داستانهای کوتاه من(1) بوی نون سنکگک باز همه حواسمو جلب خودش کرد, بی اختیار مثل هر روز غروب رفتم تو صف یه نونی,راستش همیشه موقع برگشتن از دانشگاه ,غروب های دلگیر خیابون سمیه رو با نون سنکگ و عشق به طعم و بوش کمی قابل تحمل میکردم,یه خشخاشی گرفتم و راه افتادم طرف خوابگاه,هنوز پیچ دوم پله ها رو که به زیر زمین خوابگاه ختم میشد طی نکرده بودم که این بار بوی تاس کباب ننه دیونم کرد..سرعتمو و کم کردم و یکم نک پا پیچ سوم رو رفتم پایین..در آشپزخونه که یه اتاق 2در3 تو زیر رمین بود باز بود..یادم نره بگم تخت منم کوشه همین اشپزخونه جا خوش کرده بود....از ننه تو اشپزخونه خبری نبود.روی جا رختی نگاه کردم.چادر نمازش جاش خالی بود...رفتم تو اتاق نشیمنمون که یه اتاق سه در سه نمور ونیمه تاریک تو همون زیر زمین بود...ننه داشت قنوط نمازو میخوند....همیشه وقتی تو قنوط میدیدمش یاد فرشته ها میوفتادم...بخصوص وقتی چادر نمازش ازروی سرش میومدو مسیر ش رو از روی شصت دستاش طی میکرد میرسید به پنچه پاهاش......میموندم فرشته ها مثل ننه من هستن یا ننم مثل فرشته ها؟؟!! شاعر ..........ناشناس
گمان ... گمان کن با گمان هم پاي من شو گمان کن مست وشادم جاي من شو گمان کن در کنار بيشه هستي گمان کن غرق در انديشه هستي گمان کن در کنار چشمه يي آب گمان کن نيمه مست و نيمه در خواب گمان کن آسمان آبي آبيست گمان کن غصه ها بگذشته خوابيست گمان کن با رفيقانت نشستي گمان کن عاشقي را مي پرستي گمان کن بلبلي آوازه خواني گمان کن مست عشقي در جواني گمان کن دلبرت غمزه نداند اگر رويش ببوسي او نراند گمان کن بس تبرهاي شکسته گمان کن جنگلي را سبزه بسته گمان کن از قفس ديگر خبر نيست شکسته از کبوتر بال و پر نيست گمان کن ناله ايي از گشنگي نيست گمان کن بر لب کس تشنگي نيست گمان کن ظالمي ديگر نباشد فريب حاکمي ديگر نباشد گمان کن فکر فردايي نداري گمان کن ترس و پروايي نداري گمان کن اين گمانها را حقيقت چه دنيايي شده آنگه نصيبت شاعر.....ناشناس
حیـــــران مرا اي جام جانان باد ه يي ده به کوي باده سازان خانه يي ده مرا امشب مران از نوش لعلت به جانم لب به لب آلاله يي ده مرا مستم بکن تا گم کنم ره ز من خانه ستان آواره يي ده مرا حيران چشمان تو خوانند بيا حيرانيم را چاره يي ده بیا آتش بکش پيراهنم را از آن پيراهنت يک پاره يي ده مرا طاقت نباشد دوري تو بکش ما را سپس جانانه يي ده شاعر ........ناشناس
آسمان ياوران ياري کنيد آتش به جانم ميکشم درد جانسوزي به قلب و استخوانم ميکشم چشم مستش آتشي دارد که ميسوزاندم شعله اتش به جان و در روانم ميکشم عطر مشکينش به جان عاشقان همچون بلاست بوي موي انگبينش را به کامم ميکشم سرخي آن گونه هايش چون شرابي کهنه است من شراب گونه هايش را به جامم ميکشم گفته بودند گل رُخان را بي مرامي خوشتر است گل رخي را همچو او من با مرامم ميکشم هر که عاشق شد بدامش عاقبت ميسوزدي نيست باکم آتشش بر عشق خامم ميکشم شاعر......ناشناس
باده 2 ما باده پرستيم و سر باده نشستيم پيمانه ز پيمانه دلخون نَشِکستيم رندان و حريفان به در بسته بنوشند ما باده خورانيم که در باز بنوشيم شاديم اگر راه خرابات گزيديم زين روست که مستيم و سرمست الستيم يک باده به صد عالم هستي نفروشيم زيرا که ز صد حضن به يک باديه رستيم رنجور ريا ، صدق و صفا پيشه مستان ما عين صفائيم که ريا را نپرستيم فرشيد از اين باده که نوشيد چه ها کرد ميرفت و همي گفت خوش آندم که مستيم شاعر.............ناشناس
