بسم الله شاه بیت فرصتی برای شعر خواندن " احتراما" از ارسال پست در تاپیک خودداری فرمائید " ; از بودن با تو از این آغاز می ترسم از اینکه با من می شوی همراز می ترسم عمری کبوتر با کبوتر عاشقی کرده حالا به بازی می رسد ... من باز می ترسم چشمان تو تیر و دلم صید و کمان ابرو فکر شکاری و من از پرواز می ترسم محدوده ی بازی من محدود شد با تو شاهم ولی از کیش یک سرباز می ترسم شق القمر کردم دلت را بعد ترسیدم پیغمبری هستم که از اعجاز می ترسم - محمد شیخی
روزی که دل بستم به خود گفتم با رنج دل کندن چه خواهی کرد ؟ این زن دلش پا بند ماندن نیست با رفتن این زن چه خواهی کرد ؟ او دیگر آن شیدای سابق نیست آنگونه که می گفت عاشق نیست تو فرض کن آمد در آغوشت با یک بغل آهن چه خواهی کرد ؟ گیرم سلامی هم رسید از او یا نامه ای هم آمد و خواندی وقتی که یوسف بر نخواهد گشت با بوی پیراهن چه خواهی کرد ؟ تسلیم شو ای جنگجوی پیر سهم تو پیروزی نخواهد بود با این خشاب خالی و این زخم در لشکر دشمن چه خواهی کرد ؟ گفتم : بیا آینده ی من باش تنها دلیل خنده ی من باش خندید و ساعت را نگاهی کرد پرسید : بعد از من چه خواهی کرد ؟ - محمد رضا طاهری
ای دخترکِ خیره سرِ یاغیِ تردست لب های شما عامل بیماری قند است تو شانه کنی یا نکنی آن همه مو را این منظره زیباست , چه آشفته چه یکدست هم عشق تو در دوره ی قاجار گران است هم باعث دیوانگی حاکم زند است باور بکن این قصه ی خورشید بهانه ست منظومه ی شمسی به نفس های تو بند است وقتی که غزل قافیه کم داشته باشد لبخند تو در حکم همین برگ برنده است
سر منشا آغاز جهان موی تو بوده انواع عسل از لب کندوی تو بوده در شعر کلاسیک و کمی قبل تر از آن حتی وزش باد صبا سوی تو بوده چنگیزی و خون ریزی و شمشیر کبودت برندگی تیز دو ابروی تو بوده نقاش ازل گفت که یک دفتر صد برگ مصرف شده ی طرح دو زانوی تو بوده من مثل همان شیر ژیانم که همیشه مغرور به این است که آهوی تو بوده
من از آن گل که رنگین جامه و خوشبوست می ترسم زلیخا وار از هر کس که زیبا روست می ترسم چو فرهادی که مجنون شد نمی دانم چرا دیگر ز هر انسان که شیرین نام و لیلی خوست می ترسم کمان ابرویی آتش در دل پرخون فکند و رفت پس از آن از هر آن کس که کمان ابرو ست می ترسم نه از موی خود اندیشم که یاد او سپیدش کرد از این سایه که همچون او سیه گیسو ست می ترسم چنانم آتش اندر دل بزد مهرش که بعد از این ز هر جاندار و بی جانی که شکل اوست می ترسم دل خورشید می سوزد به حال تشنه ای چون من که از هر چشمه ای که بر لبش آهوست می ترسم - حسین رسولی ( کوزه )
دیدنش حال مرا یک جور دیگر می کند حالِ یک دیوانه را دیوانه بهتر می کند در نگاهش یک سگ وحشی رها کرده و این جنگ بین ما دو تا را نا برابر می کند حالت پیچیده ی مویش شبیه سرنوشت عشق را بر روی پیشانی مقدر می کند آنقدر دل بسته ام بر دکمه پیراهنش فکر آغوشش لباسم را معطر می کند رنگ مویش را تمام شهر می دانند حیف پیش چشم عاشق من روسری سر می کند با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیدم آب گاهی مومنین را هم شناگر می کند دوستش دارم ولی این راز باشد بین ما هرکسی را دوست دارم زود شوهر می کند - علی صفری
از تمام تو فقط فاصله ات سهم من است عشق وا مانده ی بی حوصله ات سهم من است آنقدر سوختم از فاصله بی تاب شدم لای صد خاطره گندیدم و مرداب شدم آه , مرداب شدم , تا که تو دریا بشوی پای تو آب شدم , تا که تو سرپا بشوی مو به مو پیر شدم تا تو کنارم باشی از همه سیر شدم تا کس و کارم باشی این همه شعر نگفتم که بخوانی , بروی پای یک مرد زمین خورده نمانی , بروی - پویا جمشیدی
از این فضای مجازی بیا زمستان را به بوسه گرم کنی سردی گریبان را به کفر می طلبد هرچه را که ایمان است اگر نگاه کنم زلف نا مسلمان را تو آمدی که بچینم اگر چه ممکن نیست به روی گونه ی تو سیب های لبنان را بدون روسری و چادر این کبوتر ها ز شانه ی تو بچینند ریزه ی نان را تویی الهه ی روم و خدای مصری من بیا که زنده کنی پاندورای یونان را تو کیستی ؟ تو همان معبدی که می خواهم تویی پرستشگاهی که برده ایمان را تمام سهم من از چشم تو همین عکس است بیا که رنگ دهی حقیقت بهاران را
در بند دوست هر که شد آزاد می شود هرکس خراب باده شد آباد می شود غمگین نمی شود دل عاشق زجور دوست در دام دل فتاده ز غم شاد می شود دیگر مکن ملامت مجنون که آدمی گاهی اسیر دام پریزاد می شود ای آنکه زلف تیره سپردی به دست باد این تیره عمر ماست که بر باد می شود خسرو نگه به جانب شیرین نمی کند آن جا که نقل غیرت فرهاد می شود مشمر نگاه اهل نظر مختصر که عشق از یک نگاه مختصر ایجاد می شود کوزه اگر ز راز درون پرده افکند عالم تهی ز صحبت اضداد می شود - حسین رسولی ( کوزه )
در زمستان آرزوهایت هق هق از پشت خنده ات پیداست تکیه بر کوله بار تنهایی بدترین شکل زنده بودن هاست شمع ها رو دوباره می چینی بعد سی سال خستگی کردن شاید این بار آخرت باشد خسته ای از کشیدن این تن پشت هم گریه می کنی تا مرگ بهترین هدیه به خودت باشد بدترین از این نمی شود وقتی ماه بهمن تولدت باشد میمِ " بهمن به طرز محسوسی " مثل ماتم همیشه غمگین است میم اساسا" به مرگ می آید حاصل زنده بودنت این است درد داری , شبیه دل بستن باید از انتظار برگردی با وجودی که باختی باید پای میز قمار برگردی در زمینی که بازی ات دادند یک وجب خاک بهترین برگ است دست دادی ولی زمین خوردی زنده بودن برادر مرگ است دوست داری در آرزوهایت ناگهان رفته , ناگهان برسد گریه کن , توی گریه می فهمی عشق باید به استخوان برسد با نفس های رو به پایانت رنگ و رو از اطاق می افتد در تب سرد بازوانت , شعر ! ناگهان اتفاق می افتد می نویسی و خوب می دانی شعرهایت برای خواندن نیست شعر یعنی کسی نمی فهمد هستی اما , دلت به ماندن نیست از نگاهت تمام آدم ها تک به تک , نا امید و بیمارند سینه ات را نشانه می گیری شاعران مرگ بهتری دارند - پویا جمشیدی