فکر کنم قصد جونمو کرده ؟؟اون حرفا و این بوسه ها ..... _خوب نیست چون حواسشون میره یه جاهای دیگه و دستشونو میسوزونن وای خدا ..صورتم میسوخت و دست و پام یخ کرده بود با صدای بلند خندش نگاهش کردم با چشمای گرد و دهنی باز .. _آرزووووو ...دیدی چجوری از یادت رفت دردت ....ایول من باید اینو به جامعه ی پزشکی اعلام کنم که میشه اینجوری سوخته گیا رو درمان کرد .... همین که اینو گفت نگام رفت سمت دستام ...یخا افتاده بودن رو میز و داشتن اب میشدن اما خبری از سوزش انگشتام نبود راست میگفت خیلی بهتر شده بودن فقط قرمزشده بودن و با فکر کردن بهشون کمی خودی نشون دادن و سوختن اما نه به وحشتناکی قبل با ته پته گفتم _ن ...نه ه .هنوزم میسوزن .... و چشمامم دوختم به دستام .... _اره راس میگی دیگه .... چرا انقدر میخنده،زیر لب غرغری کردم که شنید و صدای خنده هاش بلندتر شد، رفت سمت قابلمه غذا و پلو رو کشید تو دیس ،با زرشک و زعفرون و خلال بادوم و پسته تزئینش کرد و مرغارم گذاشت کنارشون ... دیس گذاشت رو میز سرمو کمی بالا اوردم و نگاهش کردم ولی دوباره خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و گفتم _سالاد درست کردم تو یخچاله اونم بیار با ابلیمو ... _چشم بانو ...شما امر بفرمائید مسخرههههههه چرا این لبخندو تموم نمیکنههههه اما موقع خوردن شام هیچی نمیگفتم آریا هم حرفی نمیزد تو سکوت شامو خوردیم ..البته من بیشتر باهاش بازی کردم اصلا اشتهایی برا خوردن نمونده بود خبب. _ممنون آرزو جان خیلی خوشمزه بود .. _نوش جان بلند شدم و خواستم میزو جمع کنم که گفت _تو برو بشین من جمع میکنم _نه اون موقع خیلی طول میکشه تا تو ظرفا رو بزاری تو ماشین منم غذاها رو جابجا میکنم . _اوکی هر کدوم مشغول یه کاری شدیم ...برا همینم زودی اشپز خونه مرتب شد ..... _قهوه هم که سرد شده آرزو ...تو برو من چایی درست میکنم میارم ..اصلا برا چی قهوه درست کرده بودی شام اماده بود که ؟ _فکر کردم بیرون سرده تو هم از بیرون اومدی میچسبه ... _اهان ...اوکی برو بشین منم میام باشه ای گفتمو از اشپزخونه بیرون اومد رفتم تو دستشویی و دستامو شستم و کمی اب به گونه هام زدم ،هنوزم با فکر کردم به پوووففف به همه چی و مخصوصا بوسه ها صورتم داغ میشد چرا امشب همه چی قرو قاطی شد یه روز عادی مثل تمام روزای قبل به خاطر یه حواسپرتی چه ماجرایی شدچند تا نفس عمیق کشیدم با خودم حرف میزدم و سر خودم غر میزدم اخرش دل از اینه و آب خنک کندمو رفتم تو حال ...آریا رو یه مبل نشسته بود کنارشم کاناپه بود تقریبا سمتی که آریا بود رو کاناپه نشستم چون چایی ها جلوش بودن ......من که گرم نمیخوردم اما آریا مشغول خوردن شد .البته نوشیدن . _آریا میشه بزنم مسیر ترکیه ؟؟ _اشکال نداره ...مگه چی نشون میده ؟؟؟ _چوک گوزل حرکتلر بونلار و میده الان میخوام اونم ببینم ....سور وایورهم احتمالا بده _چی ؟؟؟ با دقت بهم نگاه میکرد _خوب اولی یعنی خیلی حرکتهای قشنگین اینا ......تئاتر کمدیه ...دومی هم معنیش مشخصه یه عده برا مسابقه میرن به یه جزیره که هیچ وسیله ی رفاهی ندارن ،3 تا 4 ما هم طول میکشه .... _عجب ......باید جالب باشه _اره بابا همش با هم دعوا میکنن ...گشنه گی هم که وحشتناک ...البته دو تا گروه میشن که با هم مسابقه میدن هر گروه برنده بشه بیشتر مواقع بهشون غذا میدن یا میبرنشون به کشورای اطراف مثل کوبا تا یه روز و اونجا بگذرونن _اوکی بزن ببینیم . خیلی وقت بود ندیده بودم تو شو تی وی نشون میداد کانال و که پیدا کردم داشتن مسابقه میدادن ....مسابقه ی حفظ تعادل بود ...
