1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خاطره ها...

شروع موضوع توسط سایه ‏14/10/15 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    آنقدر خاطره دارم
    که گاهی فکر می‌کنم چقدر پیرم
    وقتی چشم‌هایم را می بندم و انگشتان پایم
    به منقل زیر کرسی مادر بزرگ می‌چسبد
    وقتی از رادیو، هر قصه‌ای می‌شنوم
    ظهر جمعه می‌شود
    و چای، از مزارع سیلان تا قهوه خانه‌های لاهیجان
    تنها در استکان‌های کمر باریک
    طعم چای می‌دهد
    چشم‌هایم را می‌بندم و
    صدبار جریمه می‌شوم
    خط می‌خورم
    و درخت انار باغچه، دلش خون می‌شود
    همینکه می‌فهمد‌؛ مدیر مدرسه از شاخه‌هایش
    چوب فلک ساخته‌ست
    چشم‌هایم را می‌بندم و
    .
    .
    .
    .
    چقدر خاطره دارم
    شنیده‌ام آدم‌ها پیش از آنکه بمیرند
    تمام خاطره‌هاشان را دوره می‌کنند
    و مرگ چقدر باید منتظر بماند
    تا کار من تمام شود ..

    { لیلا کردبچه }
     
    AftabGardoon، tranquillity، Αli язza و 12 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تنها
    هنگامی که خاطره ات را می بوسم
    درمی یابم دیری است که مرده ام
    چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم
    از پیشانی خاطره ی تو
    ای یار
    ای شاخه ی جدامانده ی من

    احمد شاملو
     
    AftabGardoon، tranquillity، Αli язza و 11 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تاریخچه



    وسایل خانه

    تو را به خاطر دارند

    بر لبه لیوانها

    تاریخچه لبهایت

    نقش بسته

    خاطراتت را نمی توان شست

    یا نادیده گرفت

    مگر اینکه

    خانه را عوض کنم

    یا به سرزمین دیگری

    کوچ کنم.​
     
    AftabGardoon، tranquillity، Αli язza و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    [​IMG]

    پشــت به پشـــت ِ خـــاطره ی ِ دســـتان ِ گرمــت
    بهــــار را

    ســـلام دوبـــاره گفــته ام

    امــــا

    کــاش بـــدانــی

    هــیچ بهـــاری

    بی حضـــور ِ تو

    بــــــــهار نمیــشــــود​
     
    AftabGardoon، tranquillity، Αli язza و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تا كي به شـكل خاطره اي گم ببينمت
    درعطر سيب و مزه ي گندم ببينمت

    من آن هميشه چشم به راهم به من بگو
    يك جمعه در هزاره ي چندم ببينمت؟

    در كوچه هاي يافـتنت پرسـه مي زنم
    شايد كه در ميـانه ي مردم ببينمت

    در خشكسال شادي و در قحـط عاطفه
    با يك سبـد اميد و تبـسـم ببينمت

    امشب دوباره گريه ي من در غزل تنيد
    شـايد ميان بغـض و ترنّـم ببينمت

    باید که باشی و معنا کنی مرا
    تا کی به شکل خاطره ای گم ببينمت.
     
    AftabGardoon، tranquillity، Αli язza و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    گاهی
    شرینی یک خاطره
    از کسی که دیگر نیست
    دلت را
    تا حد مرگ می زند

    محسن حسینخانی
     
    tranquillity، Αli язza، .AffectioN. و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    امان از این کاغذهای کوچک

    که هر گوشه اتاق

    با یک مصرع هم که شده

    نمی گذارند خاطراتت پاک شود!
     
    tranquillity، Αli язza، DaniyaL و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    [​IMG]




    یک فنجان چای

    با تو خاطره شد

    هزار فنجان بی تو

    چای​
     
    tranquillity، Αli язza، z!ma و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن

    به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز

    به نیمکتی با یک جایِ خالی

    و رهگذری.. غروب.. و تنهایی‌

    برای نوشتن باید بهانه باشد

    مثلِ غروبِ ماتم زده ی کسل کننده ی یک روزِ تعطیل

    یا خاطراتِ خاک گرفته ی کسی‌ پشتِ سالیانی که با درد گذشت

    پرسید.. چرا می‌نویسی خاطراتِ خاک گرفته..

    وقتی‌ هر روز ، همه را همانطور دست نخورده مرور مي كني؟

    چه باید گفت.. هیچکس نمی‌‌داند

    آنکه رفت غریبه نبود

    هیچکس نمی‌‌داند.


    نیکی فیروز کوهی
     
    tranquillity، Αli язza، z!ma و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    خاطره آفتاب پاییز است
    می‌تابد اما
    گرم نمی‌کند...
     
    tranquillity، Αli язza، DaniyaL و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.