نهیب بزن ...به من زیرا که نا امنی را ...از یاد برده ام ...از حق که حرف میزنم دوست صمیمی ام می گوید : بلبل کوچولو تو پرگرفته باشی شاید و کلاست شاید بالا رفته ..آنقدر که در سینه ء یک مرد بایستی و بگویی: من میگویم...
متعتک نفسی به مهر قدرهو ـ معامله پا یا پای است - بمدتا معلوم - معلومش هم نامعلوم است ـ من الیوم ...کذا و کذا و هر چه از این قبیل ... فقط جان ـ تو جمله های عربی اش را کوتاه تر کن توان از کف بنده خدای خواننده رفت ...
شب فرو می افتد ومن تازه می شوم ازاشتیاق بارش ِشبنم نیلوفرانه به آسمان دهان باز می کنم ای آفریننده ی شبنم وابر آیا تشنگی مرا پایان می دهی ؟ تقدیر چیست ؟ می خواهم از تو سرشار باشم
می خواهم برایت بگویم حرف سلول های تنم را سخن دل را حرفی که هیچ گاه به کسی نزده ام ... نگاه تو همچون منقارهای دارکوبی جوان در تنهی درخت دل سست عنصر من رسوخ کرده است لاف نمی زنم به یقین بگویم که چون خورشیدی که تابشش بر زمین ضرورت دارد
و هر بهار... دست شعرم را می گیرم می روم به به دیار لهجه و ُ کنار مینشینم میان بوی چویل وُ ستاره های بی منت تازه میشوم تر میشوم خودمانی میشوم و این شعر معنی میگیرد