دخترا هم که ماشالله ...همون اونا رو هم نمیپوشیدن سنگین تر بودن با ماجراهای امروز همین اینا کم بود با هم نگاه کنیم که بنده با هوش سرشار خودم پیشنهادشو دادم به به خدا حفظم کنه روزگاری دارما قبلنا موقع دیدن فیلم بابام دعوامون میکرد که اینا چیه میبینین بعدا دیگه براش عادی شد حالا ما موقع صحنه دار شدن اوضاع کانال و عوض میکردیم صداش درمیومد که بزن ببینیم فیلمه دیگه چرا عوض میکنین یعنی ماها از خنده غش میکردیم ... این بابای ما هم برا خودشه فیلمیه ...الهی من فداش شم ....دلم تنگ شد براش .. آریا هم با دقت داشت تماشا میکرد بین دخترا یکی خیلی خوشگل بود( اوزگه)(من اینا رو کی نوشتممممممم الان چهار دوره فکر کنم گذشته از اون سری مسابقه ) ...قد بلند خوش هیکل هم مدل لباسه همم که سال قبلش فکر کنم دوم شد تو میس ترکیه ... آریا هم داشت خوشگل نگاهش میکرد _این دختره خوشگله _اهوم مدل لباسه _فقط چرا این همه عشوه میاد _گشنه شونه بابا اینم هی از حال میره تو بازیا ... _میگما ادم اونجا باشه ...نگاه کن دخترارو ...لباساشونو .......ساحل، هوای عالی ....ساحل ماسه ای چه شود اوووف مخصوصا دخترااااااااا تیکه اخرشو یه جوری گفت که منم بدون فکر به چیزی که میگم گفتم ... _بابا اونقدر گشنه نگهت میدارن و تو مسابقه ها هم که ماشالله ، انرژی و کمری برات نمی مونه که .... خاااااااااککک بر سرت آرزووو این چه حرفییییه اخههه حرف نزنی به خدا فکر نمیکنه لالی تازه فهمیدم چه گندی زدم ...حالا چجوری جمعش کنم .این آریا که داره لبخند ژوکوند هم میزنه .....نزن بابا نزن از این لبخندا، یکم دلت برا دل من بسوزه که تو سینم ریتم بندری گرفته نمیدونم دل ضعفه بگیرم برا این لبخند و چشما و قربون صدقشون برم یا خاک بریزم تو سرم سوتی رو جمع کنم خدا بکشتت آرزو که همیشه خدا یه گندی بالا میاری شوک این حرفمو این لبخند کافی نبود شک سوال آریا دیگه منو احتمال زیاد به سمت یه انفاکتوس برد چون فکر کنم چشمام یه طوریشون شده خدایا دهنم کج نشده باشه _که چی ؟؟؟ادامه بده ؟؟؟هان ؟؟ _ ه هی هیچی به خدا .....جمله ام ادامه نداشت ... _که اینطور آرزو خانوم ....منم عر عر ... وای یعنی این همه حرفم تابلو بود یا نه این زیادی تیزه ... خنگ دیگه میخواستی واضح تر از این بگی ...بچه هم میفهمه منظورت برا چه کاری انرژی و کمر برات نمیمونه ... _حالا لپات سرخ نشه سوتی دادن حق مسلم شماست ...حالا این دوربینا کی میرن خونشون و قاه قاه خندههههه این اقا قصد جون منو کرده ....باور کن هجوم این همه ی خون به سر ضرر داره نکن این کار با من نکن عزیز من رحم کن اندکی نمیرن تا صبح بالا سرشونن و 24 ساعته ازشون فیلم میگیرن ..... _اههه منصرف شدم اینجوری که نمیشه ...تو جنگلم خطرناکه بری برا بعضی کارا .... رو بعضی حسابی تاکید کرد اونقدر هول شده بودم که سریع از جام بلند شدمو وایسادم چرخیدم که به سوی چهار دیواریه امن اتاقم دور از این سوتی دادن و سرخ شدنا و خنده ها فرار کنم که آریا .... _نمیخواد حالا در بری بزن اونیکی حرکت مرکتا ببینیم اون چه شکلیه ،چه سرخ و سفید میشه بی حرف آروم و متین نشستم نه تو رو خدا میخوای شلنگ تخته بنداز بشکن بزن برا این هوش و ذکاوتت آری یادت باشه اسپند دود کنی برا خودت خدا رو شکر اون فقط خنده داره و خانوماشم خیلی خوشگل نیستن و آریا هم که زبونشونو