فکر نکنین من شاعرم.نه.ولی سعی خودتو بکن بد نیست چشم دوختن به راه بی پایان، چرا؟ دل،به یار بی دل دادن، چرا؟ این همه فکر و خیال های محال من که خود بازنده ام،اینک تو چرا؟؟؟؟
گفت :آفتابی، بهار ، نوروزی گفتمش؛ آتشی ، که عالم افروزی گفت: نازنینا شکوفه ی نایاب؟ گفتم آه ..عمر رفته را دریاب! گفت باز سوی غم کنی پرواز؟ اشک بس! گریه بس ! نکن آغاز ! گفتم این غم حدیث قصه های نهفت صبر کن . یک به یک بباید گفت.. گفت پای غم از میانه بیرون کن عشوه کن حال ما دگرگون کن گفتم عشق جامه را برهم بست پیک بالا برد در خم جست گفت بیوفایی ، بامنی بدین سردی چه غرض بود ز ناجوانمردی؟ گفتمش بگذرم که خوش گوارشوم غم بشویم زتن بی غبار شوم گفت تا به کی نشسته سرتاپای؟ چون کنم با فراق تن فرسای؟ . . . همین الان. ۲۲\۱۲\۹۴ بقیه اش نیامد. خسته ام.
دوستی میگفت این کلماتی که کنار هم میگذاریم و کمی هم آهنگ دارند اسمشان شعر نیست. من تا به حال یک بیت هم نتونستم. اینها فقط کلماتی هستن که درد دلم هستند وفقط کمی آهنگ دارند. اصلا با نوشته ها و اشعار خودتان و کس دیگه ای مقایسه شون نکنید دوست گرامی. صدالبته اونها همه بهترن.
در این شب زنده داریها به دنبال چی میگردی بیا بشکن سکوتت را در این محفل بیا ساقی ببخشید فی البداهه بود
تویی ساقی ، من آن ساغر بنوشانم « می » باور همی گردم به گرد تو که گرداند مرا داور شوق این دم : چهارشنبه 22 دی 95