1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دیوان اشعار

شروع موضوع توسط !!!OMID!!! ‏7/11/15 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی



    پس شاخه‌های ياس و مريم فرق دارند

    آری! اگر بسيار اگر كم فرق دارند

    شادم تصور میكنی وقتی ندانی

    لبخندهای شادی و غم فرق دارند

    برعكس می گردم طواف خانه‌ات را

    ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

    من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان

    با اين حساب اهل جهنم فرق دارند

    بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
    پروانه‌های مرده با هم فرق دارند
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    تا چند زمرگِ خویش غمناک شوی
    آن به که زاندیشۀ خود پاک شوی
    یک قطرۀ آب بوده ای اولِ کار
    تا آخر کار،یک کف خاک شوی
    اینجا که منم پردۀ پندار بسی است
    وانجا که توئی پردۀ اسرار بسی است
    با این همه پرده کز تو در راه من است
    تا در تو رسم یا نرسم کار بسی است
    دوش آمد و گفت اگر دلِ ما داری
    کل گرد چرا مذهب اجزاء داری
    چون قطره برون مباش و غواصی کن
    یعنی که درون هزار دریا داری
    بی عشق ،نفس زدن حرام است مرا
    کان دم که نه عشقِ اوست دام است مرا
    با قربتِ معشوق مرا کاری نیست
    اندیشۀ او تمام است مرا
    آن سالک گرم رو که نامش جان است
    عمری تک زد که مقصدش، میدان است
    آواز آمد که راه بی پایان است
    چندان که روی گام نخستین، آن است
    دل از طربِ زمانه، برداشتنی است
    وافزون طلبی ما ،کم انگاشتنی است
    تا چند چو کرم پیله بر خویش تنیم
    چون هر چه تنیده ایم، بگذاشتنی است
    تا کی باشم گرد جهان در تک و تاز
    بر هیچ نه قطع میکنم شیب و فراز
    کور است کسی که نسخۀ یک یک چیز
    من میطلبم تا زکجا یابم باز
    گاه از غم او دست زجان میشویی
    گه قصۀ او به درد دل میگوئی
    سرگشته چرا گرد جهان میپوئی
    کار از تو برون نیست ،که را میجوئی
    دانی تو که مرگ چیست،از تن رستن
    یعنی قفس بلبلِ جان، بشکستن
    برخاستن از دو *** و خوش بنشستن
    از خویش بریدن و بدو پیوستن
    یک یک نفست، زمان تو خواهد بود
    یک یک قدمت، مکان تو خواهد بود
    هر چیز که در فکرت تو میاید
    آن چیز ،همه جهانِ تو خواهد بود
    چون اصل اصول هست در نقطۀ جان
    نقش دو جهان زجان توان دید عیان
    هر چیز که دیده ای تو پیدا و نهان
    در دیدۀ توست آن نه در عین جهان
    ما را نه به شهر و منزل کاری است
    که افتاده چو مرغ نیم بسمل کاری است
    در پردۀ پر عجایب دل کاری است
    با کس نتوان گفت که مشکل کاری است
    هر روز زچرخ بیش میخواهم گشت
    گاه از پس و گه زپیش میخواهم گشت
    با عالم و خلق عالمم کاری نیست
    گرد سر و پای خویش میخواهم گشت
    آن ذوق که در شکر چشیدن باشد
    مندیش که در شکر شنیدن باشد
    زنهار مدان اگر بدانی او را
    کان دانستن،بدو رسیدن باشد
    هم عقل طلسم جسم و جان باز نیافت
    هم گنج زمین و اسمان باز نیافت
    خورشید هزار قرن بر پهلو گشت
    یک ذره سر و پای جهان باز نیافت
    ای یاد تو آب زندگانی جان را
    اندوه تو عین شادمانی جان را
    یک ذره تحیٌر تو در پردۀ جان
    خوشتر زنعیم جاودانی جان را
    خون شد جگرم بیار جام ای ساقی
    کاین کارجهان دم است و دام ای ساقی
    می ده که گذشت عمر و بگذاشته گیر
    روزی دو سه نیز والسلام ای ساقی
    ای دل چو در این راه خطرناک شوی
    از کار زمین و آسمان پاک شوی
    مهتاب بتافت،آسمان سیر ببین
    زان پیش که در زیر زمین خاک شوی
    بر وصفِ تو دست عقل دانا نرسد
    و ادراک ضمیر جان بینا نرسد
    عرشی که دو *** پرتو عظمتِ اوست
    موری چه عجب اگر بدانجا نرسد
    نه لایق کوی توست ،سیری که بود
    نه نیز موافق است خیری که بود
    یک ذره خیال غیر ،هرگز مگذار
    که افسوس بود خیالِ غیری که بود
    هم عقل زکُنهِ تو نشان میجوید
    هم فهم ترا گرد جهان میجوید
    ای راحت جان و دل عجب مانده ام
    تو در دل و دل ترا به جان میجوید
    کردم تک و پوی بی عدد بسیاری
    و زگردِ رهت، نیافتم ، آثاری
    گیرم که تو را می نتوان دانستن
    با بنده بگو که کیستم من، باری
    چون مونس من زعالم اندوه تو بود
    شادیِّ دلم به هر غم اندوه تو بود
    درد دل اندوهگنم در همه عمر
    گر بود مفرٌحی هم، هم اندوه تو بود
    زان پیش که نه خیمۀ افلاک زدند
    وین خیمۀ به گرد تودۀ خاک زدند
    در عالم جان برابرش بنشستند
    بر قصرِ قدم، نوبت لولاک زدند
    ای گوهر فضل و دریای علوم
    وزرای تو درٌِ درج گردون ،منظوم
    بر هفت فلک ندید و در هشت بهشت
    نه چرخ ، چو تو ،پیشرو ده معصوم
    هر چیز که هست در دو عالم کم و بیش
    از جلوه گریّ نور اوست ای درویش
    تا جلوه همی کند همه جلوۀ اوست
    چون جلوه کند ترک، نماند پس و پیش
    چیزی که دمی نه تو در آنی و نه من
    کیفیت آن نه تو بدانی و نه من
    گر برخیزد پردۀ پندار از پیش
    او ماند و او ،نه تو بمانی و نه من
    آن نور که بیرون و درون میتابد
    چون است، چه دانی تو که چون میتابد
    گوئی تو که زیر صدهزاران پرده
    چیزی به یگانگی برون میتابد
    کی پشّه تواند که ثریا بیند
    یا مورچه ای گلشنِ خضرا، بیند
    هر قطره که همرنگ نشد دریا را
    اودر دریا چگونه دریا ،بیند
    گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود
    غم کش که زغم مرد به فرهنگ شود
    می رنج در این حبس بلا از صدرنگ
    تا آنگاه که جمله یک رنگ شود
    ما روی زهر دو *** ،بر تافته ایم
    بس سینۀ دل به فکر، بشکافته ایم
    از پرده هفتمین دل،یعنی جان
    بیرون زدو *** ،عالمی یافته ایم
    با هستی ونیستیم بیگانگی است
    کز هر دو شدن برون،زمردانگی است
    گر من، زعجایبی که در جان دارم
    دیوانه نمی شوم،زدیوانگی است
    هرچند در ین هوس ،بسی باشی تو
    در بی قدری چون مگسی باشی تو
    زنهار مباش هیچ کس تا برهی
    آخر تو که باشی که کسی باشی تو
    هیچم من ودر گفت وشنید آمدهام
    در نیست پدید وبی کلید آمده ام
    این نیست عجب که گم بخواهم بودن
    این است عجب که چون پدید، آمده ام
    ای دل،دیدی که هرچه دیدی،هیچ است
    هر قصه دوران که شنیدی هیچ است
    چندین که زهر سوی دویدی،هیچ است
    وامروز که گوشه ای گزیدی هیچ است
    مرد آن باشد که هر نفس پاک تر است
    در باختن وجود بی باک تر است
    مردی که در این طریق چالاک تر است
    هرچند که پاک تر شود خاک تر است
    آن به که زخود کرانه بینی خود را
    تا محرم این ستانه بینی خود را
    گر هر دو جهان به طبع تو خاک شوند
    کفر است که در میانه بینی خود را
    آنجا که روی به پاو سر،نتوان رفت
    ور مرغ شوی به بال وپر نتوان رفت
    از عقل برون آی، اگر جای داری
    کاین راه به عقل مختصر نتوان رفت
    یا شادی دو کون، غم انگار، همه
    یا ملک جهان ،مسلم انگار همه
    خواهی که وجود اصل تابد بر تو
    کونین ،به کلی عدم انگار همه
    گر بودِ خود از عشق نبودی، بینی
    از آتش او هنوز دودی بینی
    ور عمر زیان کنی زسرمایۀ عشق
    بینی که از این زیان، چه سودی بینی
    گفتم:زفنای خود چنانم که مپرس
    گفتا:به بقاییت رسانم که مپرس
    یعنی چوبه نیستی بدیدی خود را
    چندان هستی بر تو فشانم که مپرس
    وقت است که بی زحمت جان بنشینیم
    برخیزم وبی هردو جهان بنشینم
    از عالم هست ونیست آزاد آیم
    وآنگاه برون این وآن بنشینم
    من زین دل بیخبر به جان آمده ام
    وز جان ستم کش به فغان آمده ام
    چونکارجهانبامنوبیمن یکسان است
    پس من به چه کار در جهان آمده ام
    ای آنکه به قدر، برتر از افلاکی
    می پنداری کانچه توئی از خاکی
    در خویش غلط مکن بیندیش و بدانک
    ذاتی عجبی وجوهری بس پاکی
    آن ذات که جسم وجوهرش اسم بود
    در جسم مدان که قابلِ قسم بود
    فی الجمله یقین بدان که بی هیچ شکی
    گر جان تو در جسم بود جسم بود
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی



    ای دل چو شراب معرفت کردی نوش
    لب بر هم نه سر الهی مفروش
    در هر سخنی چو چشمۀ کوه مجوش
    دریا گردی کر بنشینی خاموش
    اجزای تو جمله گوش میباید و بس
    جان تو سخن نیوش میباید و بس
    گفتی تو که مرد راه چون میباید
    نظّارگی و خموش میباید و بس
    خواهی که دلت محرم اسرار اید
    بیخود شود و لایق این کار اید
    برکش زبرون دو جهان دایره ای
    در دایره شو تا چه پدیدار اید
    گر میخواهی که مرد مقبول شوی
    جاوید زشغل خلق معزول شوی
    آخر چو به دوست میتوان شد مشغول
    غبنی باشد به هر چه مشغول شوی
    تا مرغ دل تو بال و پر نگشاید
    این واقعه بر جان تو در نگشاید
    از عقل عقیله جوی بیزاری جوی
    کاین عقده به عقل مختصر نگشاید
    تا کی دل تو گرد جهان برپرد
    چون نیست رهش کز اسمان بر پرد
    این بیضۀ هفت آسمان بشکن خرد
    تا مرغ دلت از این میان برپرد
    گرد مرد رهی راه نهان باید رفت
    صد بادیه را به یک زمان باید رفت
    گر میخواهی که راهت انجام دهد
    منزل همه در درون جان باید رفت
    خواهی که به عقبا به بقائی برسی
    باید که به دنیا به فنائی برسی
    هر چند که راه بر سر آدمی است
    میرو تو مترس تا به جائی برسی
    رعنائی و نازکی رها باید کرد
    مردانه مخنثی رها باید کرد
    جان را سپر تیر قضا باید کرد
    دل را هدف تیرِ بلا باید کرد
    وقتی است که دیده ای به دیدار کنم
    یک ذره نه اقرار و نه انکار کنم
    هر نام نکو که حاصل عمر، آن است
    بفروشم و اندر سر این کار کنم
    گرد مرد رهی میان خون باید رفت
    وز پای فتاده سرنگون باید رفت
    تو پای به راه درنه و هیچ مپرس
    خود راه بگویدت که چون باید رفت
    هر لحظه زچرخ بیش میباید رفت
    گاه از پس و گه ز ِپیش میباید رفت
    در گرد جهان دویدنت فایده نیست
    گرد سر و پای خویش میباید رفت
    از دور فلک زیر و زبر خواهی شد
    رسوای جهان ِپرده در، خواهی شد
    از خواب درآی ای دل سرگشته که زود
    تا چشم زنی به خواب در خواهی شد
    گر هست در این راه سر بهبودت
    بر باید خاست از سر هستی، زودت
    در عشق بمیر از آنکه سرمایۀ عمر
    تا تو نکنی زیان،ندارد سودت
    بیرفتن ره رمز می اندیشی
    برفی است که در تموز، می اندیشی
    مردان جهان هزار عالم رفتند
    تو بر دو قدم،هنوز می اندیشی
    دیوانه اگر مقیّدِ زنجیر اس
    سرتاسر کار او همه تقصیر است
    تا شیوۀ تو تصرف و تدبیر است
    یک یک چیزت که هست دامنگیر است
    گر جان ببرد عشق توام جان آنست
    ور دُرد دهد جملۀ درمان آنست
    هر ناکامی که باشد این طایفه را
    میدان به یقین که کام ایشان آنست
    تقدیر چو سابق است،تدبیر چه سود
    جز بندگی و رضا و تسلیم چه سود
    پیوسته زبیم عاقبت میسوزی
    این کار چو بودنی است،از بیم چه سود
    چون مرگ در افکند به غرقاب او را
    با خاک برد با دل پرتاب ترا
    چون گور زپیش داری و مرگ از پس
    چون میاید در این میان خواب ترا
    از عمر تمام بهره برداشته گیر
    هر تخم که دل میطلبد کاشته گیر
    اول برخیز و هر جه گرد آوردی
    آخر به دریغ جمله بگذاشته گیر
    گر هر دو جهان فی المثل انگشتری است
    وآن کرده در انگشت یکی لشکری است
    گر رحم نیایدت بر آن کس همه روز
    می دان تو که آن علامت کافری است
    چون نشنودی زیک مسافر که چه بود
    کی بشناسی اول و آخر که چه بود
    هر حکم که کرده اند،در اول کار
    آگاه شوی در دم آخر که چه بود
    گاه از سر طاعتی برون آیی تو
    گه در کف معصیت زبون آیی تو
    نومید مشو هرگز و امّید مدار
    تا آخر دم زکار چون آیی تو
    چون نیست سری این غم بی پایان را
    وقت است که فرش درنوردم جان را
    ای جان به لب آمده از تن بگسل
    انگار ندیدی منِ سرگردان را
    آن مرغ که بود از می معنا مست
    پرٌید و دل اندر کرمِ مولا بست
    گیرم که نداد دولت عقبا دست
    آخر زخیال رهزنِ دنیا رست
    شیر اجلت چو در کمین خواهد بود
    در خاک فتادنت یقین خواهد بود
    در دور زمان مساز املاک و بدان
    قسمت ز زمان دو گز زمین خواهد بود
    گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
    بر خاک گذشتگان مجاور گشتی
    بر خاک تو بگذرند، نا آمدگان
    چندان که تو بر گذشتگان بگذشتی
    تن از دو جهان بس که حجابی برداشت
    اُمٌی شد و دل زهر کتابی برداشت
    چون مرگ ملازم است از هر چه که هست
    می نتوانم هیچ حسابی برداشت
    هر سیل که از خون جگر خواهد خاست
    در وادی عشق راهبر خواهد خاست
    هر خوشدلی که آن زپندار نشست
    بگری که همه به گریه بر خواهد خاست
    دردا که دلم به هیچ درمان نرسید
    جانش به لب آمد و به جانان نرسید
    در بی بیخبری عمر به پایان آمد
    وافسانۀ عشقِ او به پایان نرسید
    جانی که به راه رهنمون دارد رای
    وز حسرت خود میان خون دارد جای
    عقلی که شود به جرعه ای دُرد از دست
    در معرفت خدای چون دارد پای
    هرچند که اهل راز میباید گشت
    هم با قدم نیاز میباید گشت
    تا چند روی،چو راه را پایان نیست
    چون میدانی که باز میباید گشت
    معشوقه نه سر نه سروری میخواهد
    حیرانی و زیر و زبری میخواهد
    من زاهد فوطه پوش چون دانم بود
    چون یار مرا قلندری میخواهد
    کاری که ورای عقل و دین میدانم
    آن دوستی توست یقین میدانم
    در جان من، آن سلسله که انداخته ای
    هرگز نشود گسسته،این میدانم
    گر یک سر ِموی سرٌ ِجانان بینی
    هر درد که هست عین درمان بینی
    یک قطره بگیر،خواه بد، خواهی نیک
    پس لازم آن باش،همه آن بینی
    پنهان گهری است در پس پردۀ راز
    وندر طلبش خلق جهان در تک و تاز
    با هر دو جهان زیر و زبر می آئی
    با خویشتن آی تا گهر یابی باز
    زان پیش که در عین هلاکت فکنند
    بفکن همه پاک،بو که پاکت فکنند
    زیرا که زروزگار روزی چندی
    بر تو شمرند و پس به خاکت فکنند
    عمری که نه در حضور جان خواهد بود
    گر سود کنی بسی زیان خواهد بود
    یک لحظه حضور اکر از اینجا بردی
    جاوید همه عمر تو آن خواهد بود
    عشٌاق که قصۀ دل افروز کنند
    جان همجو چراغ در سر سوز کنند
    با خویش حساب خود شب و روز کنند
    فردای قیامت خود امروز کنند
    افسوس که بیفاید فرسوده شدیم
    وز آس سپهر سرنگون سوده شدیم
    دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
    نابوده دمی به کام،نابوده شدیم
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    تسبیح ملک را وصفا رضوان را
    دوزخ بد را و بهشت مر نیکان را
    دیبا جم را و قیصر و خاقان را
    جانان ما را و جان ما جانان را
    باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
    گر کافر و گبر و بت پرستی باز ا
    این درگه ما، درگه نومیدی نیست
    صد بار اگر توبه شکستی باز ا
    گه میگردم بر آتش هجر کباب
    گه سرگردان بحر غم همچو حباب
    القصه چو خار و خس درین دیر خراب
    گه بر سر آتشم گهی بر سر اب
    مجنون تو کوه را زصحرا نشناخت
    دیوانۀ عشق تو سر از پا نشناخت
    هر کس به تو ره یافت زخود گم گردید
    آنکس که تو را شناخت خود را نشناخت
    ایدل چو فراقش، رگ جان بگشودت
    منمای به کس خرقۀ خون آلودت
    می نال چنانکه کس نشنود آوازت
    می سوز چنانکه بر نیاید دودت
    گاهی چو ملائکم سر بندگی است
    گه چون حیوان بخواب و خور زندگی است
    گاهی چو بهائم سر درندگی است
    سبحان الله این چه پراکندگی است
    یاد تو شب و روز قرین دل ماست
    سودای دلت گوشه نشینِ دل ماست
    از حلقه بندگیت بیرون نرود
    تا نقش حیات در نگین دل ماست
    گردون کمری زعمر فرسوده ماست
    دریا اثری زاشک آلودۀ ماست
    دوزخ شرری زرنج بیهوده ماست
    فردوس دمی زوقتِ آسودۀ ماست
    در دیده بجای خواب اب است مرا
    زیرا که بدیدنت شتاب است مرا
    گویند بخواب تا بخوابش بینی
    ای بیخبران چه جای خواب است مرا
    آن آتش سوزنده که عشقش لقب است
    در پیکر کفر ودین چو سوزنده تب است
    ایمان دگر و کیش محبت دگر است
    پیغمبر عشق ،نه عجم نه عرب است
    ایدل غم عشق از برای من و توست
    سر بر خط او نه که سزای من وتوست
    تو چاشنی درد ندانی ورنه
    یکدم غم دوست خونبهای من وتوست
    در عالم اگر فلک اگر ماه و خورست
    از بادۀ مستی تو پیمانه خورست
    فارغ زجهانی و جهان غیر تو نیست
    بیرون زمکانی ومکانی از تو پر است
    ای برهمن آن عذار چون لاله پرست
    رخسار نگار چارده ساله پرست
    گر چشم خدای بین نداری باری
    خورشید پرست شو نه گوساله پرست
    آلودۀ دنیا جگرش ریش تر است
    آسوده تر است هر که که درویش تر است
    هر خر که براو زنگی وزنجیری هست
    چون به نگری بار بر او بیش تر است
    سرمایۀ عمر آدمی یک نفس است
    آن یک نفس از برای یک هم نفس است
    با هم نفسی ،گر نفسی بنشینی
    مجموع حیاتِ عمر آن یک نفس است
    راه تو به هر روش که پویند خوش است
    وصل تو به هر جهت که جویند خوش است
    روی تو به هر دیده که بینند خوش است
    نام تو به هر زبان که گویند خوش است
    نردیست جهان که بردنش باختن است
    نرادی او به نقش کم ساختن است
    دنیا به مثل چو کعبتین نردست
    برداشتنش برای انداختن است
    ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
    جور تو از آن کشم که روی تو نکوست
    مردم گویند بهشت خواهی یا دوست
    ای بیخبران بهشت با دوست نکوست
    آن را که فنا شیوه وفقر آئین است
    نه کشف یقین نه معرفت نه دین است
    رفت او ز میان همین خدا ماند خدا
    الفقر اذا تمّ هوالله این است
    غازی بره شهادت تک وپوست
    غافل که شهیدِ عشق فاضلتر از اوست
    فردای قیامت این بدان کی ماند
    کان کشتۀ دشمن است و این کشتۀ دوست
    برما در وصل بسته می دارد دوست
    دل را به فراق ،خسته میدارد دوست
    من بعد من وشکستگی بر درِ دوست
    چون دوست ،دل شکسته میدارد دوست
    تا در نرسد وعدۀ هر کار که هست
    سودی ندهد یاری هر یار که هست
    تا زحمت سر مای زمستان نکشد
    پر گل نشود، دامن هر خار که هست
    ای دل همه خون شوی شکیبای چیست
    وی جان به در ا، این همه رعنائی چیست
    ای دیده چه مردمیست شرمت بادا
    نادیده جمال دوست، بینائی چیست
    گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست
    ور نیز بد است ،هم ز تقصیر تو نیست
    تسلیم ورضا پیشه کن وشاد بزی
    چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست
    از درد نشان مده که در جان تو نیست
    بگذر زولایتیکه آن زان تو نیست
    از بی خردی بود که با جوهریان
    لاف از گهری زنی که در کان تو نیست
    آنرا که قضا ز خیلِ عشاق نوشت
    آزاد ز مسجدست وفارغ ز کنشت
    دیوانۀ عشق را چه هجران چه وصال
    از خو یش گذشته را چه دوزخ چه بهشت
    از اهل زمانه عار میباید داشت
    و ز صحبتشان کنار می با ید داشت
    از پیش کسی کار کسی نگشاید
    امّید به کردگار می باید داشت
    روزم به غم جهان فرسوده گذشت
    شب در هوس بوده ونا بوده گذشت
    عمری که از او دمی جهانی ارزد
    القصه به فکرهای بیهوده گذشت
    آسان آسان زخود امان نتوان یافت
    وین شربت شوق رایگان نتوان یافت
    زان می که عزیز جان مشتاقان است
    یک جرعه به صد هزار جان نتوان یافت
    آن دل که تو دیده ای ز غم خون شد ورفت
    وز دیدۀ خون گرفته بیرون شد و رفت
    روزی به هوای عشق سیری می کرد
    لیلی صفتی بدید ومجنون شد و رفت
    یار آمد وگفت خسته میدار، دلت
    دائم به امید بسته میدار دلت
    ما را به شکستگان نظر ها باشد
    مارا خواهی شکسته میدار دلت
    ای در تو عیانها ونهانها همه هیچ
    پندار یقین ها وگمان ها همه هیچ
    از ذات تو مطلقاً نشان نتوان داد
    کانجا که توئی بود نشانها همه هیچ
    از واقعه ای ترا خبر خواهم کرد
    وآنرا بدو حرف مختصر خواهم گفت
    با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
    با مهر تو سر زخاک بر خواهم کرد
    جمعیت خلق را رها خواهی کرد
    یعنی ز همه روی بما خواهی کرد
    پیوند به دیگران ندامت دارد
    محکم مکن این رشته که وا خواهی کرد
    گر غرّه به عمری ،به تبی بر خیزد
    وین روز جوانی، به شبی برخیزد
    بیداد مکن که مردم آزا ریِ تو
    در زیر لبی ،بیار بی برخیزد
    دلخسته وسینه چاک می باید شد
    وز هستی خویش، پاک می باید شد
    آن به که بخود پاک شویم او کار
    چون آخر کار خاک، می باید شد
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی



