1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب

شروع موضوع توسط Justice ‏27/11/15 در انجمن اشعار

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏9/6/15
    ارسال ها:
    286
    تشکر شده:
    1,187
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب

    مهمان عزیز آمده در خانه‌ام امشب

    صد شکر خدا را که نشسته‌ست به شادی

    گنج غمت اندر دل ویرانه‌ام امشب

    من از نگه شمع رخت دیده نورزم

    تا پاک نسوزد پر پروانه‌ام امشب

    بگشا لب افسونگرت ای شوخ پری چهر

    تا شیخ بداند ز چه افسانه‌ام امشب

    ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد

    ای بی‌خبر از گریه مستانه‌ام امشب

    یک جرعهٔ تو مست کند هر دو جهان را

    چیزی که لبت ریخت به پیمانه‌ام امشب

    شاید که شکارم شود آن مرغ بهشتی

    گاهی شکن دام و گهی دانه‌ام امشب

    تا بر سر من بگذرد آن یار قدیمی

    خاک قدم محرم و بیگانه‌ام امشب

    امید که بر خیل غمش دست بیاید

    آه سحر و طاقت هر دانه‌ام امشب

    از من بگریزید که می‌خورده‌ام امشب

    با من منشینید که دیوانه‌ام امشب

    بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی

    گر جان نرود در پی جانانه‌ام امشب
     
    آخرین ویرایش: ‏28/11/15
    سایه، *Mitra*، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113

    امشب به یاد آن شب زیبا دلم گرفت
    یک دم به یاد آن قد رعنا دلم گرفت


    آنشب تو روبروی من آنسوی میز شام
    با خنده ای ظریف و فریبا ، دلم گرفت


    من ساکت و تو ساکت و آن کافه در سکوت
    شب بی خبر ز حرف دل ما ، دلم گرفت


    دستم کنار دست تو، چشمم به چشم تو
    در چشممان لهیب تمنا ، دلم گرفت


    اصلا مهم نبود که آن شب چه می خوریم
    من تشنه و تو تشنه، من و ما ، دلم گرفت


    تا کافه چی علم کند آن سور و سات را
    ما غرق عشق و شور و .... چه بی جا دلم گرفت


    آنشب گذشته است و به دل مانده خاطرش
    امشب ولی به وسعت دنیا دلم گرفت..

    @};-
     
    سایه، *Mitra*، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.