بلد نیست یکم کانالا رو بالا پایین کردمو یابیدمممممم .......... وای اینا حرف میزدن من ریسه میرفتم اونقدر که از شدت خنده اشکم دراومد کل اتفاقا یادم رفتن انگار نه انگار تا چند دقیقه ی پیش از شدت خجالت رد موت بودم ،آریا با لبخند بهم نگاه میکرد فکر کنم به دیوانه بودنم ایمان اورد چون گهگاهی که حواسم میرفت سمتش که براش بگم چی به چیه میدیدم داره سرشو به نشانه تاسف تکون میده اکثر جاها رو براش ترجمه میکردم به جز یه جاهایی که مشکل اخلاقی داشت و نمیشد یهو حواسمو میدادم به دیالوگا و میترکیدم از خنده آریا میفهمید یه خبریه ولی من نمیگم هر چی از اون اصرار از بنده انکار که اینجا چی گفتن همینم مونده بود درباره مسائل خاک برسری بهش توضیحات بدم ...اونم برا مقابله به مثل و مثلا کم نیاوردن گفتش که فردا یه فیلم کمدیه سوئدی میگیره بعدم میخندهههه و منو حرصم میده اصلا هم بهم نمیگه اینا چی میگن منم گفتم باوشهههه منم نگاه نمیکنمو میرم میخوابم تنهایی بشینی بخندی ... بلاخره تمووووووم شد شروع کردم به خمیازه کشیدن و مالوندن چشمام آریا هم چشمام ریز شده بودن همین که چشماشو دیدم خندم گرفت ابروهاشو داد بالا و سرشو به علامت اینکه چیه تکون داد با خنده گفتم وای آریا خوجل بودی خوجل تر شدی ،پسر چشاااات کوووو؟؟؟؟؟؟ پررویی گفت که بیشتر باعث خندم شد _آرزو خانوم برو یه نگاه تو آینه به خودت بنداز بعد منی که انقد جذاب و خوشگلمو مسخره کن خانووووم به زور جلو خندمو گرفتم واییی چه شبی بوددددد نه به اون اولش نه به این اخرش که من از خنده دارم میمیرم آریا خمیازه کشید دست برد بین موهاشو و بعدم یه کش و قوس به خودش داد و بلند شد _آرزو من میرم بخوابم دیگه نمیتونم چشمامو باز نگه دارم _منم خوابم میاد اینا رو جمع کنم منم میام لالامه منم _بیای ؟؟؟؟؟؟به به چشمم روشن میخوای بیای پنبه جان پیش اتیش بخوابی من چرا امروز این همه سوتی میدم اخهههه ،اخه منم میامو از کجام دراوردم تحویل پسر مردم دادم ...این اریا چرا اینهمه شیطون شده هر چی میگمو سریع رو هوا قاپ میزنه چشای شیطونش منو کشته اخه پسر خوب نمیگی اینهمه بامزه میشی شیکرک میزنی ای بابااااااا _نههههه......یعنی میرم میخوابم ..... _ اهاننننننن اخیششش ...یهو ترسیدم گفتم این دختره امروز بی حیا شده نکنهههه ... بقیه ی جملشو نگفت اما شیطون خندید .... _شب بخیر ...زیاد فکر نکن برات خوب نیست یهو ازش کار بکشی .....مختو میگم .. _بی ادب مخ خودت هنگ میکنه _خودتی .....من رفتم شب بخیر ،حالا بوس شب بخیر بده به عمو برو بخواب _آریاااا _این همه سوتی +18 دادی حالا یه بوسم نمیخوای بدی ...؟؟؟؟؟ _بی ادببببببب من کی سوتی دادم ؟؟؟ _اره حاشا کن دیوار حاشا خیلی بلنده نه ؟؟؟ _من سوتی ندادم ..... _ دادیییییی _میگم ننننننن داااااااااااااااا دمممممممممممممم _باشه بابا نخواستیم بوس کنیم ......ولی تا سه نشه بازی نشه ها ....دو تا شو گرفتیم ...یکیش مونده... بدهکاریا، ممکنه یه جور دیگه بدهیتو صاف کنم ...گفته باشم نگی نگفتی ... اخه خدایا من چی بگم به اینننننن خدایاااااااا یا منو شفا بده کمتر سوتی بدممممم یا هم اینو انقدر بدجنس نکن اخه مردم امروز بس که سرخ و سفید شدم دیدم اگه ادامه بدم ممکنه گوشام یه حرفای دیگه هم بشنوه .... برا همینم یه شب بخیر گفتمو بدورفتم سمت اتاقم اصلا من خوابمهههه .
