مادرم تعریف میکرد: نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمكسنگ مىخوابانديم تا كمكم شورى بگيره غذا را چند ساعتى روى شعلهى ملايم چراغ خوراكپزى مىنشانديم تا جا بيفته يخكرده و تكيده كنار علاءالدين و والور مىنشستيم تا جونمون آروم گرم بشه عكسِ يادگارىِ توى دوربين را هفتهاى، ماهى به انتظار مىنشستيم تا فيلم به آخر برسه و ظاهر بشه آهنگِ تازهى آوازهخوان را صبر مىكرديم تا از آب بگذره و كاست بشه و در پخشِ صوت بخونه قلك داشتيم؛ با سكهها حرف مىزديم تا حسابِ اندوخته دستمون بياد حليم را بايد «حليم» مىبوديم تا جمعهى زمستانى فرا برسه و در كام مون بشينه هر روز سر مىزديم به پستخانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسه گوش مىخوابونديم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نيمهشبى، بامدادى، گاهى، بىگاهى؛ انتظار معنا داشت دقايق «سرشار» بود هر چيز يك صبورى مىخواست ،تا پيش بياد، تازمانش برسه.تا جا بيفته. تاقوام بياد: غذا، خريد، تفريح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق "انتظار" مارا قدردان ساخته بود حالا فهمیدی چرا این روزها کسی قدردان نیست!؟
آن روزها که بوتاکس حالت چشم هایمان را عوض نکرده بود و عمل های جراحی گونه هایمان را برجسته و بینی هایمان را کوچک نکرده بود ، و لب هایمان با ژل های موقتی پف نمی کرد آن روزها که ابرو و مژه و ناخن و موی مصنوعی نداشتیم؛ آدم های آرام تری بودیم!! وسواس زیباتر شدن نداشتیم ... خودمان بودیم...! و چشم هایمان وقتی زن زیبایی می دید سرشار از تحسین می شد نه تعجب ...!!! آن روزها ، مردهایمان نه دغدغه بزرگ کردن عضله داشتند نه ابرو برمیداشتند نه گوشواره می انداختند نه عمل های زیبایی می کردند اما پای قول و قرارهاشان محکم تر می ایستادند!!!! چشمشان به اینهمه زیبایی های مصنوعی زنان عادت نداشت سلیقه هاشان هم فرق داشت و تو آنقدر در مقابل اشتیاق نگاه مرد کنار دستی ات به صورت و بدن مصنوعی زن دیگر احساس حقارت نمی کردی.... مردهایی که از دیدن این تغییرات در خانم های دیگر لذت می برند اما آن را برای همسر خود نمی خواهند... قبل تر ها چهره ها هویت داشت و هر چهره منحصر به همان فرد بود ولی حالا زن ها و مردها شبیه زیاد دارند در اجتماع.... کاری نمی شود کرد موجی راه افتاده و خیلی ها دارند سوار این موج زیباتر و جذاب تر می شوند.... مخالف عمل های زیبایی نیستم اما هر جور فکر می کنم قبلتر ها از خودمان راضی تر بودیم انگار این روزها وسواس بیش از حد پیدا کرده ایم به ظاهرمان هر چه تلاش می کنیم باز در ظاهرمان یک نقطه ای هست که به نظرمان ناجور است و ما باید اصلاحش کنیم باطنمان هم که خیلی مهم نیست چون جلوی چشم نیست. .
دیوید لى، کاپیتان تیم والیبال آمریکا، از خبرنگاری که می خواست با او سلفی بگیرد، پرسید: اینجا همه چرا آیفون دارند؟ هر جا می رویم وقتی با ما عکس می گیرند، همه آیفون های مدل بالا در دست دارند، چقدر آیفون اینجا طرفدار دارد، نکند کارخانه آیفون در ایران است! باید به ایشان گفت نه تنها کارخانه آیفون، که کارخانه پورش و بنز و مازراتی هم در ایران است !! اصلا تمام برندهای بزرگ دنیا در ایران تولید می شود ! اما اشتباه نکنید، ما ثروتمند نیستیم، ما فقیران پولداری هستیم که از شدت مصرف گرایی افسار گسیخته و اشرافیت دروغین، در حال ترکیدنیم.. ما به هر قیمتی باید با کلاس باشیم ! ما پنج نفری تو آپارتمان شصت متری تو هم می لولیم، اما تو آشپزخانه پنج متریمون یخچال ساید بای ساید داریم !! ما در تمام سال ، بیست هزارتومن خرج کتاب نمی کنیم، اما پنج میلیون تومن برای تلویزیون ال ای دی پول می دهیم !! ما در روز ده دقیقه پیاده روی نمی کنیم، اما یه تردمیل آخرین مدل گوشه خانه مان ،خاک می خورد ! ما خودمان نیستیم !! یک کپی دست چندم از دیگرانیم !! ما حالمان خوب نیست ! و هر چی درونمان داغون تر و خرابتر و افسرده تر می شود ! بیرونمان شیک تر و خوشگلتر و با کلاس تر میشود ! هر چی غم هایمان بیشتر میشود ، سرخاب و سفیداب صورتمان بیشتر میشود ! ما شبیه هدیه ی ارزان قیمتی هستیم که یک کاغذ کادوی شیک و رنگارنگ، به دورش کشیده شده است ... یک حباب بزرگ پر شده از هیچ! و ما امروزه زندگی نمیکنیم ادای زندگی کردن را در میاریم!!!!
