رسم اهل عزا اين سخن هست ز آل معصوم بين اعراب بود اين مرسوم تا كه يك مؤمنى از اهل عرب رود از دار فنا جانب رب چند روزى دگر از بيت عزا نرود سوى سما دود غذا گفت راوى كه پس از مرگ رسول درعزاخانه زهراى بتول ديدهام ديد به كاشانه او دود بالا رود از خانه او در تعجب بشدم از چه سبب شده در خانه او ترك ادب بدويدم به سوى اهل عزا كه بپرسم سبب طبخ غذا ناگهان چشم من از دور بديد طعم آن دود غذا را بچشيد راه آن كوچه كه مسدود شده خانه وحى پر از دود شده آتش از بس كه برافروخته بود در و ديوار همه سوخته بود آنچه ديدم به ظهور و به شهود فاطمه بود در آن آتش و دود هاتفى گفت على خانه نشست پهلوى فاطمه از دربشكست بهر مظلومى زهراى عزيز اشك اى ديده آرام بريز ___منبع هم میهن کل تایپکت _______________
زیارتگاه بقیع غُربت آبادِ ديار آشناييها، بقيع! همدم ديرينه غم هاى ناپيدا بقيع! در تو حتّى لحظه ها هم بى قرارى مى كنند اى تمام واژه هاى درد را معنى، بقيع! سنگ فرش كوچه هايت، داغ هاى سينه سوز شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا بقيع! تو بلور روشنايى هاى شهر يثربى چون نگينى مانده در انگشتر بطحا بقيع! هم صدا با قرن ها مظلومى آل رسول حنجرى كو تا در اين غربت كند آوا بقيع! وسعت غم هاى تو، دل هاى ما را مى برد تا خدا، تا عشق، تا تنهايى مولا بقيع! قصّه مظلومى اش را با تو گفت آن شب كه داشت در گلو بغض غريب ماتم زهرا بقيع! در هجوم تيرگى ها در شب سردِ سكوت حسرتى مى بُرد خورشيد جهان آرا بقيع! اى بهشت آرزو; گم كرده جان هاى پاك اى زيارتگاه يك عالم دل شيدا بقيع! آنچه از ايل شقاوت رفت بر آل على شرح غم هاشان گذشت از خاطرت آيا بقيع؟ اى مزار پنج خورشيد از سپهر روشنى اى شكوه نور در آيينه غَبْرا بقيع! تا تن پاك امام صبر شد آماج تير صبر هم آن جا گريبان چاك زد، آن جا بقيع!
بيا فاطمه (س) شد زمان وصال پس از رحلت گل، رسول بهار على ماند و زهرا و شبهاى تار پدر رفت و او روزه غم گرفت دل داغدارش، محرّم گرفت پدر رفت و بيمار شد روح او تو اى دل، ز بيمارى گل بگو گل فاطمه از ستم خسته بود به كنج قفس، مرغ پر بسته بود در خانه را بسته بود و غريب به اندوه مى خواند «امّن يجيب» كه حق روح او را اجابت كند نصيب دل او شهادت كند قفس بشكند او پرستو شود دلش مست آواز «هو هو» شود به سوى خدا، بال و پر وا كند جمال خدا را تماشا كند به دل داشت آيينه يك آرزو كه كى مى رسد وقت پرواز او؟ كه تا از خدا اين بشارت رسيد كه زهرا زمان شهادت رسيد سفير شهادت صلا مى زند و روح تو را، حق صدا مى زند رسول خدا تشنه بوى توست به شوق وصال گل روى توست بيا فاطمه شد زمان وصال اذان شهادت بگو اى بلال بيا باز «اللّه اكبر» بگو كه از بند تن پر كشد روح او اذان شهادت بگو اى بلال كه زهرا شود مست عطر وصال و اين گونه شد روح غربت شهيد و زهرا به سوى خدا پركشيد
قبر تو مستور ماند اى حرم خاص خداوندگار دست خداوند، ترا پرده دار اُمِّ اَب و، بضعه ى خير الانام مادر دو رهبر صلح و قيام خوانده خدا، عصمت كبرى ترا گفته نبى، اُمِّ ابيها ترا چيست حيا؟ ريشه ى دامان تو كيست ادب؟ بنده ى فرمان تو وقت خوشت، وقت مناجات توست شاد، پيمبر ز ملاقات توست كس نبرد راه به سامان تو جز پدر و همسر و يزدان تو هم ز پى عرض ادب، گاه گاه يافته جبريل در آن خانه، راه مكتب تو، مكتب صدق و صفا خانه ى تو، گلشن مهر و وفا نيست عجب گر به چنين مكتبى تربيت آموخته، چون زينبى اى پدرت رحمةُ للعالمين مرحمتى كن به منِ دلْ غمين منكه ز احسان تو شرمنده ام دست به دامان تو افكنده ام قدر تو يا فاطم! نشناختند بر حرم حرمت تو، تاختند تا كه صنم جاى صمد نصب شد حق تو و همسر تو غصب شد حاصل آن طرح كه بس شوم بود تو و محسن مظلوم بود قتل شد سبب قتل تو بى اختلاف ضرب در و، ضربت سخت غلاف اى شده محروم ز ارث پدر عالم و آدم ز غمت خونْ جگر عصمت يزدانى و، معصومه يى زوج تو مظلوم و، تو مظلومه يى داغ غمت بر دل رنجور ماند قدر تو و قبر تو، مستور ماند فاطمه! اى آنكه خرد مات توست چشم (مؤيّد) به كرامات توست