تو اتاقم رو تختم دراز کشیده بودمو و داشتم با لب تاپ فیلم میدیدم ... حوصله ام سر رفته بود از کلاس که برگشتم یکم دراز کشیدم اما بازم بی حوصله بودم خوابمم نمی اومد فیلم گذاشتم ببینم تا شاید از این بی حوصله گی در بیام ...کلاس خسته کننده نبود اما نمیدونم چرا من زیاد سر حال نبودم ....... سرم کمی درد میکرد حس میکردم تنمم کمی داغه اما خیلی هم بد نبودم قشنگ بدنم آلارم میداد که یک سرما خوردگی شاید شدید در راهه البته کیه به این علائم توجه نشون بدهه ... کمی از فیلم هم گذشته بود حس کردم خوابم میاد لب تاپ و بستمو و گذاشتمش رو میز ....تا اومدن آریا خیلی مونده بود ...نهار نخورده بودم ..اشتها هم نداشتم گرسنه نبودم با اینکه صبحانه فقط یه لیوان شیر و عسل خورده بودم . چشمامو بستم خیلی طول نکشید که خوابم برد .... چشمامو که باز کردم اتاق تاریک بود اما تو حال روشن بود پس اریا خونه بود .....خواستم از رو تخت بلند شم که انگار با پتک محکم زدنن تو سرم یه اخ گفتم ،سریع سرمو خم کردم ...اینجوری بهتر بود ....مریض که میشدم سر دردام این شکلی بود نمیتونستم یهو سرمو بالا بگیرم انگار محکم میزدن تو سرم اینم شانس خوشگل بندس دیگه همه چی کلا در حد بیست هیچی کم ندارم بخدا اینم یه جور داراییه دیگه سرما که میخوری هی تجربه خوردن یه جسم سفت رو با سرت کسب نمائی گلومم یه کم درد میکرد اما خدا رو شکر هنوز اب ریزش بینی نداشتم خدا رو شکر هااااااااا یعنی وحشتناک تر از کل سرما خوردگی و سر درد و درد بدن همون ابریزش بینیههههه منمممم که خوششش شانسسس حساسیت هم داریم اینم یکی دیگه از دارائی هاستکه اگه سرما خوردگی و ابریزش یکم طول میکشید دیگه تا مدت ها درگیر خوردن انتی هستامین و قرمز شدن دماغ باید باشممممم با دستم موهامو مرتب کردم ...ارایشمو نشسته بودم ولی چون بد نخوابیده بودم رو صورتم پخش نشده بود این ارایش هم شده یه مسئله هاا باید دیگه کم کم عادت کنم بدون ارایش بچرخم حالا آریا اولش حس میکنه خونشو با یه روح شریک شده اما هر عذابی اولش سخته بعد کم کم بدن عادت میکنه حل میشه رفتم بیرون در اتاق آریا باز بود سرک کشیدم خودش تو اتاق نبود ....صدایی هم از حال نمی اومد فقط چراغ روشن بود که نشون میداد خونه اومده چون من فقط چراغ تو راهرو رو روشن گذاشته بودم که موقع تاریک شدن هوا خیلی هم خونه تاریک نشه چون فکر نمیکردم تا این ساعت بخوابمو این همه تاریک بشه ساعت نزدیک 8 بود .. رفتم تو سرویس و ابی به صورتم زدم ......مسواک هم زدم قبل خواب حس اینکه پاشم برم مسواک بزنمو نداشتم با اینکه عادت دارم قبل خواب حتما مسواک بزنم این ترس از دندون درد خیلی به درد بخوره هااا شده سبب خیر هر چقدم تنبلیم بیاد ترسه پیروز میشه
برگشتم تو اتاق موهامو شونه کردم ریختم یه طرف گردنم برگشتم تو حال ...حالم نسبت به لحظه بیدار شدنم بهتر بود سرم اونجوری درد نمیکرد اما بدنم درد میکرد ،اروم اروم که به خاطر درد عضلاتم بود رفتم تو حال و گرنه من باشمو فکر اینو کنم که کسی ممکنه خواب باشه ... آریا رو کاناپه دراز کشیده بود ....اروم نفس میکشید و چشماش بسته بود ....خواب خواب بود ...دلم نیومد اونجوری بخوابه رفتم از اتاق پتو اوردم و کشیدم روش هوا خیلی سرد شده بود با اینکه تو خونه خوب بود اما ادمی که خوابه سردش میشه اریا هم کمی انگار سردش بود چون تو خودش جمع شده بود ... اروم پتو رو روش کشیدم و چراغم خاموش کردم تا راحت تر بخوابه و رفتم تو اشپز خونه دلم ضعف میرفت و گرسنه ام بود برا خودم شیر گرم کردم ....دلم غذا نمیخواست فقط یه چیزی باشه کمی جلوی ضعف رفتنمو بگیره .....نون گرم کردم .....شیر کاکائو درست کردم و با نون و شکلات فندقی خوردم .....