هر که دعوي کند ز خوبان صبر کژ بنشيند و ليک راست نگويد جواب زلف تو کژ پيچ پيچ هرسر موي کژت گور من آباد کرد خانهي چشمم خراب بستهي زلف تو گشت روي دل من سياه کام چه شيرين کند خوردن حلوا به خواب ؟ چند به وهم و خيال از لب تو چاشني تو درمسجد خود زن «والي ربک فارغب» منم و قامت آن لب بر واي خواجه مذن که زمحراب تو برشد به فلک نعرهي يارب به کرشمه ترا برو مکن از بهر خدا خم مکنش عيب که هست اين هذيان گفتنش از تب اگر اين سوخته گويد سخن از بوس و کناري نيمهيي ابر است و نيمي آفتاب با خيال زلف و رويت چشم من خون همي گريم چو برآتش کباب زان لب ميگون که هوش ازمن ببرد برآينه ريز آنکه خاکستر هندويت پيش تو بگو کاي بت سوزنده چو هندویم