خواستم مثل آسمان باشم منجی شهر نیمه جان باشم آشیانه پرندگان باشم با همین دست خالی و سردم نعره سر دادم که ماه آمد مرد جنگاور سپاه آمد چگوارای بی کلاه آمد گرچه یک بی چراغ شبگردم
گفتم تو کی هستی؟با من چی کار داری گفت عجله نکن از هم سوال زیاد داریم تو ازونایی که فک میکنن کوه کندن من گفتم کجاشو دیدی تازه شروع کردم گفت خیلیا مثله تو شروع کردن باختن گفتم هدف داشتم اونا آرزو کردن گفتم تو کی هستی؟ که با این کلماتت با ریتم تند قلبم با مخم میرقصی گفت من توی پشت تصویرتم گفتم دروغه!از دیده من تو وجود نداری،من توی تنهاییم بهت معنی میدم...
بعضی آدمها هستن که چهره کریه به خودشون میگیرن همه چیزشونه به زشت ترین شکل ممکن نشون میدن از همه به خصوص از خودشونم دور میشن اینا تمام زیبایی زندگیشونو یا کم کم یا ناگهانی از دست دادن چیز زیبایی در جمع براشون وجود نداره، نمی خوان دیگه چیزیو شریک بشن یه دیوار دور خودشون میکشن مثل یه قصر مجلل ولی تاریک و سیاه که فقط یک در براش وجود داره همون درم قفل میکنن، منتظرن تا یکی از روی دیوار بیاد و همه اینارو از بین ببره این آدما تو دید همه آدمهای نا معقولی به نظر میان جز همون یک نفر که از روی دیوار میاد داخل مطمئنا بعدش، همون شخص تمام دیوارهای دنیارو برای اون یک نفری که خودشو بهش رسونده نابودمیکنه