    سرمایۀ عقل، سرّ ِدیوانگی است
    دیوانۀ عشق مرد فرزانگیست
    آن کس که شد آشنای دل از ره درد
    باخویشتنش هزار بیگانگیست

    شب رو که شبت راهبر اسرار است
    زیرا که نهان زدیدۀ اغیار است
    دل عشق آلود و دیده ها خواب آلود
    تا صبح جمال یار ما را کار است

    شمشیر ازل بدست مردان خداست
    گوی ابدی در خم چوگان خداست
    آن تن که چو کوه طور روشن آید
    نور خود از او طلب که او کان خداست


    گر آتش دل نیست پس این دود چراست
    ور عود نسوخت بوی این عود چراست
    این بودن من عاشق و نابود چراست
    پروانه زسوز شمع خشنود چراست

    گر بر سر شهوت وهوا خواهی رفت
    از من خبرت که بی نوا خواهی رفت
    ور در گذری از این، ببینی بعیان
    کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت

    گرشرم همی از این و آن باید داشت
    پس عیب کسان زیر زمین باید داشت
    ور آینه وار نیک و بد بنمائی
    چون آینه روی آهنین باید داشت


    ماهی که نه زیر و نی بالاست کجاست
    جائی که نه بی ما و نه با ماست کجاست
    اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست
    عالم همه اوست آن که بیناست کجاست

    هر جان عزیز کو شناسای رهست
    داند که هر آنچه آیداز کارگه است
    بر زادۀ چرخ و چرخ چون جرم نهی
    کاین چرخ زگردیدن خود بی خبر است

    هر روز دلم در غم تو زارتر است
    وز من دل بیرحم تو بیزارتر است
    بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا
    حقّاکه غمت از تو وفادارتر است


    ای آنکه کنی *** و مکان را محدث
    پاکی ومنزّهی ز نسیان وحدث
    جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
    جز ذکر تو بر زبان ضلالست وعبث

    آن تازه تنی که در بلای تو بود
    آغشته به خون کربلای تو بود
    یارب که چه کار دارد و کارستان
    آن بیکاری که از برای تو بود

    آندم که زافلاک گهر ریز کند
    هر ذره به سوی اصل خود خیز کند
    از نخوت آن باد و زین باد هوس
    هر ذره زآفتاب پرهیز کند


