پدرم میگوید: کتاب! و مادرم میگوید: دعا ! و من خوب میدانم که زیباترین تعریف خدا را فقط میتوان از زبان گلها شنید ... "حسین پناهی"
خدا مرحم تمام دردهاست هر چه عمق خراش های وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد "
به قول مولوی بزرگ : ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
عجيييب اين متن قشنگه! آلبر کامو : خدا به انسان می گوید : من خانه هستم .. ، در بزن . با هم چای میخوریم و گپ میزنیم تو سبُک میشوی ..و .. و من نظرم را در مورد تو عوض میکنم و کاری میکنم تا دلت گرم شود . لازم نیست سر سجادۀ نماز باشی می توانی همانطور که در حال چاي خوردن هستی با من حرف بزنی یا .. همانطور که در حال گوش دادن به موسیقی هستی منهم از موزیک خوشم می آید خودم به انسانها آموزش داده ام بنوازند ، به بعضی از آنها الهام کردم چگونه ساز های متفاوت بسازند و نغمه های شورانگیز از آن بیرون بکشند ، با رقص هم مخالف نیستم . ببین پروانه ها چگونه می رقصند . گُل در حال رقص است . ابرها درحال رقصند. به کودکان نگاه کن ، پاک و معصومند و مدام درحال رقصند. گاهی خدا می گوید : مزاحم نیستی در بزن با هم یک چای بنوشیم و گپ بزنیم ... ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﭘﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ، ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ، ﻣﻦ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎﺵ ...
فوق العاده ست یاسمن عزیزم....ممنون ازشما منم معتقدم آدما خیلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو میکنن میتونن به خدا نزدیک شن... نباید با خدا غریبی کرد!
هنوز به دیدار خدا می روند! خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده!! خدا همین جاست، نیازی به سفر نیست! خدا همان گنجشکی ست که صبح برای تو می خواند... خدا در دستان مردی ست که نابینایی را از خیابان رد می کند.... خدا در اتومبیل پسری ست که هر هفته مادر بیمارش را برای درمان به بیمارستان می برد... خدا در جمله ی عجب شانسی آوردما ست!!! خدا خیلی وقته که اسباب کشی کرده آمده نزدیک من و تو... خدا کنار کودکی ست که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزدد... خدا کنار ساعت کوک شده ی توست که می گذارد پنج دقیقه بیشتر بخوابی! از انسان های این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با یه روبان مشکی... از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی؟ خدا را هفت بار دور زدی یا کنارش زیر باران قدم زدی؟! خدا همین جاست نه فقط در عربستان! خدا زبان مادری تو را می فهمد نه فقط عربی را!!! خدایا دوستت دارم....
تصور هر کس از خداوند با تصور دیگری از او متفاوت است . بنابراین کسی نمی تواند دین خویش را به دیگری بدهد ، و اگر می خواهید خدا را بشناسید ، در پی کشف رازها نباشید . بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنید ، او را خواهید دید که با کودکانتان سرگرم بازی است . به آسمان بنگرید ؛ او را خواهید دید که در میان ابرها گام بر می دارد ، در حالیکه دستهایش را در آذرخش دراز کرده است و در باران پایین می آید...
خوان مارا منم پروردگارت خالقت از ذرهای ناچیز صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را ، علم را ، من هدیهات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیکتر از تو ، به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را ، سوی ما باز آ منم پروردگار پاک بیهمتا منم زیبا ، که زیبا بندهام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید: تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا ، من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا صدایی ، میهمانم کن که من چشمان اشک آلودهات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم آهسته میگویم ، خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من قسم بر روز ، هنگامیکه عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن ، اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان مارا که میگوید که تو خواندن نمیدانی؟ تو بگشا لب تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟ رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟ رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه میجویی ؟ تو باهرکس به جز با ما ، چه میگویی ؟ و تو بی من چه داری ؟ هیچ ! بگو بامن چه کم داری عزیزم ، هیچ !! هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و گیاه و نور و هستی را برای جلوه خود آفریدم من ولی وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم تویی زیباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را ، کم داشت تو ای محبوبتر مهمان دنیایم نمیخوانی چرا مارا ؟؟ مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبهات را گرچه بشکستی ببینم ، من تو را از درگهم راندم ؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیات ، یک لحظه هم یادم نمیکردی به رویت بنده من ، هیچ آوردم ؟؟ که میترساندت از من ؟ رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت ، خالقت اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی به پیشآور دو دست خالی خود را با زبان بستهات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکستهات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟ تو ای از ما کنون برگشتهای ، اما کلام آشتی را تو نمیدانی ؟ ببینم ، چشمهای خیست آیا ، گفتهای دارند ؟ بخوان ما را بگردان قبلهات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت میکشی از من بگو ، جز من ، کس دیگر نمیفهمد به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای ماندهاش بامن
ﻭﻗﺘﻰ ﺁن کس که ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﻴﻤﺎﺭ میشود میگوییم امتحان الهی ست ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺷﺨﺼﻰ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﻢ ﻋﻘﻮﺑﺖ ﺍﻟﻬﻰ ! ﻭﻗﺘﻰ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺼﻴﺒﺘﻰ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﻢ ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺷﺨﺼﻲ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﺼﻴﺒﺘﻰ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﻢ ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﻇﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ! ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ! ﻗﻀﺎﻭ ﻗﺪﺭﺍﻟﻬﻰ ﺭﺍ ﺁﻥﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﻨﺪ ﺗﻮﺳﺖ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻧﮑﻦ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺘﺎﺭﺍﻟﻌﯿﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺣﺎﻣﻞ ﻋﻴﻮﺏ ﺯﻳﺎﺩﻯ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻭﺍﮔﺮ ﻟﺒﺎﺳﻰ ﺍﺯ ﺳﻮﻯ ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺳِﺘْﺮ وﭘﻮﺷﺶ ﺍﺳﺖ ﻧﺒﻮﺩﮔﺮﺩﻧﻬﺎﻯ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺧﻢ ﻣﻴﺸﺪ . ﭘﺲ ﻋﻴﺐﺟﻮﻳﻰ ﻧﮑﻨﻴﻢ ﺩﺭﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻋﻴﻮﺏ ﺯﻳﺎﺩﻯ ﭼﻮﻥ ﺧﻮﻥ ﺩﺭﺭﮔﻬﺎ و ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩﻣﺎﻥ ﺟﺎﺭﻳﺴت...