با تو نگفته بودم از گریه های هر شب عشقت نشسته بر دل جانم رسیده بر لب ، جانم رسیده بر لب من بی تو سرگردان من بی تو حیرانم شرحی زاین سویت حال پریشانم بیتابم این شبها بیخوابم ای رویا از تو چه پنهان من گم کرده ام خود را پیدایم کن ، شیدایم کن ، آزادم کن از این سکوت بی پروا پیدایم کن ، شیدایم کن ، آزادم کن از این سکوت بی پروا بیتابم این شبها بیخوابم ای رویا از تو چه پنهان من گم کرده ام خود را چشمی بگشا بشکن شب را تا با تو بگذرم از این همه غوغا پیدایم کن ، شیدایم کن ، آزادم کن از این سکوت بی پروا
این روزا رو با تو جدی نمیگیرمدیگه دروغاتو جدی نمیگیرم رد میشم از کارات چشمامو میبندم تو میری و بی تو با گریه میخندم تو این روزا دیگه حواست اینجا نیست پیشه منی اما نگاهت اینجا نیست از لحظه هام دوری جدی نمیگیرم تلخی و مغروری جدی نمیگیرم این سرنوشتم بود که عاشقت باشم هیچ اعتراضی نیست من باز میبخشم سردی تو این روزا جدی نمیگیرم حس میکنم اما جدی نمیگیرم تو این روزا دیگه حواست اینجا نیست پیشه منی اما نگاهت اینجا نیست از لحظه هام دوری جدی نمیگیرم تلخی و مغروری جدی نمیگیرم این سرنوشتم بود که عاشقت باشم هیچ اعتراضی نیست من باز میبخشم سردی تو این روزا جدی نمیگیرم حس میکنم اما جدی نمیگیرم