برا گلوم هم شیر گرم خوب بود ...باید دارو میخوردم تا بد تر نشم . بعد خوردن شامم از اشپزخونه بیرون لومدم ...آریا هنوز خواب بود ....دلم نمیخواست برم تو اتاقم ..برا همینم رفتمو یکی از کتابای درسیمو اوردمو نشیتم رو مبل یه نفره کنار کاناپه و یکی از چراغا رو هم روشن کردم .... آریا خوابش سبک بود اما انگار خیلی خسته بود چون بیدار نشد .... چهار پنج صفحه بیشتر نخونده بودم که تو جاش تکونی خورد ...و چشماشو باز کرد ... لبخندی زدمو گفتم _سلام ...خوب خوابیدی خوابالووو ؟؟؟ _سلام اره عالی بودبعدم ببین کی به کی میگه خوابالو ....اومدم دیدم خوابی ...منم خوابم اومد گفتم منم کمی بخوابم ... _چرا اینجا خوابیدی خوب میرفتی رو تختت سرما میخوریا _اون وقت شب بد خواب میشدم چون رو تخت دیگه میرفت نصف شب بیدار میشدم و دیگه خوابم نمی اومد ... _منم از کلاس که برگشتم یکم فیلم دیدم بعدم خوابم گرفت . _چرا صدات گرفته ؟؟؟صورتتم یکم قرمزه ؟ _فکر کنم سرما خوردم ...دماغم گرفته برا همینم صدام تو دماغی شده یکمم تب دارم .. آریا رو کاناپه نشست و اومد سمتم دستشو گذاشت رو پیشونیم ...دستش خنک بود . _تبت زیاد نیست اما پاشو لباس بپوش تا بد تر نشدی بریم دکتر خواست دستشو برداره که گفتم نهه بزا بمونههه وای دستات چه خنکنن اخیششش ای جانم لبخندشو الهی من قربونش با لبخند دوباره گفت پاشو آرزو ،اماده شو بریم دکتر بدتر میشیااا _نه نمیخواد خوبم ....قرص سرما خوردگی بخورم بهتر هم میشم .....من خیلی اینجوری سرما میخورم خیلی هم کم پیش میاد بخوام برم دکتر از قرص و دارووو بدمم میاد _به هر حال هر وقت فکر کردی لازمه بریم دکتر تعارف نکن بد تر بشی از کلاساتم میمونی ، اخراشم هست . _باشه چشم ... از جاش بلند شد رفت سمت اتاقا ...و همونجور که میرفت گفت :چشمت بی بلا خانومی ... همین که اریا رفت تو دستشویی تلفن خونه زنگ خورد ....رفتم سمت تلفن و گوشیو برداشتم شماره شیرین جون بود _سلامم _سلام عزیزم خوبی ؟؟ شیرین جون مرسیی شما خوبید ؟اقا امیر خوبن ؟؟ _ما خوبیم ...آریا چطوره عزیزم ؟نگفتی خودت چطوری ؟ _ما هم خوبیم شکر خدا ...شیرین جون پس کی میاین اینجا من این همه مدته که اینجام شما نیومدین ما هم که میدونین من درگیر کلاسام شما بیاین دیگه _ما هم میایم آرزو جان برا همینم زنگ زدم که بگم ما تعطیلات اخر هفته دیگه رو میایم پیشتون جایی که نمیخواین برین ؟ _نه ما جایی نمیریم ...وایی عالیه که میاین ... همونجوری که داشتم با شیرین جون حرف میزدم آریا اومد تو حال و پرسید :کیه ؟؟؟
همونجوری که داشتم با شیرین جون حرف میزدم آریا اومد تو حال و پرسید :کیه ؟؟؟ _شیرین جونه ...شیرین جون به اقای مهر آرا هم سلام برسونین از من خداحافظ با اقا آریا صحبت کنید اومدن ... _باشه گلم خدانگهدارت ... _مرسی خداحافظ و گوشیو دادم دست آریا و رفتم تو اشپزخونه ...شاید حرف خصوصی خواستن با هم بزنن خوب نبود وایسم اونجا حس خوبی بهم نمیده که یکی درباره حضورم ناراحت بشه تو این مدتی که من اونجا بودم سه چهار دفعه با شیرین جون صحبت کرده بودم و یه بار هم با اقا امیر ...خیلی مهربونن خیلی ....خیلی دوست داشتم زودتر ببینمشون تا جایی که تو عکساشون دیده بودم آریانا شبیه مادرش بود و آریا بیشتر شبیه اقا امیر ... کمی بعد آریا صدام کرد .... تو مدتی که آریا داشت با مامانش صحبت میکرد منم میوه شستم و وقتی اریا صدام کرد بردم تو حال و گذاشتم رو میز ... آریا خیلی خوشحال بود نزده داشت میرقصید ...از وقتی من اینجا بودم نه خودش رفته بود دیدن خانواده اش نه اونا اومده بودن منم به خاطر خوشحالی اون خوشحال بودم خودمم واقعا دلم میخواست شیرین جونو اقا امیرو ببینم . _وای آرزو خیلی وقت بود نیومده بودن ..