آنقدر خاطره دارم که گاهی فکر میکنم چقدر پیرم وقتی چشمهایم را می بندم و انگشتان پایم به منقل زیر کرسی مادر بزرگ میچسبد وقتی از رادیو، هر قصهای میشنوم ظهر جمعه میشود و چای، از مزارع سیلان تا قهوه خانههای لاهیجان تنها در استکانهای کمر باریک طعم چای میدهد چشمهایم را میبندم و صدبار جریمه میشوم خط میخورم و درخت انار باغچه، دلش خون میشود همینکه میفهمد؛ مدیر مدرسه از شاخههایش چوب فلک ساختهست چشمهایم را میبندم و . . . . چقدر خاطره دارم شنیدهام آدمها پیش از آنکه بمیرند تمام خاطرههاشان را دوره میکنند و مرگ چقدر باید منتظر بماند تا کار من تمام شود .. { لیلا کردبچه }
تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم درمی یابم دیری است که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم از پیشانی خاطره ی تو ای یار ای شاخه ی جدامانده ی من احمد شاملو
تاریخچه وسایل خانه تو را به خاطر دارند بر لبه لیوانها تاریخچه لبهایت نقش بسته خاطراتت را نمی توان شست یا نادیده گرفت مگر اینکه خانه را عوض کنم یا به سرزمین دیگری کوچ کنم.
پشــت به پشـــت ِ خـــاطره ی ِ دســـتان ِ گرمــت بهــــار را ســـلام دوبـــاره گفــته ام امــــا کــاش بـــدانــی هــیچ بهـــاری بی حضـــور ِ تو بــــــــهار نمیــشــــود
تا كي به شـكل خاطره اي گم ببينمت درعطر سيب و مزه ي گندم ببينمت من آن هميشه چشم به راهم به من بگو يك جمعه در هزاره ي چندم ببينمت؟ در كوچه هاي يافـتنت پرسـه مي زنم شايد كه در ميـانه ي مردم ببينمت در خشكسال شادي و در قحـط عاطفه با يك سبـد اميد و تبـسـم ببينمت امشب دوباره گريه ي من در غزل تنيد شـايد ميان بغـض و ترنّـم ببينمت باید که باشی و معنا کنی مرا تا کی به شکل خاطره ای گم ببينمت.
بیهوده است پیِ خاطرات رفتن به باغی میرسی لبریزِ پاییز به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری.. غروب.. و تنهایی برای نوشتن باید بهانه باشد مثلِ غروبِ ماتم زده ی کسل کننده ی یک روزِ تعطیل یا خاطراتِ خاک گرفته ی کسی پشتِ سالیانی که با درد گذشت پرسید.. چرا مینویسی خاطراتِ خاک گرفته.. وقتی هر روز ، همه را همانطور دست نخورده مرور مي كني؟ چه باید گفت.. هیچکس نمیداند آنکه رفت غریبه نبود هیچکس نمیداند. نیکی فیروز کوهی