باده 1 ما باده ريزان ميرويم افتان و خيزان ميرويم زان رو که مست باده ايم هم پاي مستان ميرويم سرمست و شادان ميرويم چون سوي جانان ميرويم بيمار جام دست تو ما بهره درمان ميرويم ساقي بيا جانم بگير اما ز لب جامم مگير بندم بکش جانم اسيرپيدا و پنهان ميرويم مستي ما افزون نما يک باده ي ديگر گشا ساقي بيار آن باده را آخر که بي جان ميرويم خسته ز هوشياري شدم مستم بکن تا خل شوم دل خسته و رنجيده ام زين ره نشد آن ميرويم بگذار ز خود غافل شويم مي را بده عاقل شويم مهري بزن باطل شويم چون از شمايان ميرويم شاعر....ناشناس
رومیزه پاکت سیگار و لیوان قهوه دل سمت تاریکی و با خدا قهره کاغذای خط خطی و پاره زیر میز افکار خسته و پوچ،دور از شهرِ دود پشت دود،چشم پشت پرده،کور مسیر مه گرفته و خراب،خیلی دور تر از خودم،لای دردا تنها گم شدم پایین تر از اینجا بمبستِ،بی عبور... خواب میبینم هر شب سر برام زندگی خوب و ی سره به کام روزگار توبه کرده و نمیخواد منو بگ... فقط منمو ی لباس سفید و یزره خاک دوستا جم با بوی حلوا سر کوچه نه ابی و نه سیاوش...معذن رو پخشِ ولی خوبه طبق معمول دم گرفته حالو هوا و خونه پر دوده لباسا مشکی و خیس چشای مادر میزنه تو دیوار داداشیم با سر... میگه چرا رفتی؟هنو واسه تو زوده اومم...بوی نم خاک و بوی گلایل پیچیده یکی میکشه کفنو میگه بدو وقتش رسیده هیس...لا اله الا الله...صدای نالس همش چرا لبام سفیده؟؟چرا رنگم پریده؟؟ این خواب یروز حقیقت میشه واسم این خوابو میبینم تو حقیقت بازم میشکنم پیکامو و میشکنم سیگارارو یروز ازاد میکنن بلاخره منه دیوانرو ی روز تموم میشه این کابوس زندگی ی روز میاد و تموم میشه این بردگی یروز تموم میشه این حبس بندگی تموم میشه این شبای سردو روزای تاریک باز میشه این مسیر تنگ و باریک ی روز آزاد میشم و ناکام میرم ی روز خشک میشه این رود جاری... M.life
دوچرخه خیس عرق بود, مثل اینکه با لباس رفته باشی زیر دوش , بوی عرق تند بابا رو خیلی دوست داشتم ..راستش چرا نمیدونم؟؟!!صدای ننه از تو آشپزخونه به گوش میرسید.---مثل همیشه نگران ---مرد خیس نرو زیر پنکه....سرما میخوری .....اما خوب بابا هلاک یکم هوای خنک بود و این حرفا حالیش نمیشد..یه نگاه با چشای خستش به من کرد....لازم نبود چیزی بم بگه....بلند شدم یه لیوان آب خنک از فلاکس اب دادم دسش.....نفهمیدم کی خوردش...نصفشم از گوشه لبای سوخته و پوست پوست شدش ریخت رو زیلو...چند تا نفس عمیق کشید..بعد با یه لبخند شیرین گفت--برو گوشه حیاط یه بسته گذاشتم برام بیار...حیاط خونه غرق افتاب تابستون بود و حر گرما پوست ادم رو لوله میکرد....با اکراه به سمت حیاط رفتم....هر چی گشتم بسته ایی نجستم...بازم داشتم میگشتم که یهو خشکم زد....یه دوچرخه ی نو...نوی نو....فهمیدم که بسته بابا بهونه ایی بوده که من بیام و دوچرخه رو ببینم....دیروز کارنامه پایان سالم رو به بابا داده بودم......جایزه معدل بالای 19 که بابام بم داده بود....حالا من خیس خیس عرق بودم....ولی نمیدونستم چرا...........عرق شرمندگی از بابا که با وجود کفشای سوراخش پول عرق ریختن روی داربست بنایی برای من دوچرخه خریده بود ؟؟؟؟!!!.....عرق گرمای حیاط؟؟؟؟!!!!عرق شوق دو چرخه؟؟؟!!!!حالا که بابا رفته و من موندم کلی چرخ لنگ زندگی ..فهمیدم که عرق شرمندگی بود شاعر....ناشناس
قاصدک ... ساقي بيا جامي بده ، شايد فراموشش کنم شايد که در مستي مي ، با دل هم آغوشش کنم شايد شبي باز آيد او ، از در به صد ناز آيد او نازش کشم بويش کنم , با بوسه مدهوشش کنم اي دُر به قاب گل برو ، بر گوشواره گل بشو شايد که دَر خوابِ شبم , گوشواره دَر گوشش کنم اي قاصدک داري خبر ، شايد که تب دارد تنش جان را ز تن بيرون کشم ، جان را چو تن پوشش کنم شايد شده يار کسي ، دل برده از او هم بسي کس را بگو با ناکسي ، گربه شوم موشش کنم زهري اگر داري بده ، هان اي طبيب عاشقان بيزاره هستي بي رخش ، چون نايدش نوشش کنم شاعر....ناشناس