    آنروز که کار وصل را ساز آید
    واین مرغ از این قفس به پرواز آید
    از شه چو صفیر ارجعی باز شود
    پرواز کنان بدست شه باز آید

    آنروز که مهرگان گردون زده اند
    مُهر زر عاشقان دگرگون زده اند
    واقف نشوی بعقل کان چون زده اند
    کاین زر زسرای عقل بیرون زده اند

    آنکس که ترا شناخت جانرا چکند
    فرزند وعیال وخانمان را چه کند
    دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
    دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند


    آن کیست که بیرون درون مینگرد
    در اهل جنون بصد فسون مینگرد
    وزدیده نگرکه دیده چون مینگرد
    وآن کیست که از دیده برون مینگرد

    آنها که دل از الست مست آوردند
    جان را زعدم عشق پرست آوردند
    از دل بنهادند قدم بر سر جان
    تا یکدل پر درد بدست آوردند

    اندر دل بیوفا غم و ماتم باد
    آن را که وفانیست زعالم کم باد
    دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
    جز غم که هزار آفرین بر غم باد


    ایدل اثر صبح گه شام که دید
    یک عاشق صادق نکو نام که دید
    فریادهمی زنی که من سوخته ام
    فریاد مکن سوخته ا ی خام که دید

    ایدل این ره بقیل وقالت ندهند
    جز بر در نیستی وصالت ندهند
    وآنگاه در آن هوا که مرغان ویند
    تا با پرو بالی پرو بالت ندهند

    اینطرفه که یار در دل من گنجد
    جان دو هزار تن در این تن گنجد
    در یک گندم هزار خرمن گنجد
    صد عالم ودر چشمۀ سوزن گنجد


    این واقعه را سخت بگیری شاید
    از کوشش عاجزانه کاری ناید
    ازرحمت ایزدی کلیدی باید
    تا قفل چنین واقعه را بگشاید

    برقی ز میخ آن جهان روی نمود
    چون سوخته ای نیست که را دارد سود
    ازهردو جهان سوخته ای میباید
    کان برق که می جهد در او گیرد زود

    بشنو اگرت تاب شنیدن باشد
    پیوستن او زخود بریدن باشد
    خاموش کن آنجا که جهان نظر است
    چون گفتن ایشان ،همه دیدن باشد


    جان باز که وصل او بدستان ندهند
    شیر، از قدح شرع به مستان ندهند
    آنجا که مجردان به هم می نوشند
    یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند

    جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
    دل در هوس قوم فرومایه مبند
    هر طا یفه ات بجانب خویش کشند
    زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند

    چون بدنامی بروزگاری افتد
    مرد آن بود که نامداری افتد
    گر درّ خواهی ز قعر دریا بطلب
    کان کف باشد که بر کناری افتد


    در راه طلب رسیده ای می باید
    دامان ز جهان کشیده ای می باید
    بی چشمی خویش را دوا کنی ور نی
    عالم همه اوست دیده ای می باید

    در عشق توام نصیحت وپند چه سود
    ز هرآب چشیده ام مرا قند چه سود
    گویند مرا که بند بر پاش نهید
    دیوانه، دلست پای در بند چه سود

    در مدرسۀ عشق اگر قال بود
    کی فرق میان قال با حال بود
    در عشق نداد هیچ مفتی فتوا

    در عشق زبان مفتیان لال بود


    در نفی تو عقل را امان نتوان داد
    جز در ره اثبات تو جان نتوان داد
    با این که ز تو هیچ مکان خالی نیست
    در هیچ مکان تورا نشان نتوان کرد
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    سوگندنامه

    [​IMG]
    رضی‌الدین آرتیمانی
    دگر سینه‌ام چون خم آمد بجوش
    بر آمد از این قلزم غم خروش




