شبم را ماهتابي بايدو نيست فروغي از شهابي بايدونيست در اين تاريك دشت بيكرانه عصاي راهيابي بايدو نيست لبان تشنه مقهور كويرم صداي پاي آبي بايدو نيست دلم افسرده شد از ساز ناجور نكو صوت رُبابي بايدو نيست از اين ميخانه دنيا نصيبي بجام من شرابي بايدو نيست به كوي جاهلانم ره نمودند سفر زآنجا شتابي بايدو نيست كتاب عمر خود را ميزنم برگ در آن شور شبابي بايدو نيست گل بي خارباغم را خزان بُرد خزانش را عذابي بايدو نيست زسوگ مهربانان در فغانم به چهره نقش آبي بايدو نيست ترا «سينا » خموشي مصلحت شد كلامت را حجابي بايدو نيست رحیم سینایی 1374/7/11