1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد

شروع موضوع توسط !!!OMID!!! ‏3/2/16 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد

    خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد
    وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد
    جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن
    زیبد آنرا که چنین شکل و شمایل دارد
    عاشق دلشده را پند خردمند چه سود
    رند دیوانه کجا گوش به عاقل دارد
    مبتلائیست که امید خلاصش نبود
    هرکه بر پای دل از عشق سلاسل دارد
    تا دم بازپسین غرقهٔ دریای غمش
    مدعی باشد اگر چشم به ساحل دارد
    هرکه خواهد که کند از تو مرادی حاصل
    حاصل آنست که اندیشهٔ باطل دارد
    میکشد ساعد سیمین تو ما را و عبید
    میل بوسیدن سرپنجهٔ قاتل دارد
    غزل شمارهٔ ۶۴


    عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
    دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد
    دلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد
    نقش رخسار تو پیرامن چشمم میگشت
    صبر و هوش من دلسوخته یغما میکرد
    شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم میسوخت
    دود سودای توام قصد سویدا میکرد
    نه کسی حال من سوخته دل می‌پرسید
    نه کسی درد من خسته مداوا میکرد
    پیش سلطان خیال تو مرا غم میکشت
    خدمتش تن زده از دور تماشا میکرد
    دست برداشته تا وقت سحر خاطر من
    از خدا دولت وصل تو تمنا میکرد
    هردم از غصهٔ هجران تو میمرد عبید
    باز امید وصال تواش احیا میکرد
    غزل شمارهٔ ۷۹


    عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
    ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
    لذت رندی ز ترک پارسائی یافتیم
    سالها در یوزه کردیم از در صاحبدلان
    مایهٔ این پادشاهی زان گدائی یافتیم
    همت ما از سر صورت پرستی در گذشت
    لاجرم در ملک معنی پادشائی یافتیم
    پرتو شمع تجلی بر دل ما شعله زد
    این همه نور و ضیا زان روشنائی یافتیم
    صحبت میخوارگان از خاطر ما محو کرد
    آن کدورتها که از زهد ریائی یافتیم
    پیش از این در سر غرور سرفرازی داشتیم
    ترک سر کردیم و زان زحمت رهائی یافتیم
    گرچه آسیب فلک بشکست ما را چون عبید
    از درونهای بزرگان مومیائی یافتیم
    غزل شمارهٔ ۹۱


    عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
    در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن
    یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
    من کوی او را بنده‌ام کورا میسر میشود
    بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن
    چون شمع هجران دیده‌ای باید که تا او را رسد
    با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن
    هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان
    خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن
    در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم
    کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن
    هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم
    عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن
    غزل شمارهٔ ۹۲


    عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
    منگر به حدیث خرقه پوشان
    آن سخت دلان سست کوشان
    آویخته سبحه‌شان به گردن
    همچون جرس از درازگوشان
    از دور چو کشتگان ببینی
    از راه بگرد و رو بپوشان
    از بند ریا و زرق برخیز
    با ساده نشین و باده نوشان
    مفروش به ملک هر دو عالم
    خاک سر کوی می فروشان
    در باغ چه خوش بود سحرگاه
    ما سرخوش و بلبلان خروشان
    مطرب غزل عبید برخوان
    دل برده ز دست تیزهوشان
    غزل شمارهٔ ۹۶


    عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
    مرا دلیست ره عافیت رها کرده
    وجود خود هدف ناوک بلا کرده
    ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
    ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده
    به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته
    به درد عشق مرا نیز مبتلی کرده
    هر آنچه داشته از عقل و دانش و دین
    ز دست داده و سر در سر هوی کرده
    گهی ز بیخردی آبروی خود برده
    گهی ز بیخبری قصد جان ما کرده
    به قول و عهد بتان غره گشته وز سر جهل
    خیال باطل و اندیشهٔ خطا کرده
    عبید را به فریبی فکنده از مسکن
    ز دوستان و عزیزان خود جدا کردهعبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
     
    gandomm و Ariana از این پست تشکر کرده اند.