    خراباتیان، راه میخانه کو



    حریفان بگوئید، پیمانه کو




    مرا سوی میخانه راهی دهید



    سرم را به آن در پناهی دهید




    بهار است و بلبل، بساط نشاط



    بطرف چمن میکشد ز انبساط




    تو هم زاهد از خویش دستی برآر



    مکن اینقدر خشکی اندر بهار



    به درک فنون ریا کاملی



    در این فن چرا اینقدر جاهلی




    مرادی نشد حاصلت در مرید



    در این آرزو گشت، مویت سفید




    بیا بگذر از قید ناموس و ننگ



    بزن شیشهٔ خودپرستی به سنگ




    بینداز از دست مسواک را



    بدست آر، نوباوهٔ تاک را




    ز من بشنو، از زهد اندیشه کن



    بهار است، دیوانگی پیشه کن




    بزن دست و صد چاک زن جامه را



    بیفکن ز سر بار عمامه را




    بیا با حریفان هم آهنگ باش



    بکن صلح و با خویش در جنگ باش




    ازین زهد یکباره بیگانه شو



    به رند خرابات، همخانه شو




    چو من ترک سودای تزویر کن



    توان تا بمیخانه، شبگیر کن




    که بختت مگر سر بر آرد ز خواب



    نظرها بیابی ز خم شراب




    ز فیض صبوحی بفیضی رسی



    شوی با همه ناکسیها، کسی




    چه بر سبحه چسبیده‌ای اینقدر



    بس این خاک بازی که خاکت بسر




    چرا اینقدر خشک و افسرده‌ای



    نه دستی نه پائی مگر مرده‌ای




    بکن ترک تزویر و زهد و ریا



    به میخانه رفتن ز سر ساز پا




    ز ما اختلاط مجازی مجو



    زمستان به جز صاف بازی مجو




    بگو با حکیم ز خود بی‌خبر



    که ای مانده در گل درین ره چو خر




    بمستی ز حکمت کن اندیشه‌ای



    چه صغری، چه کبری، بکش شیشه‌ای




    کتاب اشارات ابرو بخوان



    شفا در لب جام پُر باده دان




    ببین شرح تجرید ساق و بدن



    بگو حکمت العین چشم و دهن




    بجز حرف باده مکن گفتگو



    سخن‌تر مقولات و از کیف گو




    بیا ساقی ای قبلهٔ من بیا



    سرت گردم، ای شوخ پر فن بیا




    دماغم ز سودای صحبت بسوخت



    به داغم زبان شعله‌ها برفروخت




    علاجی کن از می دماغ مرا



    بنه مرهم از باده داغ مرا




    شد از آتش دهر جانم کباب



    برافشان بدین شعله مشتی شراب




    بپا شو زمستی چه افتاده‌ای



    بیفکن مرا در شط باده‌ای




    بکن شستشوی من از لای می



    مرا غرق میکن بدریای می




    بده ساقی آن مایهٔ زندگی



    دمی وارهانم ز دل مردگی




    دل و جان من شد بفرمان تو



    چه جان و چه دل جمله قربان تو




    بمن جان من می بده می بده



    پیاپی پیاپی پیاپی بده




    بده باده وز روی مستی بده



    فدای تو گردم دو دستی بده




    به یکدست ما را سبک بر مدار



    چه مینا چه پیمانه خمها بیار




    مکن سرکشی از من ای بی‌نظیر



    بده جامی و در عوض جان بگیر




    بیا ای تو درمان دردم بیا



    بیا گرد بالات گردم بیا




    بیا ای فدای رخ ساده‌ات



    بده می بگرد سر باده‌ات




    کجایم، چه میگویم ای دوستان



    مگر مست گشتم درین بوستان




    ملولیم ساقی می ناب ده



    یکی جرعه ز آن قرمزین آب ده




    سخنها بمستانه گفتم بسی



    الهی نرنجیده باشد کسی




    ز هستی ندارم من از خود خبر



    خمار شبم میدهد دردسر




    به یک جرعه رفع ملالم کنید



    بدی گفته باشم حلالم کنید




    چه من تازه ز اهل طرب گشته‌ام



    ببخشید گر بی‌آدب گشته‌ام




    غم هیچکس بر دلم بار نیست



    بجز زاهدم با کسی کار نیست




    عصا وار استاده‌ام در برش



    چه دستار پیچیده‌ام در سرش




    دلم سوخت بر حال زاهد بسی



    که بیچاره‌تر زو ندیدم کسی




    ز کوی خرابات آواره‌ای



    زبان بسته حیوان بیچاره‌ای




    ندانم چه دیده است از زندگی



    نمیرد چرا خود ز شرمندگی




    که از بزم رندان نماید نفور



    ز راه مسلمانی افتاده دور




    من از دید زاهد بسی منکرم



    مسلمانی ار این بود کافرم




    الهی به پاکان و رندان مست



    به دلگرمی ساقی می‌پرست




    به جوش درون خم صاف دل



    که شد در بر او فلاطون خجل




    به رندی کز آلودگی پاک خفت



    به مستی که با دختر تاک خفت




    به آهی که بر دل شبیخون زند



    به اشکی که پهلو به جیحون زند




    به داغی که بر سینه محکم بود



    به زخمی کش الماس مرهم بود




    به صبری که در ناشکیبا بود



    به شرمی که در روی زیبا بود




    به عزلت نشینان صحرای درد



    به ناخن کبودان شبهای سرد




    به چشمی کزو چون بر آید نگاه



    کند روز بیچارگان را سیاه




    به رویی که روشن کند بزم جمع



    به عشقی که پروانه دارد به شمع



    به بی دست و پایان کوی وصال


    به عاجز نگاهان حسرت مآل




    به هجری که پیوسته در وصل یار



    بره باشدش دیدهٔ انتظار




    به شام فراق دل آشفتگان



    به صبح وصال بغم خفتگان




    به معشوق از رحم و انصاف دور



    به دلدادهٔ در بلاها صبور




    به دردی که بی‌حاجتش از طبیب



    به یأسی کز امید شد بی‌نصیب




    به زلفی که دل را ز کس بی‌خبر



    نهان میرباید ز پیش نظر




    به دزدی که پروا ندارد ز کس



    نمیترسد از شحنه و از عسس




    به عهدی که پیمانه با باده بست



    که دور است از شیشهٔ او شکست




    به ذکر صراحی به وقت فرح



    به اوراد جام و دعای قدح




    به سرهنگی خشت بالای خم



    به افتادن جام در پای خم




    به پیچ و خم ساقی لاله رنگ



    به اندام مطرب به آواز چنگ




    به روزی که بی‌گفتگو در می است



    بشوری که در کوچه بند نی است




    به صنعان فریبان ترسا لقب



    به کافردلان فرنگی نصب




    به مرغوله مویان گیسو کمند



    به خورشید رویان زنار بند




    به آهو نگاهان رعنا خرام



    به خسرو سپاهان شیرین کلام




    به شمشاد قدان بالا بلا



    که کردند عشاق را مبتلا




    به آن وعدهٔ سست پیمان یار



    به دلسوزی عاشق از انتظار




    که گر یکزمان بی تو آرم به سر



    خیالت نباشد مرا در نظر




    چنان گردم از مرگ خود شادمان



    که کس شاد از مردن دشمنان




    بمیرم گر ز حسرت کام تو



    شوم زنده گر بشنوم نام تو




    دمی بی تو ای دین و ایمان من



    بر آید ز تن جان من، جان من




    به تنهائیم یار دیرین توئی



    مرا یاری جان شیرین تویی




    به دل آرزوی جمالت بس است



    اگر خود نیائی خیالت بس است




    بیا ساقی همدم بیکسان



    حکیم مسیحا دم خستگان




    بیا حکمت دختر زر ببین



    که همچون فلاطون شده خم‌نشین




    ز دست تو مٰیاید افسونگری



    برون ‌آرش از شیشه همچون پری




    علاج مرا کن که دیوانه‌ام



    مقیم خرابات و میخانه‌ام




    ازین بیکسی کن دل آسا مرا



    مجرد کن از قید دنیا مرا




    دلم را بیک جرعه می شاد کن



    مرا از غم دهر آزاد کن




    از آن می که خورشید شد ذره‌اش



    بود قل هو اللّه هر قطره‌اش




    از آن می که در دل چو منزل کند



    سراپای اجسام را دل کند




    از آن می که روح روانست و بس



    از آن می که اکسیر جانست و بس




    رضی را بده جامی از لطف عام



    بجانان رسان جان او والسلام
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعربلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیاآمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریادرآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس بهقونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶یا۶۸۸هجری قمری درحدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار اومی‌توان علاوه بردیوان اشعار به مثنوی عشاق‌نامه و کتاب لمعات اشاره کرد.
    غزل شمارهٔ ۸

    عراقی » دیوان اشعار » غزلیات


    مست خراب یابد هر لحظه در خرابات

    گنجی که آن نیابد صد پیر در مناجات

    خواهی که راهٔابی بی‌رنج بر سر گنج

    می‌بیز هر سحرگاه خاک در خرابات

    یک ذره گرد از آن خاک در چشم جانت افتد

    با صدهزار خورشید افتد تو را ملاقات

    ور عکس جام باده ناگاه بر تو تابد

    نز خویش گردی آگه، نز جام، نز شعاعات

    در بیخودی و مستی جایی رسی، که آنجا

    در هم شود عبادات، پی گم کند اشارات

    تا گم نگردی از خود گنجی چنین نیابی

    حالی چنین نیابد گم گشته از ملاقات

    تا کی کنی به عادت در صومعه عبادت؟

    کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات

    تا تو ز خودپرستی وز جست وجو نرستی

    می‌دان که می‌پرستی در دیر عزی و لات

    در صومعه تو دانی می‌کوش تا توانی

    در میکده رها کن از سر فضول و طامات

    جان باز در خرابات، تا جرعه‌ای بیابی

    مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طامات

    لب تشنه چند باشی، در ساحل تمنی؟

    انداز خویشتن را در بحر بی‌نهایات

    تا گم شود نشانت در پای بی‌نشانی

    تا در کشد به کامت یک ره نهنگ حالات

    چون غرقه شد عراقی یابد حیات باقی

    اسرار غیب بیند در عالم شهادات
    غزل شمارهٔ ۹


    عراقی » دیوان اشعار » غزلیات


    دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات

    فارغ شده ز مسجد وز لذت مباحات

    از خانقاه رفته، در میکده نشسته

    صد سجده کرده هر دم در پیش عزی ولات

    در باخته دل و دین، مفلس بمانده مسکین

    افتاده خوار و غمگین در گوشهٔ خرابات

    نی همدمی که با او یک دم دمی برآرد

    نی محرمی که یابد با وی دمی مراعات

    نی هیچ گبری او را دستی گرفت روزی

    نی کرده پایمردی با او دمی مدارات

    دردش ندید درمان، زخمش نجست مرهم

    در ساخته به ناکام با درد بی‌مداوات

    خوش بود روزگاری بر بوی وصل یاری

    هم خوشدلیش رفته، هم روزگار، هیهات!