بابا کارش زیاده و مامانمم که امیر جونشو تنها نمیزاره بیاد پیش من ... ابروهامو بردم بالا و با بدجنسی گفتم : _نگو که به بابات حسودیت میشه ؟؟؟؟ و شیطون خندیدم ....چون واقعا لحنش حسود بود .... _نخیر اصلا هم حسودی نمیکنم ... _اره تو راس میگی .... و از ته دلم خندیدم ...پسره ی حسود ... آریا هم شروع کرد به خندیدن ... فکر کنم همه پسرا اینجوری باشن چون منم نسبت به مامانم همچین حسی داشتمو و دارم .جرات داشتن وقتی من هستم برن بغل دست بابا بشینن ....البته به جز مواقعی که جلو تی وی ولو بودیمو فیلم میدیدم من که رو مبل لم میدادم الی هم که یه متکا رو میچلوند میزاشت پشت کمرش و تقریبا دراز میکشید بعدش میگفت کمرم و گردنم درد میکنه ...منم حرص میخوردم خوب نابغه کامل دراز بکش اون چه مدل تلوزیون دیدنه اخه ؟ بعد کمی خندیدن آریا ادامه داد که _اخه نمیدونی چقدر بابامو لوسش میکنه خوب منم دلم میخواد بیاد یه مدت هم پیش من بمونه برام غذاهای خوشمزه درست کنه ...ناراحت نشیا تو هم دسپختت خوبه اما برا مامانم یه چیز دیگه است .... _همه مامانا اینجورین تو دنیا خوشگل ترین و مهربون ترین و همه چی تمومن برا بچه هاشون ...بعدشم اونا نتونستن بیان دیدنت تو چرا نمیری یه سری بهشون بزنی .. _خوب من سالی چند بار میرم اما خوب میدونی که منم کارم زیاده تعطیلات هم باشه یا میرم پیش آریانا گاهی هم پیش مامان و بابا . _منم دلم برا مامانمو و بابام تنگ شده ...کاش میتونستم برم ببینمشون .... کم مونده بود گریه کنم اما زودی خودمو جمع و جور کردم الان آریا خوشحاله من نباید خرابش کنم برا همینم نخودی خندیدمو و گفتم ... _راستی آقا ،بزار شیرین بانو بیاد یه کاری میکنم که منو بیشتر از تو دوست داشته باشه مامان خودم بشه اصلا ،بعدم که بابا امیر گلم ......... _بگما مامان من رو بابام غیرت داره .... _نوچ من محبتم دخترونه است ...اهومم میشم دخملش اصلا دل تو هم جیییززززززززز.... _یه درصد فکر کن من بزارم ...عشق خودمن ...فقط من . _نوچ و من _ فقط من و همینجوری کل کلمون ادامه داشت من که عمرا کم بیارمممم ....
صبح مثل همیشه زود تر از آریا بیدار شدم ...سعی میکردم کمترین سر و صدا رو داشته باشم تا بیدار نشه ... امروز کلاسمون تا بعد از ظهر طول میکشید . خسته کننده بود ولی دیگه اخراش بود باید همه تلاشمو میکردم .... داشتم لباس میپوشیدم که آریا از اتاقش بیرون اومد ... _سلام _سلام صبح به خیر _آرزو میشه برام قهوه درست کنی _اوکی _مرسی خواهش میکنمی گفتمو پالتومو انداختم رو تخت موقع رفتن سریع میپوشیدم هنوز وقت بود سریع برا آریا قهوه درست کردم و برا خودمم شیر کاکائو درست کردم ...منتظر آریا موندم تا بیاد کمی هم نون و کره و عسل گذاشتم رو میز برا آریا ... تازه نشسته بودم که آریا اماده و مرتب اومد تو اشپزخونه ... برا اداره همیشه کت و شلوارای شیک میپوشید با پیراهنای رنگ روشن اکثرا سفید با کراواتای ست با کت و شلوارش امروزم یه پیرهن ابی کمرنگ با شلوار مشکی و کراوات تقریبا طوسی ...کتشو هنوز نپوشیده بود ): انقد بدم میاد اینجوری خوشتیپ میکنه اصلا چرا باید اینجوری باشهههه نمیخواممم من حسودیم میشه به همه اونایی که روزو باهاش میگذرونن .. دوباره سلام داد و پشت میز نشست ... لیوان قهوه اشو گذاشته بودم رو میز برداشت و مشغول خوردن شد ....تکیه دادم به کابینتو شیرو اروم اروم مزه مزه میکردم نگاهش میکردم قبل اینکه صبحونشو تموم کنه از اشپزخونه بیرون اومدم ... پالتومو پوشیدم ...کیفمو برداشتم شالمم سرم کردم ...