1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

قصه ی درد دل ( عبید زاکانی )

شروع موضوع توسط AlOcHe ToOrSh ‏14/4/16 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/4/16
    ارسال ها:
    155
    تشکر شده:
    173
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    والــیبــال & ویـــــولـــــن
    قصه ی درد دل ( عبید زاکانی )
    مجموعه: شعر و ترانه


    [​IMG]

    اشعار عبیدزاکانی،شعر و ترانه



    خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند.وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او می‌توان به مثنوی عشاق‎نامه، کتاب اخلاق‌الاشراف، ریش‌نامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.


    قصه ی درد دل و غصهٔ شبهای دراز

    صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز

    محرمی نیست که با او به کنار آرم روز

    مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

    در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار

    دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

    خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام

    یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز

    بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده

    سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

    از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید

    بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز
     
    saddaf و Dorhato از این پست تشکر کرده اند.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/19
    ارسال ها:
    99
    تشکر شده:
    78
    امتیاز دستاورد:
    18
    شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا

    عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا

    غم همنشین من شد و من همنشین غم

    تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا

    زینسان که آتش دل من شعله میزند

    تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا

    ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرار

    تا یکزمان قرار بود بر زمین مرا

    از دور دیدمش خردم گفت دور از او

    دیوانه میکند خرد دوربین مرا

    گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی

    خورشید بنده گردد و مه خوشه‌چین مرا

    تا چون عبید بر سر کویش مجاورم

    هیچ التفات نیست به خلد برین مرا
    عبید زاکانی
     
    m naizar و saddaf از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/15
    ارسال ها:
    653
    تشکر شده:
    3,050
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    بیش از این بد عهد و پیمانی مکن

    با سبکروحان گران جانی مکن

    زلف کافر کیش را برهم مزن

    قصد بنیاد مسلمانی مکن

    غمزه را گو خون مشتاقان مریز

    ملک از آن تست ویرانی مکن

    با ضعیفان هرچه در گنجد مگو

    با اسیران هرچه بتوانی مکن

    بیش از این جور و جفا و سرکشی

    حال مسکینان چو میدانی مکن

    گر کنی با دیگران جور و جفا

    با عبیدالله زاکانی مکن

    از وصالت چون ببوسی قانعست

    بوسه پیشش آر و پیشانی مکن
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  4. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,094
    تشکر شده:
    84,757
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    غزل عاشقانه عبید زاکانی

    هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
    یکدم خیال روی توام از نظر نرفت

    جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد
    سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت

    هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت
    هم بیخبر بیامد و هم بی‌خبر برفت

    در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد
    کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت

    عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت
    کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت

    شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند
    کو چون عبید در سر این شور و شر نرفت

    ******

     
    saddaf از این پست تشکر کرده است.