ایام گل یاس دیدی زده بالای دری پرچم زهرا بی اذن مشو وارد بزم غم زهرا ایام، تعلق به گل یاس گرفته افراشته بنگر همه جا پرچم زهرا بر سینه ی زخمی و شکسته پی تسکین جز اشک محبان نبود مرهم زهرا پیدا نکند لولو و مرجان بهشتی هرکس نشود غرق مگر در یم زهرا خواهی عرق شرم نریزی به قیامت درنوکری اینجا مگذاری کم زهرا کافی است به سنی و مسیحی چو یهودی از چادر خاکی بخورد یک دم زهرا ای رشته ای از چادر بی بی مددی کن گردیم چو سلمان شما محرم زهرا بردار زبانم ببرید و بنویسید تو میثم تماری و من میثم زهرا
هاله اندوه ندارد ابر، چشمان گهرباری که من دارم ندارد کوه بر دوش این چنین باری که من دارم نمانده هیچ ماهی این چنین در هاله ی اندوه ندارد آسمان اینک شب تاری که من دارم غم مرگ پدر ، دیدار دشمن غربت مولا کمی از آن همه اندوه بسیاری که من دارم بهشت مصطفی بودم ندارم هیچ گل اینک بدین سان آشیان در سایه ی خاری که من دارم کنارم آمده قاتل، فزون تر کرده اند و هم شگفتا وعده مرگ است دیداری که من دارم مدینه در غروبی تلخ، خورشید که تو داری کبود ابرهای کینه، رخساری که من دارم مدینه بعد از این نقش حبیبت بی وفا شد همه جویند از تو رسم بیزاری که من دارم ربوده خواب از چشم تمام عافیت جویان در این شب های غربت ،ناله ی زاری که من دارم پس از این ای مدینه تا ابد آرام خواهی خفت به خاموشی گراید چشم بیداری که من دارم برایت می سرایم نیمه شب اندوه مولا را تماشایی است شبها اشک سرشاری که من دارم
یا فاطمه ! کشتی نجاتی بفرست در این شب غم ، صبح حیاتی بفرست از عرش عطوفت نفحاتی بفرست چشمان امید شیعه تنها بر توست یا فاطمه ! کشتی نجاتی بفرست * این آل خلیفه نسل بوسفیان است اسلام نه این پیروی از شیطان است آن خانه در سوخته شاهد باشد مظلوم کشی برایشان آسان است * ای با تو خروش رود و دریا برگرد ای وارث واقعی دنیا برگرد سیراب شده زمین ز خون شیعه ای صاحب ذوالفقار مولا برگرد * ای مونس هر ندبه و هر آه بیا در این شب خون گرفته ای ماه بیا بحرین شده ست کربلایی دیگر ای صاحب شیعه! غیرت الله! بیا
هر سال فاطمیه دلم شور می زند حرفي نداشت چشم ترم جز رثاي تو جاريست بين هر غزلم رد پاي تو هر سال فاطميه دلم شور مي زند در کوچه هاي غربت و اشک و عزاي تو بگذار ما به جای تو خون گريه مي کنيم ديگر توان گريه نمانده براي تو ديدم چقدر قلب تو بی صبر می شود با شکوه های بی کسی مرتضای تو: اينقدر رو گرفتنت از من براي چيست حالا دگر غريبه شده آشناي تو از گرية شبانه و نجواي كودكان بايد به گوش من برسد ماجراي تو بانو كمي به حال حسينت نظاره كن حرفي بزن كه دق نكند مجتباي تو حالا ببين که روضه گرفتند كودكان در پشت درب خانه براي شفاي تو برخيز و با نگاه ترت يا علی بگو جان می دهد به قلب شکسته صدای تو ديدم تو را که آرزوي مرگ مي کني بانو بس است! کشته علي را دعاي تو همناله با وصيت تو ضجّه می زنم با روضه های بی کفن کربلای تو
يك روز مي رسم به تماشاي مرقدت... قال الامام الصادق عليه السلام : و هي الصديقه الكبري و علي معرفتها دارت القرون الاولي هم پلكهاي بي رمق و نيمه بسته ات هم چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات كم كم بساط قتل مرا جور مي كنند با زخمهاي پهلوي درهم شكسته ات فهميده ام چه آمده در كوچه بر سرت از تار و پود معجر از هم گسسته ات دستاس هم كنار غمت آب مي شود با روضه هاي دم به دم دست خسته ات مرثيّه خوان غربت ديرينة من است اين چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات يك روز مي رسم به تماشاي مرقدت با زائران سينه زن دسته دسته ات
... شكستني ست وقتي بلور اشك زلالش شكستني ست حالا كه قلب پر ز ملالش شكستني ست مردم دگر نياز به اين كارها كه نيست آن قامت ز غصه هلالش شكستني ست شمشير و تازيانه براي چه مي بريد باور كنيد او پر و بالش شكستني ست اي دستهاي سنگي كوچه نگاه كن او آينه ست در همه حالش شكستني ست اين دست نيست شاخة طوباي عصمت است بگذار بشكند، به خيالش شكستني ست