موهامو سفت بسته بودم از پشت شال بیرون ریخته بودن .... مثل همیشه با ادکلن دوش گرفتمو از اتاق بیرون اومدم آریا هم جلو در وایساده بودو منتظرم بود ... قبل رفتن سمت ورودی خونه رفتم تو اشپزخونه آریا میز و جمع کرده بود باید مطمئن میشدم وگرنه کره اب میشد و یه حساسیت از قدیم بود که بیرون رفتنی از خونه همه چی مرتب باشه آریا رفته بود بیرون مثل همیشه بوتامو پوشیدم و رفتم بیرون آریا تو ماشین منتظرم بود. هوا خیلی سرد بود ...از سرما داشتم میلرزیدم دویدمو سوار ماشین شدم ....تو ماشین هنوز خیلی گرم نبود و داشتم میلرزیدم ... _واییی چقدر سرده ..... دستام یخ یخ بودن ... _الان ماشین گرم میشه کی تو به این سرما عادت میکنی اخه ؟ _فکر نکنم عادت کنم ... دستامو بردم سمت دهنمو ها کردم _دستتو بده من برگشتم سمت آریا ....دستشو گرفته بود سمتم و منتظر نگاهم میکرد .... یکم دو دل نگاهش کردم اما دلم گرمای دستاشو خواست دستمو گذاشتم تو دست گرم آریا _دستت یخه ... تو ماشین کمی گرم تر شده بود اما از گرمای دست آیا لذت میبردم اصلا دلم نمیخواست دستشو ول کنم اونیکی دستتمم رو پامو زیر کیفم گذاشته بودمو گرم تر شده بود ،آریا حرکت کرد دستم تو اون لحظه تو بهترین جای دنیا بود اما دیگه گرم بود بهونه ای نبود که تو دستش باشه اروم دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم و با دست دیگم گرفتم دستمو ...کمی مونده به یونی سرمو که تکیه داده بودم به پشت صندلی برگردوندم سمت آریا به جلو نگاه میکرد به پشت صندلی تکیه داده بود عاشق ژستش پشت فرمون بودم ....مردا واقعا پشت فرمون جذاب تر میشن واقعا چرا ؟؟
همینجوری که بهش نگاه میکردمو مشغول اندیشه های به شدت مهمم بودم آریا جفت پا پرید وسط فکر کردنم ...ایششششش .. _چیه ؟؟؟؟ _کجایی دختر زل زدی بهم هر چی هم صدات میکنم متوجه نمیشی _ها ....همینجام ...داشتم فکر میکردم ... _لازم نیست بپرسم کاملا مشخصه داشتی به کی فکر میکردی و لبخند گل و گشادی زد ..... _اصلا هم ... _دیگه منو که نمیتونی رنگ کنی خانوم ...و نخودی خندید ... _میگم اصلا هم به اون چیزی که تو میگی فکر نمیکردم ... _من کی گفتم تو داشتی به چیز فکر میکردی گفتم میدونم داری به کی فکر میکنی .... و اینبار بلند تر خندید این از سربه سر من گذاشتن لذت میبره ...و از حرص خوردنم بیشتررررگناه دارم خب من به این مظلومی چطور دلش میاد اخهههه. اما من عمرا کم بیارم حق به جانب نگاهش کردمو گفتم _اونوخ به کی فکر میکردم ؟؟ _به من دیگه .... ابروهامو دادم بالا و تمام تلاشمو کردم که نخندم فکر کنم یا زیادی تابلوام یا هم این میتونه ذهن منو بخونه .... _اعتماد به سقفت منو کشته ..... _واقعیت و گفتم .... _نخیرم داشتم به درسا فکر میکردم (اره جون خودت ) _منم باورم شد ..... _باور کن ...حالا مهم نیست آریا من امروز دیرتر برمیگردم میخوام بعد کلاس یه ساعتی هم برم کتابخونه . _اون موقع که خیلی دیر وقت میشه ....پس خودم میام دنبالت .... _نه نمیخواد خودم میام تو خسته میشی _اخه خیلی دیر وقت میشه تو کلاست تا ساعت 6 بعد یه ساعت میخوای بری کتابخونه تا 8 هم نمیرسی خونه و اینبار جدی گفت خودم میام دنبالت . _نه دیگه آریا ..این بار اومدی دنبالم بعدا میخوام چیکار کنم باید عادت کنمو یاد بگیرم، نگران نباش، باشه ... آریا حرفی نزد ..دیگه تقریبا رسیده بودیم ...جلو ورودی نگه داشت برگشت سمتم ...منتظر بودم ببینم که چی میگه خودم بر گردم یا نه ؟ _بیشتر از یه ساعت تو کتابخونه نمیمونیا ....باید 8 خونه باشی ...تو هنوز خیلی اینجاها رو نمیشناسی اکثرا خودم بردمو اوردمت ... چون میخوای عادت کنی اشکالی نداره خودت برگرد اما مراقب باش .... لبخندی زدم _چشم عالیجناب مراقبم ...