زمانی بود نامه که میدادند هفته ها منتظر جوابش میماندند. زمانی هم زنگ میزدی به کسی اگر خانه بود جواب میداد اگر نبود هم مدتی بعد تماس میگرفت.اما تلفن همراه توهم ایجاد میکند. توهم ِ همیشه در دسترس بودن توهم حق توضیح خواستن. پرسیدن چرا جواب نمیدهی چرا دیر جواب دادی؟ یا اگر دو روز نبودی باید اسمس بدهی که خوبم چون نگرانند. نگرانی های بی دلیل... این اجبار ِ جواب دادن در هر شرایطی, این همیشه در دسترس بودن برایم قابل تحمل نیست. میخواهی چند روزی خودت باشی وخودت و نگران هیچ کس وهیچ چیز نباشی و خلوتت هم باعث ناراحتیه کسی نشود, خودخواهی یا هر چه ... گاهی مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد وقتی هم در دسترس بود نمیخواهد توضیح بدهد که چرا جواب نداده ! لطفا درک کرده مجددا شماره گیری نفرمایید!!!
سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی میکردم همه را کلافه کرده بودم می گفتند انقدر صدایش را در نیار انقدر تفنگ بازی نکن باتری اش تمام می شود یادم می آید می خندیدم و میگفتم خوب تمام شود میروم باتری می خرم و باز بازی می کنم چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد دیگر نه نور داشت و نه آژیر نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روز ها تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم برای انسان هایی که نماندند برای کار هایی که مهم نبودند حالا که همه چیز مهم و جدی ست حالا که مهمترین قسمت بازی ست انرژی ام تمام شده بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده فکر میکنی همیشه فرصت هست ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش بیهوده مصرفش نکن شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود ... !
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید. یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما، ولی غافلیم. شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟! بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما ! #سمفوني_مردگان #عباس_معروفي
مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت. به همبرگر می گفت همبرگرد، به سطل سلط، زبانش نمی چرخید به کبریت می گفت کربیت. برای احوالپرسی كه زنگ مي زد، می گفت زنگ زده ام حالت را بگیرم. هیچوقت عادت نکردم به این جمله، بعد از شنیدنش لبخند می زدم، حالم خوب می شد. زنگ زده بود حالم را بگیرد ولی قصدش حال پرسیدن بود، برعکس بعضی از آدم ها كه تلفن می کنند، مسیج می دهند حالت را بپرسند ولی حالت را می گیرند. دنیای عجیبی داریم ما آدم ها...
مادربزرگم همیشه میگفت دوست داشتن و دوست داشته شدن نسبتی با انتظار دارد. میگفت وقتی یکی هست که دوستش داری، وقتی یکی هست که دوستت دارد، روزها و حتی دقیقهها معنی دیگری دارند. مادربزرگم میگفت مگر میشود کسی برایت باشد، برای کسی باشی و اگر از هم دور هستید لحظهها به راحتی بگذرند. میگفت در چنین وضعیتی لحظهها پر از شوق هستند. مادربزرگم میگفت چه لذتبخش است دیدن پیرزنها و پیرمردهایی که عمری را با هم پشت سر گذاشتهاند اما همچنان وقتی پس از کمی دوری به هم میرسند میتوان همان شوق روزهای اول را در چشمانشان دید و همان جملات مهم اولین دیدارها را شنید...نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود...چه خوبه روی تلفن خونه صدای توست... مرتضي قديمي
قدیم ترها همیشه علاجی برای هر دردی بود: مثل روغن چرخ خیاطی برای ناله های لولای در! مثل دوا گلی برای زخم های کودکانه ی سرِ زانو! مثل آغوش مادر بزرگ برای باریدنِ تمام بغض های جهان...! چقدر دست هایمان خالی شده است! آناهیتا ترکمن
یادش بخیر.صداش میکردیم نن جون.ولی از جونم بیشتر دوستش داشتیو و دوستمون داشت.همیشه وقتی بغلم میکرد یه چیزی گوشه چارقد سبز سیدیش پهلومو فشار میداد.یه چیز دوست داشتنی که هیچوقت تمامی نداشت انگار خود خدا از گوشه بهشت اونارو میزاشت گوشه چارقد نن جون که اینقد خوشمزه بودن و مثل سبد نون حضرت عیسی هم تمامی نداشت.لابد خودتون هم خوردید از نن جوناتون حالا طعمش زیر دندوناتونه