دعوتِ چوپانِ عاشق از پری دریایی بیا با من زندگی کن و معشوقِ من باش و همهِ آن شادی ها و خوشی ها که درّه ها و تپه ها و دشت ها و چمنزارها و ستیغِ کوه ها و بیشه ها و جنگل ها هدیه می کنند از آنِ ما خواهد بود ... ما می توانیم با هم بر صخره سنگ ها بنشینیم و تماشا کنیم چِرای گوسفندان را ... در کنارهِ رودهای کم عمق که پرندگانِ خوش آواز با آهنگِ ملایم ِ آبشارش سرود می خوانند و من برای تو بستری از گل های سرخ خواهم گسترد و خرمنی از بنفشه و ریحان در کنارت خواهم نهاد و کلاهی از گل برایت خواهم ساخت و دامنی که با برگ های مورد گلدوزی شده است و جامه ای از لطیف ترین پشمها که با هم از پشتِ بره های زیبا چیده ایم و پای پوشی خوش آستر برای موسمِ سرما با بندهایی از طلایِ ناب کمربندی از سبزه و پیچک های نو رسته با قلاب های مرجانی و تکمه هایی از کهربا اگر این شادی ها و لذت ها تو را خوش می نماید وبر می انگیزد ... بیا با من زندگی کن و معشوقِ من باش تا چوپان های عاشق هر بامدادِ بهار برایت رقص کنند و آواز خوانند .. اگر به راستی دل در گروِ این شادی ها داری بیا با من زندگی کن و معشوقِ من باش .... " کریستوفر مارلو "
پاسخِ پریِ دریایی به چوپانِ عاشق اگر جهان پیوسته بهار بودی و عشق هماره جوان ماندی ... و بر زبان چوپانانِ عاشق جز سخنِ راست نرفتی .. آن خوشی های دلکش می توانست مرا بر انگیزد که با تو زیست کنم و معشوقِ تو باشم ... اما زمان گوسفندان را از مرغزار به آغل خواهد راند هنگامی که رودخانه ها بر می آشوبند و صخره سنگ ها سرد می شوند بلبل خاموش می ماند و کوکو از غمهایی که در راه است ناله سر می دهد ... گلها فرو می ریزند و دشت های سر خوش به زمستانِ سرکش تسلیم می شوند و زبانِ شهد آمیز با قلبِ زهر آگین خیال را بهار می نماید اما حقیقت را خزان خواهد بود ... آن جامه ها و پای پوش ها و بستر گلهای سرخ وکلاه گلریز و آن همه سنبل و ریحان که تصویر کردی دیر نمی پایند بلکه همه زود بر باد می روند و فراموش می شوند و اگر چه در چشم خیال رسیده و شاداب می نمایند در چشمِ خرد تباه و پوسیده اند آن کمربندِ سبزه و پیچک و قلاب های مرجانی و تکمه های کهربا مرا هیچ افسون نمی کند ... که پیشِ تو آیم و بارِ تو باشم اما اگر جوانی بر جای ماندی و عشق هر دم از نو بر دمیدی و شادی ها روز پایان نداشتی ... و پیری راه به نیازمندی نگشادی این خوشی ها مرا بر انگیختی که با تو زیست کنم و معشوقِ تو باشم ... " سِر والتر راله "