هر روز حوالى ساعت پنج مرغان دريايى دور سر خانه ام مى چرخند. خانه ام ساحل ندارد عطرِ دريا و طوفان ندارد فقط زنى تنها دارد كه هر روز حوالى ساعت پنج دلش را به دريا مى زند و سرخ ترين رژش را بر لب... در و پنجره را باز مى كند رو به كوچه اي بلند از ته دل قهقه مى زند .... يك استكان چاى براى خودش و يكي براى لبخند گل ها مي ريزد... با مردهاى ماهي صفت حوض از اين جا و آنجا هي گپ مى زند، از دامنش گل مى چيند، پَرپَر مى كند، بر سرش مى ريزد و مى چرخد و مى چرخد؛ هر روز حوالي ساعت پنج عروس مى شود نمى ترسد، هر روز حوالي ساعت پنج خودش مى شود... ............