_چشم عالیجناب مراقبم ... _خوبه حالا خودتو لوس نکن اهههههه این چرا همش ضد حال میزنه ..... مظلوم نگاهش کردم و مثلا میخواستم گریه کن لبامو جمع کردم.. _چراااا قیافه اتو اینجوری میکنیییییی گربه ای مگهههه ..... بیشتر خودمو ناراحت نشون دادم .... -خودتواون شکلی نکن زشت میشی ... همین که گفت زشت میشی سریع به حالت عادی برگشتم و با تعجب پرسیدم _واقعا ...اهههه پس من چجوری ناز کنم خیر سرم تا زشت هم نشم ......... همینجوری که داشتم غر میزدم که همه معمولا اینجوری ناز میشنو دلبری میکنن من خاک تو سر چرا باید زشت بشم .... یه صدای بلند خنده اومد ...با تعجب برگشتم سمت آریا و با چشمای گرد شده نگاهش کردم ... _وای آرزو خیلی بامزه میشی ....عاشق خنگ بازیاتم ... هان این الان به من توهین کرد ؟؟؟؟؟؟اخم کردم _خنگ خودتی ...برو به خودت بخند .... _خوب خنده داره دیگه آرزو خدا خیرت بده روح و روان منو شاد میکنی مطمئنم مامانم ازت خوشش میاد چون کلا عاشق دلقکاست .... این دیگه واقعا داره توهین میکنه بزنم لهش کنم ... _میزنمتاااااااااا _ریز میبینمت جوجو ..... _آریا من برم کم کم داره دعوامون میشه من اعصاب معصاب ندارم میزنم لهت میکنم بعدا پشیمون میشم ... ناراحتم میکنه همش ، نمیگه دلم ممکنه بشکنه ... دستمو بردم سمت دستگیره تا در و باز کنمو و پیاده بشم که
دستمو بردم سمت دستگیره تا در و باز کنمو و پیاده بشم که دستم محکم کشیده شد و تقریبا افتادم تو بغلش بهت زده بودم ....الان چی شد ...من کجا بودم .... هیچی از صورت آریا مشخص نبود سرم رو شونش بود ..... زمزه وار گفت: _زشت نمیشی ...اون موقع معصوم میشی ...اونوقت دلم میخواد بگیرمت تو بغلمو فشارت بدم تو هیچ میفهمی با چشات چه بلایی سر آدم میاری و زیر لب زمزمه کرد : تو دستم امانتی .....من اجازه اشو ندارم ...نباید ... یه جورایی انگار بی قرار بود صداش یه جوری بود........تو بغلش میلرزیدم مثل همیشه موقع هیجان دست و پام یخ میزد و احساس سرما میکردم میلرزیدم نمیتونستم به خودم دروغ بگم.....من عاشقش بودم این حسام ...این رفتارام این فکرام تو این چند وقته تماما داد میزد که این یه دوستی معمولی نیست برام که اریا فرام شده دنیام من دوستش داشتم ..... هیچ حرکتی نمیکردم ...کلا مخم تو اون لحظه تعطیل بود کلی فکر و حرف تو ذهنم بود کلی حس قلبم با هیجان میزد هم خجالت میکشیدم و هم دوست داشتم اما بیشتر بهت زده بودم ...این چی گفت ؟؟؟معنی حرفش چیه ....؟؟؟ دستای آریا که دورم حلقه شده بود شل تر شد یکم خودمو عقب کشیدم تا صورتشو ببینم اما نذاشت یه دستشو برد زیر شالمو به موهام دست کشید دستش که میخورد به گردنم مور مورم میشد صوتم داغ داغ بود خب خجالت میکشیدم و علاوه بر خجالت اینکه تو بغلشم از این حس لذت بیشتر خجالتزده میشدم .... سعی میکردم کوچک ترین نشانه ای تو صورتم مبنی بر لذت بردنم نباشه اما ...و یه لحظه انگار همه چی فرو ریخت با این فکر که ... اگه آریا داشت شوخی میکرد چی؟؟؟؟اگه همه اینا یه بازی برا خندیدن بهم باشه چی ؟؟؟نه نباید بفهمه حسمو نباید بفهمه دوس داشتن بی اندازمو نباید بدونه برام همه ی دنیاست که پناه این روزای من شده تمامه زندگیم اونموقع نمیگفت این دختره چقدر بی جنبه است ...نمیگفت چه زود وا داد؟؟ آروم خودمو از تو بغلش بیرون کشیدم اینبار سعی نکرد جلومو بگیره و تکیه دادم ....دو سه تا نفس عمیق کشیدم ...آریا هم دو دستی فرمونو گرفته بود و فشار میداد از سفید شدن انگشتاش مشخص بود مستقیم هم به رو به رو نگاه میکرد ....نگاهش سرد بود یا شاید هم من اینجوری حس میکردم اما شبیه بازی دادن نبود ...پس چی ؟؟اخه چرا اینجوری کرد ؟