    با این همه، عراقی، امیدوار می‌باش

    باشد که به شود حال، گردنده است حالات
    غزل شمارهٔ ۱۳


    عراقی » دیوان اشعار » غزلیات


    ساقی قدحی شراب در دست

    آمد ز شراب خانه سرمست

    آن توبهٔ نادرست ما را

    همچون سر زلف خویش بشکست

    از مجلسیان خروش برخاست

    کان فتنهٔ روزگار بنشست

    ماییم کنون و نیم جانی

    و آن نیز نهاده بر کف دست

    آن دل، که ازو خبر نداریم

    هم در سر زلف اوست گر هست

    دیوانهٔ روی اوست دایم

    آشفتهٔ موی اوست پیوست

    در سایهٔ زلف او بیاسود

    وز نیک و بد زمانه وارست

    چون دید شعاع روی خوبش

    در حال ز سایه رخت بربست

    در سایه مجو دل عراقی

    کان ذره به آفتاب پیوست
    غزل شمارهٔ ۱۲


    عراقی » دیوان اشعار » غزلیات


    عراقی بار دیگر توبه بشکست

    ز جام عشق شد شیدا و سرمست

    پریشان سر زلف بتان شد

    خراب چشم خوبان است پیوست

    چه خوش باشد خرابی در خرابات

    گرفته زلف یار و رفته از دست

    ز سودای پریرویان عجب نیست

    اگر دیوانه‌ای زنجیر بگسست

    به گرد زلف مهرویان همی گشت

    چو ماهی ناگهان افتد در شست

    به پیران سر، دل و دین داد بر باد

    ز خود فارغ شد و از جمله وارست

    سحرگه از سر سجاده برخاست

    به بوی جرعه‌ای زنار بربست

    ز بند نام و ننگ آنگه شد آزاد

    که دل را در سر زلف بتان بست

    بیفشاند آستین بر هردو عالم

    قلندروار در میخانه بنشست

    لب ساقی صلای بوسه در داد

    عراقی توبهٔ سی‌ساله بشکست
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    قصیدهٔ شمارهٔ ۱
    سعدی » مواعظ » قصاید
    شکر و سپاس و منت و عزت خدای را
    پروردگار خلق و خداوند کبریا
    دادار غیب دان و نگهدار آسمان
    رزاق بنده‌پرور و خلاق رهنما
    اقرار می‌کند دو جهان بر یگانگیش
    یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا
    گوهر ز سنگ خاره کند، لؤلؤ از صدف
    فرزند آدم از گل و برگ گل از گیا
    سبحان من یمیت و یحیی و لااله
    الا هوالذی خلق الارض والسما
    باری، ز سنگ، چشمهٔ آب آورد پدید
    باری از آب چشمه کند سنگ در شتا
    گاهی به صنع ماشطه، بر روی خوب روز
    گلگونهٔ شفق کند و سرمهٔ دجا
    دریای لطف اوست و گرنه سحاب کیست
    تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
    انشاتنا بلطفک یا صانع الوجود
    فاغفرلنا بفضلک یا سامع الدعا
    ارباب شوق در طلبت بی‌دلند و هوش
    اصحاب فهم در صفتت بی‌سرند و پا
    شبهای دوستان تو را انعم‌الصباح
    وان شب که بی تو روز کنند اظلم المسا
    یاد تو روح‌پرور و وصف تو دلفریب
    نام تو غم‌زدای و کلام تو دلربا
    بی‌سکهٔ قبول تو، ضرب عمل دغل
    بی‌خاتم رضای تو، سعی امل هبا
    جایی که تیغ قهر برآرد مهابتت
    ویران کند به سیل عرم جنت سبا
    شاهان بر آستان جلالت نهاده سر
    گردنکشان مطاوع و کیخسروان گدا
    گر جمله را عذاب کنی یا عطا دهی
    کس را مجال آن نه که آن چون و این چرا
    در کمترین صنع تو مدهوش مانده‌ایم
    ما خود کجا و وصف خداوند آن کجا؟
    خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسد
    تا در بحار وصف جلالت کند شنا؟
    گاهی سموم قهر تو، همدست با خزان
    گاهی نسیم لطف تو، همراه با صبا
    خواهندگان درگه بخشایش تواند
    سلطان در سرادق و درویش در عبا
    آن دست بر تضرع و این روی بر زمین
    آن چشم بر اشارت و این گوش بر ندا
    مردان راهت از نظر خلق در حجاب
    شب در لباس معرفت و روز در قبا
    فرخنده طالعی که کنی یاد او به خیر
    برگشته دولتی که فرامش کند تو را
    چندین هزار سکهٔ پیغمبری زده
    اول به نام آدم و آخر به مصطفی
    الهامش از جلیل و پیامش ز جبرئیل
    رایش نه از طبیعت و نطقش نه از هوی
    در نعت او زبان فصاحت که را رسد؟
    خود پیش آفتاب چه پرتو دهد سها؟
    دانی که در بیان اذاالشمس کورت
    معنی چه گفته‌اند بزرگان پارسا؟
    یعنی وجود خواجه سر از خاک برکند
    خورشید و ماه را نبود آن زمان ضیا
    ای برترین مقام ملائک بر آسمان
    با منصب تو زیرترین پایهٔ علا
    شعر آورم به حضرت عالیت زینهار
    با وحی آسمان چه زند سحر مفتری؟
    یارب به دست او که قمر زان دو نیم شد
    تسبیح گفت در کف میمون او حصا
    کافتادگان شهوت نفسیم دست گیر
    ارفق بمن تجاوز واغفر لمن عصا
    تریاق در دهان رسول آفریده حق
    صدیق را چه غم بود از زهر جانگزا؟
    ای یار غار سید و صدیق نامور
    مجموعهٔ فضائل و گنجینهٔ صفا
    مردان قدم به صحبت یاران نهاده‌اند
    لیکن نه همچنانکه تو در کام اژدها
    یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
    تا در سبیل دوست به پایان برد وفا
    دیگر عمر که لایق پیغمبری بدی
    گر خواجهٔ رسل نبدی ختم انبیا
    سالار خیل خانهٔ دین صاحب رسول
    سردفتر خدای پرستان بی‌ریا
    دیوی که خلق عالمش از دست عاجزند
    عاجز در آنکه چون شود از دست وی رها؟
    دیگر جمال سیرت عثمان که برنکرد
    در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا
    آن شرط مهربانی و تحقیق دوستیست
    کز بهر دوستان بری از دشمنان جفا
    خاصان حق همیشه بلیت کشیده‌اند
    هم بیشتر عنایت و هم بیشتر عنا
    کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
    جبار در مناقب او گفته هل اتی
    زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند او
    در یکدگر شکست به بازوی لافتی
    مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
    تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
    شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود
    جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
    دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت
    لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
    فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست
    ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
    پیغمبر، آفتاب منیرست در جهان
    وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
    یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
    یارب به خون پاک شهیدان کربلا
    یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
    یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
    دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
    ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
    گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اند
    ما را بسست رحمت وفضل تو متکا
    یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایم
    و امید بسته از کرمت عفو مامضی
    چشم گناهکار بود بر خطای خویش
    ما را ز غایت کرمت چشم در عطا
    یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
    روزی که رازها فتد از پرده برملا
    همواره از تو لطف و خداوندی آمدست
    وز ما چنانکه در خور ما فعل ناسزا
    عدلست اگر عقوبت ما بی‌گنه کنی
    لطفست اگر کشی قلم عفو بر خطا
    گر تقویت کنی ز ملک بگذرد بشر
    ور تربیت کنی به ثریا رسد ثری
    دلهای دوستان تو خون می‌شود ز خوف
    باز از کمال لطف تو دل می‌دهد رجا
    یارب قبول کن به بزرگی و فضل خویش
    کان را که رد کنی نبود هیچ ملتجا
    ما را تو دست گیر و حوالت مکن به کس
    الا الیک حاجت درماندگان فلا
    ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم
    حاجت همیشه پیش کریمان بود روا
    کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بود
    ما در خور تو هیچ نکردیم ربنا
    سهلست اگر به چشم عنایت نظر کنی
    اصلاح قلب را چه محل پیش کیمیا؟
    اولیتر آنکه هم تو بگیری به لطف خویش
    دستی، وگرنه هیچ نیاید ز دست ما
    کاری به منتها نرسانید در طلب
    بردیم روزگار گرامی به منتها
    فی‌الجمله دستهای تهی بر تو داشتیم
    خود دست جز تهی نتوان داشت بر خدا
    یا دولتاه اگر به عنایت کنی نظر
    واخجلتاه اگر به عقوبت دهد جزا
    ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنی
    ور پای بسته‌ای به دعا دست برگشا
    پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد
    بالای هر سری قلمی رفته از قضا
    کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست
    آن بی‌بصر بود که کند تکیه بر عصا
    تاروز اولت چه نبشتست بر جبین
    زیرا که در ازل سعدااند و اشقیا
    گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
    گوید بکش که مال سبیلست و جان فدا
    ما را به نوشداروی دشمن امید نیست
    وز دست دوست گر همه زهرست مرحبا
    ای پای بست عمر تو، بر رهگذار سیل
    چندین امل چه پیش نهی، مرگ در قفا؟
    در کوه ودشت هر سبعی صوفیی بدی
    گر هیچ سودمند بدی صوف بی‌صفا
    پهلوی تن ضعیف کند پشت دل قوی
    صیدی که در ریاض ریاضت کند چرا
    چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست
    فرعون کامران به و ایوب مبتلا
    امثال ما به سختی و تنگی نمرده‌اند
    ما خود چه لایقیم به تشریف اولیا؟
    غم نیست زخم خوردهٔ راه خدای را
    دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا
    مابین آسمان و زمین جای عیش نیست
    یک دانه چون جهد ز میان دو آسیا؟
    عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی
    اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
    کردار نیک و بد به قیامت قرین تست
    آن اختیار کن که توان دیدنش لقا
    تا هیچ دانه‌ای نفشانی بجز کرم
    تا هیچ توشه‌ای نستانی بجز تقی
    گویی کدام سنگدل این پند نشنود
    بر کوه خوان که باز به گوش آیدت صدا
    نااهل را نصیحت سعدی چنانکه هست
    گفتیم اگر به سرمه تفاوت کند عمی
     
