1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

چوپان عاشق و پری دریایی ...

شروع موضوع توسط Mastaneh ‏6/11/15 در انجمن اشعار

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    دعوتِ چوپانِ عاشق از پری دریایی


    بیا با من زندگی کن و معشوقِ من باش

    و همهِ آن شادی ها و خوشی ها

    که درّه ها و تپه ها و دشت ها و چمنزارها

    و ستیغِ کوه ها و بیشه ها و جنگل ها هدیه می کنند

    از آنِ ما خواهد بود ...

    ما می توانیم با هم بر صخره سنگ ها بنشینیم

    و تماشا کنیم چِرای گوسفندان را ...

    در کنارهِ رودهای کم عمق

    که پرندگانِ خوش آواز با آهنگِ ملایم ِ آبشارش سرود می خوانند

    و من برای تو بستری از گل های سرخ خواهم گسترد

    و خرمنی از بنفشه و ریحان در کنارت خواهم نهاد

    و کلاهی از گل برایت خواهم ساخت

    و دامنی که با برگ های مورد گلدوزی شده است

    و جامه ای از لطیف ترین پشمها

    که با هم از پشتِ بره های زیبا چیده ایم

    و پای پوشی خوش آستر برای موسمِ سرما

    با بندهایی از طلایِ ناب

    کمربندی از سبزه و پیچک های نو رسته

    با قلاب های مرجانی و تکمه هایی از کهربا

    اگر این شادی ها و لذت ها تو را خوش می نماید وبر می انگیزد ...

    بیا با من زندگی کن و معشوقِ من باش

    تا چوپان های عاشق هر بامدادِ بهار

    برایت رقص کنند و آواز خوانند ..

    اگر به راستی دل در گروِ این شادی ها داری

    بیا با من زندگی کن و معشوقِ من باش ....

    " کریستوفر مارلو "
     
    مـرجانه، M @ H @ K، *Mitra* و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخِ پریِ دریایی به چوپانِ عاشق


    اگر جهان پیوسته بهار بودی

    و عشق هماره جوان ماندی ...

    و بر زبان چوپانانِ عاشق جز سخنِ راست نرفتی ..

    آن خوشی های دلکش می توانست مرا بر انگیزد

    که با تو زیست کنم و معشوقِ تو باشم ...

    اما زمان گوسفندان را از مرغزار به آغل خواهد راند

    هنگامی که رودخانه ها بر می آشوبند

    و صخره سنگ ها سرد می شوند

    بلبل خاموش می ماند

    و کوکو از غمهایی که در راه است ناله سر می دهد ...

    گلها فرو می ریزند

    و دشت های سر خوش به زمستانِ سرکش تسلیم می شوند

    و زبانِ شهد آمیز

    با قلبِ زهر آگین

    خیال را بهار می نماید اما حقیقت را خزان خواهد بود ...

    آن جامه ها و پای پوش ها

    و بستر گلهای سرخ

    وکلاه گلریز

    و آن همه سنبل و ریحان که تصویر کردی دیر نمی پایند

    بلکه همه زود بر باد می روند و فراموش می شوند

    و اگر چه در چشم خیال رسیده و شاداب می نمایند

    در چشمِ خرد تباه و پوسیده اند

    آن کمربندِ سبزه و پیچک

    و قلاب های مرجانی

    و تکمه های کهربا

    مرا هیچ افسون نمی کند ...

    که پیشِ تو آیم و بارِ تو باشم

    اما اگر جوانی بر جای ماندی

    و عشق هر دم از نو بر دمیدی

    و شادی ها روز پایان نداشتی ...

    و پیری راه به نیازمندی نگشادی

    این خوشی ها مرا بر انگیختی

    که با تو زیست کنم و معشوقِ تو باشم ...

    " سِر والتر راله "
     
    مـرجانه، M @ H @ K، *Mitra* و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.