«"ای خدای بزرگ" ! که در آشپزخانه هم هستی ، و روی جلد قرصهای مرا میخوانی .. لطفن کمی آن طرفتر ! باید همهی این ظرفها را آب بکشم و همینطور که دارم با تو حرف میزنم به فکر غذای ظهر هم باشم نه ! کمک نمیخواهم خودم هوای همه چیز را دارم پذیرایی جارو میخواهد غذا سر نمیرود به تلفنها هم خودم جواب میدهم و گردگیری این قاب … یادت هست ؟! اینجا کوچک بودم و تو هنوز خشمگین نبودی و من آرامبخش نمیخوردم .. درست بعدِ طعم توتفرنگی بود و خواب .. ؛ که تو اخم کردی ؛ به سیزده سالگی ؛ ملافه ؛ و رویاهایم ..!! ببخش بی پرده می گویم اما تو به جیبهایم کیف دستی کوچکم و حتی به صندوقچهی قفل دار من چشم داشتی ! ای خدای بزرگ که توی آشپزخانهام نشستهای حالا یک زن کاملم چیزی توی جیبهایم پنهان نمیکنم کیفم روی میز باز مانده است هر هشت ساعت یک آرامبخش میخورم و به دکترم قول دادهام زیاد فکر نکنم "لطفا پایت را بردار" میخواهم تی بکشم !» [ناهید عرجونی] عکس از : |Anka Zhuravleva|