    سایه و Vida از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی



    عطار » اسرارنامه » بخش پنجم
    دلا یک دم رها کن آب و گل را
    صلای عشق در ده اهل دل را
    ز نور عشق شمع جان برافروز
    زبور عشق از جانان درآموز
    چو زیر از عشق رمز راز می‌گوی
    چو بلبل بی زبان اسرار می‌گوی
    چو داود آیت سرگشتگان خوان
    زبور عشق بر آشفتگان خوان
    حدیث عشق ورد عاشقان ساز
    دل و جان در هوای عاشقان باز
    چو عود از عشق بر آتش همی سوز
    چو شمعی می‌گری و خوش همی سوز
    شراب عشق در جام خرد ریز
    وز آنجا جرعهٔ بر جان خود ریز
    خرد چون مست شد نیزش مده صاف
    بگوشش باز نه تا کم زند لاف
    چوعشق آمد خرد را میل درکش
    بداغ عشق خود را نیل درکش
    خرد آبست و عشق آتش بصورت
    نسازد آب با آتش ضرورت
    خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند
    ولیکن عشق جز جانان نه بیند
    خرد گنجشک دام ناتمامیست
    ولیکن عشق سیمرغ معانیست
    خرد دیباچه دیوان راغست
    ولیکن عشق دری شب چراغ است
    خرد نقد سرای کایناتست
    ولیکن عشق اکسیر حیاتست
    خرد زاهد نمای هر حوالیست
    ولیکن عشق شنگی لا ابالیست
    خرد بر دل دلی پر انتظارست
    ولیکن عشق در پیشان کار است
    خرد را خرقه تکلیف پوشند
    ولیکن عشق را تشریف پوشند
    خرد راه سخن آموز خواهد
    ولی عشق آه جان افروز خواهد
    خرد جان پرور جان ساز آمد
    ولی عشق آتش جان باز آمد
    خرد طفل است و عشق استاد کار است
    از این تا آن تفاوت بی شماراست
    دو آیینه است عش و دل مقابل
    که هر دو روی در روی‌اند از اول
    میان هر دو یک پرده ست در پیش
    ولیکن نیست بی پرده یکی بیش
    ببین صورت درآبی بی کدورت
    که یک چیزست با هم آب و صورت
    ز دل تا عشق راهی نیست دشوار
    میان عشق و دل موییست مقدار
    جهان عشق دریاییست بی بن
    وگر موییست برروید ز ناخن
    چو آید لشگر عشق از کمین گاه
    نماند عقل را از هیچ سو راه
    گریزان گردد از هر سوی ناکام
    چو عشق از در درآید عقل از بام
    کسی کز عشق در دریای ژرفست
    بداند کین چه کاری بس شگرفست
    فتوح راه عاشق دار بازیست
    تو پنداری مگر کین عشق بازیست
    عجایب جوهریست این عالم عشق
    که می‌گوید عرض باشد غم عشق
    که دیدست این عرض هرگز بکونین
    کزو یک عقل لایبقی زمانین
    جهان پر شحنه سلطان عشق است
    ز ماهی تا بماه ایوان عشق است
    نشاید عشق را هر ناتوانی
    بباید کاملی و کاردانی
    شگرفی باید و پاکیزه بازی
    که آید از هر اندوهیش نازی
    درین دریای خون غرقه گشته
    جهان بی دوست بروی حلقه گشته
    هزاران جام در زهر اوفتاده
    در آشامیده و ابرو گشاده
    هزاران تیر محکم خورده بر دل
    چو آهو می‌دود دو پای در گل
    نه او را زهره فریاد کردن
    نه ازجانان مجال یاد کردن
    اگر از وصل او یابد نشانی
    بهجران در گریزد هر زمانی
    که دارد تاب قرب وصل جانان
    چه سنجد شب نمی در پیش طوفان
    در آن دریا چنین قطره چه سنجد
    بر آن خورشید یک ذره چه سنجد
    بسی جانها در این یغما ببردند
    بکلی جان ما از ما ببردند
    بزیر پرده جانها آب کردند
    تن اندر خاک و خون پرتاب کردند
    بتنها راه بر جانها گرفتند
    بجانها ترک دورانها گرفتند
    جهانی گنج در چاهی نهادند
    جهانی کوه بر کاهی نهادند
    زمین و آسمان رادر گشادند
    در ایثار جانها بر گشادند
    زمین و آسمان محسوس کردند
    جهان جاودان مدروس کردند
    ز تن راهی بدل بردند ناگاه
    ز دل راهی بجان آنگه بدرگاه
    اساس چیزها بر هم نهادند
    وز آن پس نام آن عالم نهادند
    چو شد پرداخته چیزی گزیدند
    که آنرا عشق گفتند و شنیدند
    ترا این عشق آسان می‌نماید
    که بر قدر تو چندان می‌نماید
    علاج عشق اشک و صبر باید
    گل ارچه تازه باشد ابر باید
    خوشی عاشقان از اشک و صبرست
    همه سرسبزی بستان از ابرست
    اگر عاشق نماندی در جدایی
    نبودی عشق را هرگز روایی
    اگر معشوق آسان دست دادی
    کجا این لذت پیوست دادی
    اگر در عشق نبود انتظاری
    نماند رونق معشوق باری
    دمی در انتظار هم دم دل
    بسی خوشتر بود از ملک حاصل
    جوی اندوه عشق یار محرم
    بسی خوشتر ز شادی دو عالم
    دو عالم سایهٔ خورشید عشق است
    دو گیتی حضرت جاوید عشق است
    نگردد ذرهٔ در هر دو عالم
    که تا نبود کمال عشق محرم
    بدست حکمت خود حق تعالی
    نهاد از بهر هر چیزی کمالی
    نبات و معدن و حیوان و افلاک
    میان باد و آب و آتش خاک
    همه در عشق می‌گردند از حال
    چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
    کمال عشق حیوان خورد و شهوت
    کمال عشق انسان جاه و قوت
    کمال چرخ از رفتن بفرمان
    کمال چار گوهر چار ارکان
    کمال هر یک اقطاعیست در خور
    کزان اقطاع ننهد پای بر در
    کمال ذره ذره ذکر و تسبیح
    که عارف بشنود یک یک بتصریح
    کمال عارفان در نیستی هست
    کمال عاشقان در نیستی مست
    کمال انبیا جایی که جا نیست
    که گر کس داند آن جز حق روا نیست
    کمال قدسیان در قربت عشق
    کمال عشق هم در رتبت عشق
    ز اول تا بآخر پیچ بر پیچ
    کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ
    کمالی گر نباشد پس چه دانند
    ز بی شوقی همه حیران بمانند
    طلب جستن کمال آمد درین راه
    دل دانا بود زین راز آگاه
    زسر تا بن چو زنجیریست یکسر
    رهی نزدیک دان زان یک بدیگر
    سر زنجیر در دست خداوند
    تعجب کن ببین کین چند در چند
    ز اعلا سوی اسفل می‌رود کار
    زهی قدرت زهی صنع جهاندار
    فرود آید چنانکش کار کارست
    بگرداند چنانکش اختیارست
    بلاشک اختیار اوست اعظم
    که نبود علتی در ما تقدم
    خداوندی که هرچیزی که او کرد
    ترا گر نیست نیکو او نکو کرد
    همه آفاق در عشق اند پویان
    درین وادی کمال عشق جویان
    چو کس را نیست در دل شوق آن عشق
    کجا یابند هرگز ذوق آن عشق
    فلک در عشق دل چون تیر دارد
    وز آن دیوانگی زنجیر دارد
    ملایک بسته زنجیری در افلاک
    از آن زنجیر می‌گردند بر خاک
    فرو می‌آید از حضرت خطایی
    فلک را می‌نماید انقلابی
    چو دیگر ناید از حضرت خطابش
    نه او ماند نه دور و انقلابش
    الا ای صوفی پیروزه خرقه
    بگردش خوش همی گردی بحلقه
    زهی حالت نگر از عشق پیوست
    که تا روز قیامت گردشت هست
    کمال عشق را شایستهٔ تو
    شدن زین بند نتوانستهٔ تو
    چو ما این بند مشکل برگشاییم
    بر قاضی بدرگاه تو آییم
    بقوال افکنیم این خرقه خویش
    نگین گردیم اندر حلقه خویش
    ورای بحر تو غواص گردیم
    توعامی باشی و ما خاص گردیم
    وز آنجا هم بسوی فوق تازیم
    گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم
    در آن دریا بغواصی درآییم
    وز آن شادی برقاصی درآییم
    همی آییم دم دم همچو اکنون
    بهر پرده چو مار از پوست بیرون
    ترا گر فسحتی باید ز عقبی
    تفکر کن دمی در سر دنیا
    نه در دنیا در اول خون بدی تو
    در آخر بین که زینجا چون شدی تو
    گهی آب و گهی خون و گهی شیر
    گهی کودک گهی برنا گهی پیر
    گهی سلطان دین گه پیر خمار
    گهی مردار می گه پیر اسرار
    هزاران پرده در دنیا گذشتی
    که تا از صورت و معنی بگشتی
    دران وادی که آنرا عشق نامست
    مثالت پردهٔ دنیا تمامست
    که داند کین چه اسرار نهانست
    سخن نیست این که نور عقل جانست
    اگر چشم دلت گردد بدین باز
    برون گیرد ز یک یک ذره صدراز
    همه ذرات عالم را درین کوی
    نه بیند یک نفس جز در روش روی
    همه در گردش‌اند و در روش هست
    تو بی چشمی و در تو این روش هست
    الا ای بی‌خبر از عشق بازی
    تو پنداری که هست این عشق بازی
    تراچون نیست نقدی درخوردوست
    که آن را رونقی باشد بر دوست
    ازو می‌خواه تا دریا بباشی
    هم اندر خویش نابینا بباشی
    دلت در عشق بحری کن پر اسرار
    همه قعرش جواهر موجش انوار
    که تا چون رفتی آن بحر معانی
    براه آورد بر راهش فشانی
    چنین دریا کن آن ره را نثاری
    که تا نبود در این راهت غباری
    اگر جانت نثار راه او شد
    دو عالم در نثار تو فرو شد
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی


    مغنی توئی مرغ ساعت شناس
    بگو تا ز شب چندی رفتست پاس
    چو دیر آمد آواز مرغان به گوش
    از آن مرغ سغدی برآور خروش
    چو باد خزانی درآمد به دشت
    دگرگونه شد باغ را سرگذشت
    از آن باد برباد شد رخت باغ
    فرو مرد بر دست گلها چراغ
    زراندود شد سبزهٔ جویبار
    ریاحین فرو ریخت از برگ و بار
    درختان ز شاخ آتش افروختند
    ورقهای رنگین بر او سوختند
    به بازار دهقان درآمد شکست
    نگهبان گلبن در باغ بست
    فسرده شد آن آبهای روان
    که آمد سوی برکهٔ خسروان
    نه خرم بود باغ بی‌برگ و آب
    درافکنده دیوار گشته خراب
    بجای می و ساقی و نوش و ناز
    دد و دام کرده بدو ترکتاز
    گرفته زبان مرغ گوینده را
    خسک بر گذر باد پوینده را
    تماشا روان باغ بگذاشته
    مغان از چمن رخت برداشته
    به سوهان زده سبلت آفتاب
    چو سوهان پر از چین شده روی آب
    تهی مانده باغ از رخ دلکشان
    نه از بلبل آوا نه از گل نشان
    زده خار بر هر گلی داغها
    نوائی و برگی نه در باغها
    به هنگام آن برگ ریزان سخت
    فرو پژمرید آن کیانی درخت
    سکندر سهی سرو شاهنشهی
    شد از رنج پر، وز سلامت تهی
    دمه سرد و شه بادم سرد بود
    جهانگرد را با جهان گرد بود
    چو بنیاد دولت به سستی رسید
    توانا به ناتندرستی رسید
    شکسته شد آن مرغ را پر و بال
    که جولان زدی در جهان ماه وسال
    به پژمرد لاله بیفتاد سرو
    به چنگال شاهین تبه شد تذرو
    طبیبان لشگر بزرگان شهر
    نشستند برگرد سالار دهر
    مداوای بیماری انگیختند
    ز هر گونه شربت برآمیختند
    ز قاروره و نبض جستند راز
    نشیننده را رفتن آمد فراز
    طبیب ارچه داند مداوا نمود
    چو مدت نماند از مداوا چه سود
    پژوهش کنان چاره جستند باز
    نیامد به کف عمر گم گشته باز
    به چاره‌گری نامد آن در به چنگ
    که پوینده یابد زمانی درنگ
    چووقت رحیل آید از رنج و درد
    زمانه برآرد بهانه به مرد
    چنان افشرد روزگارش گلو
    که بر مرگ خویش آیدش آرزو
    سگالش بسی شد در آن رنج و تاب
    نیفتاد از آن جمله رایی صواب
    چراغی که مرگش کند دردمند
    هم از روغن خویش یابد گزند
    هر آن میوه‌ای کو بود دردناک
    هم از جنبش خود درافتد به خاک
    پزشکی که او چاره جان کند
    چو درمانده بیند چه درمان کند
    شناسندهٔ حرف نه تخت نیل
    حساب فلک راند بر تخت و میل
    رخ طالع اصل بی نور یافت
    نظرهای سعدان ازاو دور یافت
    ندید از مدارای هیچ اختری
    در آزرم هیلاج یاریگری
    چو دید اختران را دل اندر هراس
    هراسنده شد مرد اخترشناس
    چو اسکندر آیینه در پیش داشت
    نظر در تنومندی خویش داشت
    تنی دید چون موی بگداخته
    گریزنده جانی به لب تاخته
    نه در طبع نیرو نه در تن توان
    خمیده شده زاد سرو جوان
    چو شمع از جدا گشتن جان و تن
    به صد دیده بگریست بر خویشتن
    طلب کرد یاران دمساز را
    به صحرا نهاد از دل آن راز را
    که کشتی درآمد به گرداب تنگ
    دهن باز کرد آن دمنده نهنگ
    خروش رحیل آمد از کوچگاه
    به نخجیر خواهد شدن مهد شاه
    فلک پیش ازین برمن آسوده گشت
    به آسایشم داشت بر کوه و دشت
    به کینه کند درمن اکنون نگاه
    همان مهربانی شد از مهر و ماه
    چنان بر من آشفته شد روزگار
    که ره ناورم سوی سامان کار
    چه تدبیر سازم که چرخ بلند
    کلاه مرا در سر آرد کمند
    کجا خازن لشگر و گنج من
    به رشوت مگر کم کند رنج من
    کجا لشگرم تا به شمشیر تیز
    دهند این تبش را ز جانم گریز
    سکندر منم خسرو دیو بند
    خداوند شمشیر و تخت بلند
    کمر بسته و تیغ برداشته
    یکی گوش ناسفته نگذاشته
    به طوفان شمشیر زهر آب خورد
    زدریای قلزم برآورده گرد
    بسی خرد را کرده از خود بزرگ
    بسی گوسفندان رهانده ز گرگ
    شکسته بسی را بهم بسته‌ام
    بسی بسته را نیز بشکسته‌ام
    ستم را به شفقت بدل کرده نیز
    بسا مشکلی را که حل کرده نیز
    ز قنوج تا قلزم و قیروان
    چو میغی روان بود تیغم روان
    چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد
    نه زنجیر دام گلوگیر شد
    نبشتم بسی کوه و دریا و دشت
    کز آنسان کسی در نداند نبشت
    به دارای دولت سرافراختم
    ز دارا به دولت سرانداختم
    زدم گردن فور قتال را
    گرفتم به چین جای چیپال را
    ز قابیل و هابیل کین خواستم
    ز ناسک به منسک زه آراستم
    فرو شستم از ملک رسم مجوس
    برآوردم آتش ز دریای روس
    شدم بر سر تخت جمشید وار
    ز گنج فریدون گشادم حصار
    برانداختم دخمه عاد را
    گشادم در قصر شداد را
    سراندیب را کار برهم زدم
    قدم بر قدمگاه آدم زدم
    خبر دادم از رستم و لخت او
    هم از جام کیخسرو و تخت او
    ز مشرق به مغرب رساندم نوند
    همان سد یاجوج کردم بلند
    به قدس آوریدم چو آدم نشست
    زدم نیز در حلقه کعبه دست
    ز ظلمات مشغل برافروختم
    به ظلم جهان تخته بردوختم
    به بازی نیندوختم هیچ نام
    به غفلت نپرداختم هیچ گام
    بهرجا که رفتن بسیچیده‌ام
    سر از داد و دانش نپیچیده‌ام
    هوایی کزو سنگ خارا گداخت
    چو نیروی تن بود با ما بساخت
    کنون در شبستان خز و پرند
    چو نیرو نماندم شدم دردمند
    سرآمد به بالین چو تن گشت سست
    نپاید به بالین سر تندرست
    سیه تا سیه دیدم این کارگاه
    زریگ سیه تا به آب سیاه
    گرم بازپرسی که چون بوده‌ام
    نمایم که یک دم نپیموده‌ام
    بدان طفل یک روزه مانم که مرد
    ندیده جهان را همی جان سپرد
    جهان جمله دیدم ز بالا و زیر
    هنوزم نشد دیده از دید سیر
    نه این سی و شش گر بود سی هزار
    همین نکته گویم سرانجام کار
    گشادم در رازهای سپهر
    هم از ماه دادم نشان هم ز مهر
    جهان دیدگان را شدم حق شناس
    جهان آفرین را نمودم سپاس
    نبردم به سر عمر در غافلی
    مگر در هنرمندی و عاقلی
    زهر دانشی دفتری خوانده‌ام
    چو مرگ آمد آنجا فرومانده‌ام
    گشادم در هر ستمکاره‌ای
    ندانم در مرگ را چاره‌ای
    بجز مرگ هر مشکلی را که هست
    به چاره گری چاره آمد به دست
    کجا رفته‌اند آن حکیمان پاک
    که زر می‌فشاندم برایشان چو خاک
    بیایید گو خاک را زر کنید
    مداوای جان سکندر کنید
    ارسطو کجا تا به فرهنگ و رای
    برونم جهاند ازین تنگنای
    بلیناس کو تا به افسونگری
    کند چارهٔ جان اسکندری
    کجا شد فلاطون پرهیزگار
    مگر نکته‌ای با من آرد به کار
    نمودار والیس دانا کجاست
    بداند مگر کین گزند از چه خاست
    بخوانید سقراط فرزانه را
    گشاید مگر قفل این خانه را
    دو اسبه به هرمس فرستید کس
    مگر شاه را دل دهد یک نفس
    برید این حکایت به فرفوریوس
    مگر باز خرد مرا زین فسوس
    دگر باره گفت این سخن هست باد
    درین درد از ایزد توان کرد یاد
    ز رنجم در آسایش آرد مگر
    براین خاک بخشایش آرد مگر
    نگیرد کسم دست و نارد به یاد
    بدین بی کسی در جهان کس مباد
    چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ
    نباید برآوردن آواز هیچ
    ز خاکی که سر برگرفتم نخست
    همان خاک را بایدم باز جست
    از آن پیش که افتم در آن آبکند
    سپر بر سر آب خواهم فکند
    ز مادر برهنه رسیدم فراز
    برهنه به خاکم سپارند باز
    سبک بار زادم گران چون شرم
    چنان کامدم به که بیرون شوم
    یکی مرغ برکوه بنشست و خاست
    چه افزود بر کوه بازو چه کاست
    من آن مرغم و مملکت کوه من
    چو رفتم جهان را چه اندوه من
    بسی چون مرا زاد و هم زود کشت
    که نفرین براین دایه گوژپشت
    زمن گرچه دیدند شفقت بسی
    ستم نیز هم دیده باشد کسی
    حلالم کنید ار ستم کرده‌ام
    ستمگر کشی نیز هم کرده‌ام
    چو مشگین سریرم درآید به خاک
    به مشکوی پاکان برد جان پاک
    بجای غباری که بر سر کنید
    به آمرزش من زبان‌تر کنید
    بگفت این و چون کس ندادش جواب
    فرو خفت و بی خویشتن شد به خواب
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.